X
تبلیغات
تمام زنانگی هایم عاشقانه برای تو...

































تمام زنانگی هایم عاشقانه برای تو...

از دلتنگی هام...

امروز آخرین روز تابستونه....همین الان میثمم اومد دم پنجره ی اتاقم....

داره میره مسافرت اومده بود که خداحافظی کنه.....

وایییی اونقدر قشنگ شده بود که دلم نمی خواست بره...

دلم می خواست بدون هیچ حرفی فقط نگاش کنم.آخ که چقدر زود رفت....

الهی قربونش برم.خداجونم خواهش می کنم هیچ وقت میثمو از من نگیر....

من فقط دلم به میثم خوشه.برام نگهش دار.

مواظبش باش خداجووون.نگرانم.الان می خواد بره تو جاده....

خدایا به تو میسپرمش.مواظبش باش....

وقتی دیدمش یه جوری شدم.یه جور خوب.اصلا دیگه نتونستم حرف بزنم......

چقدر میثم من خوب و مهربونه.

خدایا مواظب گل من باش....همین الان که دارم تایپ می کنم دستام می لرزه....

کاش میثمم واسه همیشه مال من می شد تا دیگه انقدر نگرانش نباشم....

اما نه ناشکری نمی کنم.میثم من فقط هر کجا که هست سالم باشه....همین.

میثمم برو عزیزم.سفرت بی خطر...خوش بگذره...

تورو خدا مواظب خودت باش.تو با ارزش ترین چیزی هستی که من تو زندگیم دارم....

برای همیشه دوستت دارم میثمم.

تاريخ چهارشنبه سی و یکم شهریور 1389سـاعت 10:21 نويسنده آوا| |

امروز با میثمم رفتیم بیرون....بیرون که نه همون مارلیک کوفتی....

خنده داره اگه بگم بهم خوش گذشت؟آره بهم خوش گذشت چون میثمم کنارم بود اما....

اما بازم دیدم که میثم دسته گلم اون لعنتی رو می خره و زجر کشیدم.

حیف که هیچ کاری نمی تونم بکنم جز تحمل.

چقدر امروز میثم قشنگ شده بود.دل می خواست بپرم بغلشو کلی بوسش کنم.

وقتی تو ماشین کنارم بودو دستامو گرفته بود حس خوب امنیت داشتم....

امشب آخرین شب تابستونه....تابستونم تموم شد....

حس عجیبی دارم.یه فصل کاملو با میثمم بودم....تابستون...تابستون.....

امشب میثمم خیلی مهربون بود اما بازم حرف از رفتن می زد.خدایا من چی کار کنم؟

هر دفعه که حرف رفتنو می زنه غم عالم می ریزه تو دل من اما چاره ای ندارم...

چقدر حس خوبی دارم وقتی میثمم نگام می کنه و من جلوی نگاه داغش هول میشم.

چقدر قشنگه صدای بلند خنده هامون.چقدر ما با هم خوشبختیم.

کاشکی این خوشبختی همیشگی باشه.

امشب میثم حرف جدیدی زد...حرفی که تاحالا ازش نشنیده بودم....

گفت که اگه ما بخوایم باهم ازدواج کنیم من باید درسمو بذارم کنارم.

من فقط نگاش کردم با کلی علامت سوال که تو چشام بود.شاید یه نگاه با خیلی تردید....

هرچی فکر می کنم دلیلشو نمی فهمم.طبق معمول بدون هیچ حرفی خندیدم.

چقدر لحظه هایی رو که می بینم میثم مواظبمه رو دوس دارم.

چقدر حس شیرینیه وقتی احساس می کنم که براش اهمیت دارم....

امشب حس قشنگی بهم دست داد وقتی برای یک بارم که شده تیپ و ظاهرمو پسندید.

وقتی خنده رو لباش دیدم انگار دنیارو بهم داده بودم.

امشب میثم اومد دم ژنجره ی اتقم و برام پفک آورد.مثل بچه ها ذوق کردم....

هنوز نخوردمش اما می دونم مزش با تمام پفکای دنیا فرق داره.اینو میثمم برام خریده....

میثم به خدا منو تو با هم خوشبخت میشیم.

امشبم دلم می خواست محکم محکم بغلت می کردم...دوستت دارم.بمون دیگه....

خواهش می کنم بمووون.

مواظب خودت باش میثمم من که به جز تو کسی رو ندارم.

خواهش می کنم خیلی مواظب خودت باش و منو نگران نذار.

دوستت دارم.حاضرم بمیرم اما بلایی سر تو نیاد مهربون ترینم.

شبت بخیر.امشب آرومم.....مرسی میثم.به خاطر امشب و آرامش قشنگی که بهم دادی.

مرسی.مرسی.مرسی.

تاريخ چهارشنبه سی و یکم شهریور 1389سـاعت 0:3 نويسنده آوا| |

اگه فاصله افتاده...اگه من با خودم سردم....

تو کاری با دلم کردی که فکرشم نمی کردم.....

چه آسون دل بریدی از دلی که پای تو گیره...

که از این بدترم باشی واسه تو نفسش میره....

سلام میثمم.خوبی؟من عاشق این آهنگم...هر وقت گوش می کنم یاد تو می افتم....

امروز یه روز تکراری بود مثل روزای دیگه....

امروزم همش به یادت بودم.حالم زیاد خوب نبود.همش دلم گریه می خواد.

امسال تابستونم تموم شد.بوی پاییز میاد...

دلم واسه صدای خش خش برگای زرد تنگ شده.....

میثمم قول بده توی این پاییز دستامو رها نکنی؟خسته ام میثم...بهت نیاز دارم....

می خوام باشی تا بهت تکیه کنم و آروم باشم.میفهمی؟

میثم منو تو با هم می تونیم همهی مشکلامو حل کنیم.باید به هم کمک کنیم....باشه؟

کمکت می کنم اون کوفتیو بذاری کنار.بعدشم با هم خوشبخت بشیم....

اما نه گاهی فکر می کنم دارم بی خودی حرف می زنم.

اما من لعنتی اگه می تونستم به تو کمک کنم باید تو این شش ماه یه کاری می کردم اما...

اما نتونستم.هیچ کاری نتونستم برات بکنم جز این که به این وضع عادت کنم.

آره عادت کردم اما زجر هم کشیدم....

اون لعنتی رو تو دستای دیدمو با درد چشمامو بستم.

تو بغلت بودمو و دودشو دیدم و خندیدم تا دلت به صدای خنده هام خوش بشه.....

تو اون کراک لعنتی رو می کشیدی و سرحال میشدی....

اما سردرد من شروع می شد.چشمای تو شیطون میشد و صدای خنده هات.....

اما من روحم خسته ی خسته....می خندیدمو آِغوشمو برات باز می کردم.

اره عذاب می کشیدم میثمم.اما تو خودم می ریختم که تو نفهمی....

نیاز داشتم که یکی بیاد و بهم امید بده نا امید و داغون بودم اما به تو امید می دادم.

اما برات از روزای قشنگی می گفتم که شاید هیچ وقت نیاد.

آره منم می خوام تکرار زندگی فلانی بشم.اره می خوام میثم.می خوام.

ن با خودم کنار اومدم اگه فلانی تونست با اون وضع بسازه منم می تونم.

نمی دونم چی دارم می گم.....

فقط می دونم که دلم برات تنگ شده....

شب بهم زنگ بزن که با هم بریم دندونپزشکی....

فقط وقتایی که با تو از خونه میرم بیرون بهم خوش می گذره....

اما وقتی خودم تنها می رم بیرون یه حس بدی دارم.من فقط می خوام با تو باشم میثمم.

شب بهم زنگ بزن.من منتظرتم مهربون من....

یه شیوا داری که همیشه منتظر و نگرانته....دوستت داره و نفسش برات میره....

تاريخ سه شنبه سی ام شهریور 1389سـاعت 19:5 نويسنده آوا| |

امروز با میثمم رفتم بیرون....همون میثم همیشگی بود اما....

نمی دونم شایدم من بی خودی حساس شدم.خوب دوسش دارم دست خودم که نیست....

با هم رفتیم دندونپزشکی...

چه حس خوبی بود وقتی کنار میثمم بودم بازم همون حس قشنگ همیشگی....

توی راه کلی با هم حرف زدیم.

بهش گفتم که از جدایی می ترسم.بهش گفتم که چقدر دوسش دارم اما ....

اما فکر کنم منو باور نداره.یا شایدم فکر می کنه که هیچ وقت به هم نمی رسیم.....

چقدر خوب بود وقتی دستای گرمش دوباره تو دست سرد من بود.

نگاه قشنگش دوباره مال من بود....

خیلی با هم قدم زدیم و راه رفتیم.کاش اون لحظه ها تموم نمی شدن اما....

امشب با میثم تلفنی حرف زدیم....خیلی حرف زدیم.

حرفای جدید می زنه.از خونوادش می گه.از رسماشون.....

چیزایی که باهاشون خیلی غریبه ام من.چیزایی که هیچ وقت تو خونوادم ندیدم....

وقتی می شنوم تعجب می کنم و اونم می گه دیدی می گم اختلاف خانوادگی......

اما نه.من که حرفی نزدم.من که می خوام همونی باشم که میثم می خواد.

همونی که خانوادش می خوان.همونی که خودش دوس داره.

تو این چند وقته انقدر عوض شدم که گاهی خودمو نمی شناسم....

امشب بازم مثل گذشته لوسم کرد.نازم کرد و حرفای قشنگ زد.آخ که چه لذتی داره....

امشب وقتی با هم حرف می زدیم بهم گفت که دوستم داره...

گرمم شده بود.داشتم تو آتیش می سوختم....

صدای قشنگشو گوش می کردم و چشمامو بسته بودم...حال عجیبی بود....

اما نه..بعدش می گه که لیافت منو نداره!

آخه لعنتی تو فکر کردی من کیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟دختر پادشاه؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خوب منم یکی میثل خودتم میثم.درست مثل تو.

میثم باور کن که منو تو با هم خوشبخت میشیم.منم همه ی حرفای تورو گوش می کنم.

امروز از یه حرفت خیلی تعجب کردم....

گفتی ای کاش من یکمی شرو شیطون بودم...کاش انقدر آروم نبودم....

اما من خودم آروم بودنمو دوس دارم.

من دوس دارم که شکننده باشم و تو حمایتم کنی....

هیچ وقت دلم نخواسته دختر شری باشم و هیچ وقتم نبودم.....

میثم من دقیقا می دونم چه زنی می خوای تو..خوب هر چی تو بخوای من همون میشم....

میثم وقتی از فاصله هامون می گی دلم می گیره....

بسه....خودم می دونم که خیلی با هم فاصله داریم اما نگووو.......

با هر دفعه گفتنت داغ دل منو تازه نکن.

من تورو انتخاب کردم.حاضرم با هرچی که تو می خوای کنار بیام.می فهمی؟

انتخاب من تویی میثم با همه ی خوبی ها و بدیات.

تویی که با تو یه احساس جدیدو شناختم.میثمم این حسو ازم نگیر.....

میثمم ژس فردا داره می ره مسافرت....دلم براش خیلی تنگ میشه.

کلی نگرانش می مونم.

تا اون بره و برگرده من می یرم و زنده میشم اما اشکالی نداره....بذار بهش خوش بگذره....

بذار یه آبو هوایی عوض کنه....بذار با روحیه ی خوب برگرده....

ای خدا من خوشبختی میثممو می خوام.

فقط می خوام اونو خوشحالو و خوشبخت ببینم همین.

میثم بهم قول بده...قول بده که تنهام نمی ذاری.....قول بده که می مونی.بذار جون بگیرم.

فردا بیا ببینمت میثمم.همین الانم دلم برات تنگ شده....

به امید اینکه فردا می بینمت چشمامو روی هم می ذارم.....با کلی تردید.....

میثم بمون و با موندت همه ی تردیدمو ازم بگیر.

میثمم وجود من پر از عشقه.بذار همه ی احساسمو بهت بدم.

بهم فرصت بده تا نشون بدم که چقدر می خوامت....

شبت بخیر مهربون ترینم.خواهش می کنم بهم فرصت بده...از فاصله هامون نگووو.....

تاريخ سه شنبه سی ام شهریور 1389سـاعت 2:9 نويسنده آوا| |

میثمم دوباره مهربون شده.الان بهم زنگ زد....

صداشو که شنیدم همه ی وجودم داغ شد....میثم من بود.میثم خودم....

همونی که همیشه عاشقش بودم و هستم.

مهربون بود.می فهمی؟مهربون بود.همون میثم همیشگی خودم....

بازم مثل همیشه لوسم کرد و کوچولوی من صدام کرد.

چشمامو بستم تا همه ی حرفاشو قشنگ یادم بمونه.

آخه میثم من چی کار کنم؟گرمای تورو باور کنم یا سرمای تورو؟

میثم بذار دوباره جون بگیرم.بذار خوشبخت باشم میثم.تورو خدا دیگه حرف از جدایی نزن.

حرف تنهایی قدیمی اما تلخ و سینه سوزه....

میثم خوبم تورو خدا بذار باورت کنم.همین میثمی که الان هستی رو بذار باور کنم....

تو با یه زنگ زدنت منو از ای رو به اون رو کردی....

انقدر حالم بد بود که خوابیده بودم اما وقتی زنگ زدی......

الان انقدری حالم خوبه که دلم می خواد فریاد بکشم.

میثم تو با بودنت به من شور زندگی میدی.می فهمی؟تو تنها امید منی.....

نمی تونم ازت بگذرم.حالا که همه ی زندگیم شدی بمون و تنهام نذار.

به خدا منو تو با هم خوشبخت میشیم.

میثم گلم همون طوری گرم و آفتابی بمون.میثم به خدا به وجودت نیاز دارم.

اون دوتا مست چشات منو خوابم می کنه.....

ذره ذره اون نگات داره آبم می کنه....

میثم دوستت دارم.دوستت دارم.دوستت دارم.دوسم داشته باش.

داره میمیره دلم واسه اون مخمل نگات

همه رنگی رو شناختم من با اون رنگ چشات.....

تاريخ دوشنبه بیست و نهم شهریور 1389سـاعت 16:4 نويسنده آوا| |

حداقل اینجا حرف بزنم تا نگن که زبون ندارم....

انقدر حرفامو تو خودم ریختم که دیگه دارم میمیرم....

خسته ام...دلم می خواد همه ی حرفامو فریاد بزنم....دلم می خواد همه بشنون....

امروز خیلی روز خسته کننده ای بود....

وقتی میثممو ندارم دیگه هیچی برام مهم نیست.....

تا عصر خوابیدم نه خواب نبودم!اما دلم نمی خواست چشمامو باز کنمو بیدار شم....

وقتی دیگه میثمم نباشه چه امیدی دارم؟

با چه امیدی چشامو باز کنمو به زندگی لبخند بزنم؟

ساعت پنج بیدار شدم.عصری با مامانم اینا رفتیم بیرون.اصلا حال خوبی نداشتم....

دلم می خواست تنها بودم.تنهای تنها....

قدم می زدمو فکر می کردم.به خودم...به میثمم...به تمام خاطره هامون....

به تمام روزایی که کنارت بودم..تو سختی ها... تو غم ها....

تمام شبایی که تا خود صبح تو بغلت خوابیدم.

میثم من هنوز اونقدری عاشقت هستم که بودم.می فهمی؟

امروز یه پسره بهم شماره داد.بازم یادم افتاد که یه دخترم....

بازم یادم افتاد هنوز اونقدر جوون و قشنگ هستم که نظر کسی بهم جلب بشه.

من هنوز شونزده سالمه میثم.

اما نه...تو چی فکر کردی؟فکر کردی از این که یه پسر بهم شماره بده خوشحال میشم؟؟

باورت میشه که اصلا برام مهم نبود؟

همون موقع شماررو انداختم دور.چون....چون من فقط توجه و محبت تورو می خوام میثم.

من فقط می خوام که تو منو دوس داشته باشی....

من فقط نگاه مهربون و قشنگ تورو می خوام.تو که بهم نگاه کنی....

فقط میخوام که به نظر تو قشنگ باشم.می فهمی؟

امروز حالت زیاد خوب نبود حتی بهم نگفتی که چرا؟انقدر برات غریبه شدم؟

انقدر سرد باهام حرف زدی که یخ کردم.انقدر که همه ی تنم لرزید....قلبم لرزید....

من میثم خودمو می خوام.کجاست اون میثم؟

من همونو می خوام که نگرانم بود.همونی که براش مهم بودم....

همونی که برای سردی دستام دل می سوزوند.

همونی که مثل یه تکیه گاه قرص و محکم بود.همونی که بهش تکیه کردم....

همونی که باهاش امنیتو برای اولین بار تجربه کردم...

همونی که آغوشش داغ داغ بود.همونی که حرارت لبای منو دوس داشت....

همونی که از حرارت تنش تب می کردم.

من اون میثمو می خوام.خدایا بهم برش گردوووون.خدایا....................

میثمم آخه چرا؟آخه چرا؟چش شد که تصمیم گرفتی اول پاییز دستامو ول کنی؟

چی شد که تصمیم گرفتی مهربونیاتو کم کنی؟

به خدا پنج ماه برای من کم بود....من تازه داشتم جون می گرفتم.....

من تازه داشتم به زندگی امیدوار می شدم....

من تازه داشتم فکر می کردم که خوشبختم.خدایا چرا انقدر کم؟

فقط  پنج ماه؟خیلی کم بود....خیلی کم.

میثم هنوزم دوستت دارم.هنوزم نفسم می ره برای نفسات....

هنوزم دلم داغی دستاتو می خواد با ارامش قشنگ چشمای مهربونت.....

صبر می کنم هر چقدر که تو بخوای.

به بی راهه ها دل نمی بندم.تو خود جاده ای میثم.....

دوستت دارم.اینو فراموش نکن که دختر بچه ها هم عاشق میشن و من شدم!

تاريخ دوشنبه بیست و نهم شهریور 1389سـاعت 1:29 نويسنده آوا| |

نمی دونم حالم خوبه یا بد....

دچار یه جور بی تفاوتی شدم.میثم داره می رم از کنارم.

دارم واسه همیشه از دستش میدم.

نمی دونم باید چی کار کنم؟دارم از غصه میمیرم اما صدام درنمیاد....

اگه میثم نباشه....زندگی من چی میشه؟من....من....مگه اصلا زنده می مونم؟

امروز رفتم خونه ی میثم اینا.تو بغلش بودمو و حرف از رفتن می زد.

می گفت که باید تمومش کنیم.باشه میثمم.باشه...

مثل همیشه من تسلیمم.مثل همیشه هر کاری که می خوای بکن.

انقدر حرفام زیاده اما نمی تونم بنویسم....

اصلا نمی دونم کدومشو باید بنویسم....چی شد که میثمم اینجوری شد؟

خدایا بهم صبر میدی؟خدایا بهم طاقت میدی؟

امروزم تو بغل میثم خوابیدمو اون بازمم حرف از رفتن زد.این یعنی اوج تحقیر من....

تو دلم داشتم خون گریه می کردم....

آخه لعنتی تو نمی فهمی من تو بغلت خوابیدمو تو حرف از تموم شدن رابطمون می زنی؟

آخه من چی به تو بگم؟خودت بگو....چی بگم میثم؟

داغونم اما هیچ کس نمی فهمه...کاشکی هیچ کس هیچ وقت جای من نباشه.....

دارن همه ی دنیامو ازم می گیرن و من بدبخت هیچ کاری نمی تونم بکنم....

میثم چرا داری با من اینکارو می کنی؟

تو که می دونی من بدون تو هیچی نیستم....تو که می دونی من بدون تو میمیرم....

همه ی دنیا اذیتم کردن و من صدام در نیومد تو که خودت دنیای من بودی آخه.....

میثم دلم خیلی پره.کاش بهت وابسته نمی شدم....

حالا حتی قدرت ندارم بهت بگم بمون.میثمم....تورو خدا ترکن نکن....

میگی از هماغوشی با من خسته شدی؟می گی دیگه هیچ لذتی نمی بری؟

باشه باشه هرچی که تو می گی.....

برو با هرکسی که دلت می خواد.برو با هما....برو با آیدا....برو با هنگامه....برو با لیلا.....

اما بذار منم یه گوشه ی زندگیت بمونم میثم.

من طاقت ندارم که تورو از دست بدم.به خدا روح کم داغون تر از اون چیزیه که تو فکر میکینی.

میثم دارم از غصه میمیرم اما حتی نمی تونم گریه کنم....می فهمی؟

می فهمی چه عذابیه که آدم غم داشته باشه و نتونه گریه کنه؟

میثم اگه تو تو زندگیم نباشی انگار که دیگه هیچی ندارم.

داری میری؟باشه برو...خدا به همراهت....برو نفرینت نمی کنم....

ایشالا که با هر کی که هستی خوشبخت بشی...

ایشالا که یکی باشه قد من دوستت داشته باشه.....

به خدا نفرینت نمی کنم میثم.اما اینو بدون نگاه منتظرم تا همیشه دنبالته.....

اما اینو بدون که چشمای خیسم همیشه به راهته تا بیای.

من دیگه بعد تو یه دختر عادی نیستم که برم با کس دیگه ای.قلب من پیش توئه....

برو.به خودم امیدواری میدم شاید برگردی....

دیگه بعد تو من کاری ندام که بکنم.فقط درسمو می خونم....درسمو می خونم....

آره انقدر سرمو با درس خوندن گرم می کنم تا همه ی روزای با هم بودنمونو فراموش کنم.

میثم اما بدون با من بد کردی....من عاشقت بودم تو نفهمیدی....

تو فکر کردی من تورو واسه س.ک.س می خوام اما نه اینجوری نبود.....

من جسمم با تو ارضا نمی شد.تو همیشه روح منو ارضا می کردی .میفهمی؟

دیگه مهم نیست برام.بفهمی یا نفهمی.....درک کنی یا نکنی....

میثم میسپرمت به خدا.اون مواظبته می دونم.

اگه یه روزی برگشتی پیشم بدون که من همون شیوای پاک خودتم.

خراب نمیشم.هرزه نمیشم.عوضی نمیشم.اشغال نمیشم.خیابونی نمیشم.

بهت قول میدم میثم....

اینو بدون که با همه ی وجودم هنوز دوستت دارم.

هنوز تنم بوی تن تورو می ده.اما تو که نمی فهمی....

می فهمی دارم زجر می کشم؟می فهمی دارم دیوونه می شم؟

میثم می گی بعد یکسال میای سراغم؟اون وقت دیگه نمی خوام بیای....

بیای که داغ دل بیچاره منو تازه کنی....

من داشتم زندگی می ردم تو با اومدنت همه ی دنیامو گرفتی ازم.....

حالا که هیچی برام نمونده می گی می خوای بری؟

میثم خودتم می دونی که با دل من بازی کردی....

اما اشکال نداره.تقصیر خودم بود.تو می گفتی که من نباید بهت وابسته بشم.....

تقصیر خودم بود می دونم.به خدا می دونم....

من فکر می کردم تو داری باهام شوخی می کنی....

من فکر می کردم یه روزی انقدر عاشقم میشی که دیگه نمی تونی ولم کنی اما....

اما انگار اشتباه می کردم.خودمو خیلی دست بالا گرفته بودم.

آخه مگه من چی دارم که تو عاشقم بشی....جز یه احساس؟

احساسمم که همشو خرج تو کردم.دیگه حتی احساسی واسم نمونده.....

دیگه هیچی واسم نمونده....نه احساس...نه هیچ چیز دیگه.آره راس میگی اینجا تهه خطه..

میثم با این که هنوز نمی دونم چه تصمیمی می خوای بگیری در موردم....

اما باشه.هرچی تو بگی قبول.هرچی تو بخوای.....

اگه بگی برو میرم.اگه بگی بگی بمون می مونم.اگه بگی بمیر میمیرم....

مثل همیشه تسلیم تسلیم هرچی تو بخوای میثمم.

من نمیخوام حتی یکم ناراحتت کنم.فقط تو راحت باش ناراحتی من به درک.

میثم اما بهم قول بده که خوشبخت میشی....فقط همین.

خیلی باهات حرف دارم.

این روزا که نیستی وقت دارم که همه ی حرفامو برات بنویسم....

خسته ام.از همه چیز خسته.حتی از عاشق بودنم خسته ام.

تمام احساسمو تو این رابطه گذاشتم حالا دیگه هیچی برام نمونده.....

اصلا از من دیگه هیچی نمونده.خوب نگام کن....ببین قیافمو.....

میثم داغونم می فهمی؟نه نمی فهمی.

تو فکر می کنی که بودن و نبودنت واسه من فرقی نداره؟

میثم اشتباه می کنی.همیشه راجع به من اشتباه کردی.

باشه اگه تو می خوای میرم.دیگه هم مزاحمت نمیشم.اما بدون که با دل من بد کردی میثم..

حق من این نبود....به خدا حقم این نبود.

اما نه آه می کشم نه نفرینت می کنم....

فقط می گم خدا به همرات مهربون ترینم.الهی که خوشبخت بشی.

وقتی خوشبخت شدی تورو خدا یاد من کن.یاد منی که یه روزی عاشقت بودم....

تاريخ یکشنبه بیست و هشتم شهریور 1389سـاعت 0:11 نويسنده آوا| |

کاش می فهمیدی چقدر تلخه انتظار میثمم....

سه ساعته که دم پنجره آواره ام....همه ی وجودم داره از سرما می لرزه...

بازم منتظرتم....قول دادی بهم آخه لعنتی.

من...میثم من فقط منتظرتم همین بدون هیچ حرفی.

کاش می دونستی انتظار چقدر سخته.من هیچ وقت تورو اینجوری منتظر نذاشتم.

میثمم کجایی پس؟نگرانت شدم به خدا.

یعنی چی شده؟به خدا دارم میمیرم از نگرانی اما شادیت و حتی به فکر منم نیستی...

من اینجا دارم دق می کنم به خدا....

اما بازم نمی خوام بهت گله کنم.بازم ساکت می مونم.

فقط حرفامو اینجا می نویسم تا سبک بشم.

اما وقتی که تو بیای بازم بهت لبخند می زنم.بازم مهربونم صدات می کنم....

بازم می تونی برق عشقو تو چشام ببینی.شک نکن که من همون شیوام.

اره عزیزم مهم نست که چقدر منتظرم بذاری....

مهم اینه که می دونم بالاخره میای....خیلی سردمه میثم....دستام یخ کرده.....

انقدر تو اتقم راه رفتم که دیگه خسته ی خستم اما نیومدی.....

بازم دم پنجره می مونم و با صدای هر ماشینی دلم هوری می ریزه پایین.

شاید بیایی....

دوستت دارم میثم.باور کن عشقمو....

تاريخ شنبه بیست و هفتم شهریور 1389سـاعت 1:48 نويسنده آوا| |

یه سوی این قصه تویی....یه سوی این قصه منم....

بسته به هم وجودمون....تو بشکنی من می شکنم....

امروز زیاد روز خوبی نبود...خیلی جمعه ی دلگیری بود....

یا شایدم بازم دارم بهونه می گیرم چون میثمو ندیدم...چون دست گرمشو نگرفتم....

آره حتما همینطوره مثل همیشه دارم بهونه می گیرم...

خیلی نگرانم...دارم میمیرم از نگرانی به خدا.

نمی تونم اصلا بگم که حالم چه جوریه....امروز روز دوم ترک میثم بود.

بارهاو بار ها از خودم می پرسم اینبار یعنی میشه؟اما خودمم جوابشو نمی دونم....

الان میثمم بهم زنگ زد گفت که با دوستاش بیرونه.

از ته دلم خوشحال شدم.چون حداقل امشب برای میثمم دلگیر نیست.....

میثم جونم از ته دلم خوشحال می شم وقتی با دوستات می ری بیرون.

تو حق داری که خوشبخت زندگی کنی میثمم...

میثم امروز فقط یک دقیقه از دم پنجره دیدمت.چقدر قشنگ شده بودی....

میثم اگه اینجا زنده ام...دل منه که داره به خاطر تو می تپه....

ترکن نکن.بگذار پیشت بمونم....

امروز خیلی برام دلگیر بود اما حالم خوبه چون می دونم تو پیش دوستات بهت خوش می گذره

فقط نگرانتم میثم.خیلی نگرانتم.....

خیلی می ترسم....دیگه نمی خوام اون کابوس شوم خوشبختیمو ازم بگیره....

میثم من می خوام تورو سالم ببینم.اینو می فهمی؟

من می خوام تو مرد زندگیم باشی.سرتو با غرور بالا بگیری....حس منو می فهمی؟

میثم جونم نگران من نباش.من بداخلاقیاتو دوس دارم.

من عاشق بی حوصله بودنت.نگرانم نباش.

همین که تو ترک کنی برای من یه دنیا ارزش داره.من تو این شرایط ازت مهربونی نمی خوام.

میثم به فکر خودت باش.تورو خدا به فکر خودت باش....

میثم ته دلم خیلی خوشحالم اما می ترسم.از خوشحال بودن می ترسم.

می ترسم دوباره همه چیز خراب بشه میثم.تورو خدا...التماست می کنم......

نمی دونم دیگه چی بنویسم....

کلی حرف تو دلمه.اما ساکت بمونم بهتره...

میثمم شیوات همیشه عاشقته.اینو یادن نره.....

به امید روزی که خوشبختی تورو ببینم.فقط همین!!!!!!!!

تاريخ شنبه بیست و هفتم شهریور 1389سـاعت 0:6 نويسنده آوا| |

من صفای عشق می خواهم از او

تا فدا سازم وجود خویش را

او تنی می خواهد از من آتشین

تا بسوزاند در او تشویش را

امروزم برام روز خوبی بود...خیلی خیلی خوب....

الان که اینجا نشستم آروم آرومم...اصلا هم دلم نگرفته.....

امروز عصری رفتم خونه ی میثم اینا...خیلی خوشحال بودم .

دم در دختر خاله ی آیدا رو دیدم.دلم می خواست با غرور به آیدا بگم که....

می خواستم بهش بفهمونم که میثم مال منه.می خواستم برق غرورو ببینه تو چشام.

اما زود پشیمون شدم....دلم نیومد اینکارو بکنم...نمی دونم چرا؟

آیدا اما اینو بدون که من میثثمو به راحتی از دست نمی دم.دوستش دارم.

به خدا دوستش دارمممممممممممممممم.

دلم می خواد الان تمام لحظه هایی که با میثم بودنمو بنویسم....

از همون لحظه ی اول که درو باز کرد پریدم بغلو کلی بوسش کردم....

دلم برای بغل کردنش...برای بوس کردنشو آرمش ناب آغوشش لک زده بود.

خودشم فهمید.یه لحظه هم ازش جدا نمیشدم.

امروز اولین روزی بود که ارامش واقعی رو تجربه کردم.

تو دلم از ته دل شاد بودم.از خدا خواستم که خوشبختیمو ازم نگیره....یعنی میشه؟

امروز من همش تو بغل میثم بودمو اون لعنتی تو دستاش نبود....

امروز دستای میثمم...نگاه میثمم....فقط مال خود خودم بود.

امروز به نظرم خنده های میثم هم تغییر کرده بود.یه جور خاصی بود....

اصلا قیافشم عوض شده بود.خدیا کمکون کن.

چه لحظه های خوبی بود وقتی سرمو روی سینه ی مردونش می ذاشتم....

صدای تاپ تاپ قلبشو می شنیدم و آروم می شدم.

آخ که گرمای تنش چه لذتی داره برای من که تو زندگیم همیشه از سردی ها ترسیدم.

وقتی موهامو آروم ناز می کنه چه آرامش عجیبی دارم.

اما میثمم یه حرفت ناراحتم کرد.ناراحت که نه...من از تو ناراحت نمیشم....

اما یه جورایی این حرفت مثل یه تلنگر بود به قلب تازه جون گرفته ی من!

میثمم چرا گفتی حالا که داریترک می کنی باید سه ماهو از هم دور باشیم؟

این حرفتو شنیدم و مثل همیشه لبخند شدم.اما دستام لرزید.توام دیدی.....

میثم نگو که ندیدی....لبخندمو دیدی....اما حال دگرگون منم دیدی....

میثم تورو خدا حالا که دارم احساس خوشبختی می کنم احساسمو ازم نگیر....

میثم تورو خدا بگذار دلم خوش باشه.

میثمم امشب خیلی شب خوبی بود.یه جورایی برام خاطره انگیزه....

اولین شبی بود که با هم بودیمو اون لعنتی تو دستات نبود.خدایااااااااااااااا شکرت.

چقدر حس خوبی داشتم که وقتی که منو اون توی تاریکی روی تخت تو بغل هم بودیم.

چه آرامش محضی بود.

دلم نمیخواست امشب تموم بشه اما تموم شدو حالا کلی خاطره....

میثم گلم اینو بدون که شیوات از ته دلش برات دعا می کنه.

بدون که شیوات همیشه کنارت همست.همیشه یه هم نفس داری....

هر وقت خسته بودی به شونه هام تکیه کن....

هر وقت غمگین بودی لایق بدونو و تو بغلم گریه کن....

خوشحالیات ماله خودت.تو خوشحال باشو من خنده ی تورو ببینم و جون بگیرم.

آخه می دونی خنده های قشنگ تو برام مثل نفسه....

بخند تا من من جون بگیرم.بخند تنها امید من...

تاريخ جمعه بیست و ششم شهریور 1389سـاعت 2:33 نويسنده آوا| |

خسته ام...از بی هم زبونی...از این همه تنهایی....

چقدر حذفامو توی دلم بکشم و هیچی نگم؟چقدر به دیوار خالی اتاقم نگاه کنم؟

چقدر توی تنهاییام با خیالت حرف بزنم؟

از دیشب تاحالا از میثمم خبری ندارم.این بی خبری کلافه ام کرده.

نه فکر کنم دارم بیخودی بهونه می گیرم.

بهونه می گیرم تا یه دلیلی واسه گریه کردن داشته باشم.

حال خودمو نمی فهمم.هیچ احساس خوبی ندارم.فقط وقتایی که با میثمم خوبم.

فقط وقتایی که میثم دستامو می گیره آرومم.فقط همین....

دلم یه دل سیر آرامش می خواد اما ندارم.حتی نمی دونم کجا باید دنبالش بگردم....

میثمم دوستت دارم.

نمی خوام با بودنم اذیتت کنم.تو رو خدا اگه وجودم زیادیه بهم بگو....

میثم من نمی خوام یه مشغله هم به فکرهای تو اضافه کنم.به خدا نمیخوام...

میثم قشنگ من مهربون ترینم من دوستت دارم.

تو تنها کسی هستی که توی تنهاییام همیشه مرهمی روی زخم هام....

دلم گرفته.دلم می خواست الان این جا بودی آرومم  میکردی مثل همیشه...

اما تو حتی موبایلتم جواب نمیدی....

حالم خوب نیست.دلم گرفته...میثم کجایی؟

الان میثمم بهم زنگ زد....هیچ کس نمی فهمه که الان چه حالی دارم.....

از خوشحال دارم گریه می کنم.خدایا خوشحالیمو ازم نگیر....

میثم گفت که دیروز همه ی کراکارو با همه ی وسایلش ریخته دور....

این اولین باری بود که اینکارو می کرد....

خدایا یعنی میشه منم به آرزوم برسم؟یعنی میشه خدا جونم؟

میثمم مرسی.ازت ممنونم.وقتی اینو گفتی دلم می خواست از خوشحالی جیغ بزنم....

مرسی میثمم.دوستت دارم.تورو خدا پاک بمون....

این بزرگترین آرزومه که تو سالم باشی.به خدا این این بزرگترین آرزومه....

هنوزم باورم نمیشه....یعنی میشه کابوس شوم من تموم بشه؟

بذار باور کنم امشب تو هم حال منو داری....

یعنی میشه بعد مدت ها اروم بخوابم و رویا ببینم؟

خدایا مرسی که به فکرم هستی.مرسی که دوسم داری...................

میثمم یعنی باور کنم که همه چیز تموم شد؟

چشمامو ببندمو و با تمام وجودم خوشبختیمو حس کنم.

دیگه نمی دونم چی باید بگم....فقط می خوام فکر کنم.فقط همین.....

تاريخ پنجشنبه بیست و پنجم شهریور 1389سـاعت 19:7 نويسنده آوا| |

حالم زیاد خوب نیست....سرم خیلی درد می کنه و خیلیم سردمه....

اما دلم میخواد بنویسم...

دوس دارم بنویسم و یکم سبک بشم شاید اون موقع بتونم بخوابم....

امروز برام خیلی روز پر ماجرایی بود.برای اولین بار با مامانه میثم حرف زدم....

نمی تونم دقیقا بگم که چه حسی داشتم...شاید یه جور حس خوب.

آره حس خوبی بود از این که صدای مامان عشقمو می شنیدم.

صدای مامانشم مثل خودش بود.مثل خودش مهربون و گرم.

خدایا مرسی که دوسم داری.امروز خیلی دلم می خواست با میثمم برم تهران.

خدایا مرسی.با میثم رفتیم تهران.

من از خدامه که راه کرج تا تهرانو با میثم باشم.دستم تو دستای گرمش باشه....

امروز میثم حالش خوب نبود.خیلی نگرانشم....

روزبه روز داره حالش بدتر میشه و من لعنتی هیچ کاری نمی تونم بکنم.

آخه خدایا خودت یه راهی جلوی پام بذار.

خیلی خسته ام....گاهی احساس می کنم حتی توان زندگی کردنم ندارم.

اما تا به میثم فکر می کنم دوباره جون می گیرم...

میثم مهربون من تو تنها امید من توی این زندگی کوفتی هستی....باهام بمون.

اون موقعی که احساس می کنم خیلی تنهامو هیچ کسو ندارم....

یاد تو هست که به من تنها آرامش می ده.

اما گاهی با خودم فکر می کنم که من دارم خیلی اذیتت می کنم....

تو خودت هزار تا مشکل داری و حالا باید نگران منم باشی.

به خدا من می فهمم که چقدر نگرانمی...

میثم من نمی خوام یه مشکل به مشکلای تو اضافه کنم چون دوستت دارم....

همه دردامو همه ی زجر هایی که می کشمو ازت قایم می کنم.

دلم نمی خواد به خاطر من غصه بخوری.

میثمم خیلی دوستت دارم.خوشحالم که فردا می بینمت....

انقدر غم تو دلم زیاده که فقط دیدن و بودن تو در کنارم می تونه اونارو از یادم ببره....

میثم خوبم ببخش که امروز نگرانت کردم.ببخش....

دوستت دارم.امیدوارم که خوب بخوابی.

احساس می کنم با نوشتن اینا یکمی سبک شدم....حالا حالم بهتره...

حالم بهتره اما درد تنهایی...گوشه ی این اتق سرد...تنهای تنها....

میثمم فقط بون که خیلی نگرانتم.تورو خدا بیا به خودت کمک کن....خواش می کنم میثم.

بدون که شیوات همیشه دوستت داره.

هیچ وقت از تو و عشقت دلسرد نمیشم.تو همیشه محکم ترین تکیه گاه منی....

تاريخ پنجشنبه بیست و پنجم شهریور 1389سـاعت 0:51 نويسنده آوا| |

امروز عصری با میثم رفتم بیرون...طبق معمول بهم خوش گذشت...شایدم یکمی بیشتر...

اونقدری بهم خوش گذشت که الان دلم می خواد بپرم تو یه سطل آب یخ....

حالم خیلی خوبه..اما داغم..خیلی داغ.........

شاید تب دارم اما نه من فقط خودم می دونم که چه مرگمه.

الان آغوش گرم و مردونه ی میثممو می خوام تا خودصبح.....................................

خوب تقصیر خودته دیگه میثم.امروز دست گذاشتی رو نقطه ضعفم.

تو که می دونی کن خیلی شیطونم و زود دلم بغلو بوس می خواد.

دیگه تو ماشین داشتم دیوونه میشدم.دلم می خواست همونجا لبمو بذارم رو لبت........

اه لعنت به این مردم فضووووووووول.میثم می خوامت حالا چی کار کنم؟؟؟؟

دارم دیوونه میشم....

میثم یعنی تو واقعا نفمیدی که دارم دیوونه میشم؟

همون لحظه که صورتتو آوردی جلو می خواستم بوست کنم...خیلی جلوی خودمو گرفتم....

میثم جونم دوستت دارم...می خوامت میثم می فهمی؟؟؟؟؟؟؟

آره تو رو دوس دارم.

وقتی از گذشته ام سوال می کنی بفهم که زجر می کشم...بفهم که داغون می شم...

نمی خوام اون لحظه هارو یادم بیاد....نمی خوام یادم بیاد که با اون لعنتی کثافت.....

میثم وقتی با اون نفسای گرمت نزدیک صورتم می گی دوسم داری...

میثم بفهم که با همه ی حرکاتت دیوونم می کنی...

خدایا آخه من چرا انقدر میثمو دوسش دارم؟

حالم بده میثمم....دلم تورو می خواد....ببین همه ی وجودم داره خواستنتو فریاد میزنه.

توی ماشین نگاه اون دختره به تو عجیب بود.خودتم فهمیدی...منم فهمیدم...

لبمو محکم فشار دادم که چیزی نگم مثل همبشه تو فهمیدی و خندیدی.

آخ که عاشق اون خنده هاتم....

راستی میثم چرا انقدر ازم می خوای که بهت دروغ نگم؟

میثم اینو بفهم که ادم به عشقش هیچ وقت دروغ نمیگه تا دم مرگش....

میثم دستم بوی دست تورو گرفته.آخ محکم نفس می کشم...چه حالی داره.

عاشق این بوام.نمی دونم بوی چیه؟بوی دست تو؟بوی عطر؟بوی عشق؟نمی دونم....

هر چی که هست همیشه منو مست می کنه....

مرسی میثم.به خاطر تمام دوستت دارم گفتنات....

به خدا همه ی عشق تو مرهم میشه روی زخم دل خسته ی من....مرسی میثمم....

دلم می خواد تا خود صبح از تو بنویسم...

اما نه الان دلم می خواد دراز بکشم و چراغو خاموش کنمو فقط به تو فکر کنم.....

چشمامو می بندم...فکر می کنم که تو پیشمی.....

چراغو خاموش می کنم....آغوشمو باز می کنم.صورتت رو به رومه....

چشمات دوباره شیطون شدنو می درخشن مثل همه ی وقتایی که بوسم می کنی....

عاشق اون چشاتم میثم....لبتو می ذاری رو لبم...

دیگه نمی فهمم چی شد!

میثمم تو نمی دونی که من عاشق تک تک حرکات توام...

فردا نمی بینمت.می دونم.اما دلم برات تنگ شده...میثم کاش اینجا بودی.....

دستمو بو می کنم به یاد لحظه هایی که با هم بودیم....دوستت دارم میثمم.

تاريخ چهارشنبه بیست و چهارم شهریور 1389سـاعت 0:5 نويسنده آوا| |

امروزم یکی از همون روزاییه که خیلی تنهام....

انگار ساعت نمی گذره...یک ... دو....خدایا آخه چرا من انقدر تنهام؟

اما نه خیالی نست.مرسی خدا که میثمو بهم دادی.مرسی.ازم نگیرش.

همش تو گلوم بغض دارم.دلم می خواد به همه اعتراض کنم...

اما مثل همیشه تمام اعتراضمو تبدیل به لبخند می کنمو یواشکی گریه می کنم....

یواشکی گریه می کنم که کسی نفهمه و غصه بخوره....

امروز می خوام تنهایی کتابامو جلد کنم.

اولین باره که می خوام تنهایی این کارو بکنم....

وقتی که احساس می کنم تنهام احساس مسولیتم بیشتر میشه.اینو خودم می فهمم....

حتی اخلاقام هم تغییر می کنه.....خدایا خودت این بارم کمکم کن که بتونم.

میثمم مرسی که دیشت اومدی دم پنجره ی اتاقم...

دیگه به جز تو دلم به کسی خوش نیست.فقط تو پیشم بمون.....

بگذار با بودنت جون بگیرم...بگذار احساس کنم بعد این شونزده سال خدا هم به من نظری کرد

میثم...قشنگ من....خوب من....

خیلی خوشحالم که عصری می بینمت اما باور کن انتظار سخته.زیاد منتظرم نذار.

به خدا انقدر داغونم که حتی توان منتظر موندنم ندارم.

میثمم حالا تنها دل خوشی دل من تویی.

راستی می دونی وقتی کنار تو راه میرم چه احساس خوبی بهم دست میده...؟

نمی دونم...یه جور حس خاص و قشنگ...یه جور هیجان خاص....

میثم  به خدا  تمام زندگی من تویی.اگه زنده ام..اگه نفس می کشم...اگه به فرداها امید دارم.

دلیل تمام اینا تویی....می فهمی؟

نمی دونم چه جوری بگم که چقدر دوستت دارم..پس حرف نمی زنم....

همشو تو نگاهم بخون...باشه؟

تاريخ سه شنبه بیست و سوم شهریور 1389سـاعت 15:26 نويسنده آوا| |

احساس می کنم از امروز یه مرحیه ی جدید از زندگیم داره شروع میشه....

منم تنهای تنها....اول شونزده سالگیم...

بدون مامان....بدون بابا...هستن کنارم اما باید وانمود کنم که نیازی بهشون ندارم.

خوب این برام خیلی سخته.خیلی سخت.

نمی تونم به خودم دروغ بگم...نمی تونم خودمو گول بزنم....

اما حداقل می تونم به خودم قول بدم که محکم باشم.

اما حداقل می تونم وانمود کنم که نیازی بهشون ندارم.هر چند که خیلی سخته....

حالا بعد خدا فقط میثممو دارم.

حالا میثمم برام مثل یه تکیه گاهه که نمی دونم تا کی پیشم می مونه.....

امروز دلم خیلی گرفته.احساس تنهایی داره دیوونم می کنه.

اما هیچ کسو هم ندارم تا باهاش حرف بزنم.

نه نمی خوام با میثمم حرف بزنمو با حرفام ناراحتش کنم.

کاشکی الان پیشم بود تا مثل همیشه تو بغلش آروم می شدم....

کاشکی الان بود تا حد اقل بوسم می کرد و اروم نوازش می کرد تا غم هامو از یاد ببرم....

اشک تو چشمام پر شده...بغض راه گلومو گرفته اما نمی خوام گریه کنم.

نمی خوام گریه کنم حتی حالا که تو اتقاقم تنهام.

بازم سردمه...چرا این سرما و لرزش بی خودی دست از سرم بر نمیداره؟

میثم با تمام وجودم می خوامت.

میثمم الان تو راهه داره از مسافرت یه روزش بر می گرده....

منم بیدارم تا برگرده خونه.نگرانشم.

میثم خیلی احساس تنهایی می کنم اما اگه تو باشی....

اگه تو باشی قول میدم دیگه گریه نکنم میثم.قول می دم طاقت بیارم.

میثمم تو توی زندگی من مثل یه معجزه هستی...یه معجزه ی خیلی خیلی قشنگ....

می ترسم.از او روزی که تنهام بذاری....

میثم من دیگه تو این دنیا به جز تو کسی رو ندارم.اگه تو هم از پیشم بری....

میثمم وقتی بهم زنگ می زنی خیلی خوشحال میشم.

مرسی که نگرانمی.مرسی که دوسم داری میثم.همینا برام کافیه....

تو فقط دوسم داشته باش من دیگه هیچی ازت نمیخوام.

کاش اینجا بودی الان.مثل اون شبایی که تو بغل هم می خوابیدیم.یادته؟

من نمی خوابیدم.تا خود صبح نگات می کردم.

تو منو محکم تو بغلت می گرفتی و خوابت می برد.

انقدر محکم منو بغل می کردی که تا صبح نمی تونستم تکون بخورم اما چه مزه ای داشت.

خودمو به زور می کشدم بالا و رو صورتت خم میشدم...تا خود صبح نگات می کردم...

صبح که می شد آروم چشماتو باز می کردی.

منم سریع لبامو مذاشتم رو لبات.با هم می خندیدیم.یادته؟

چقدر دلم هوای اون روزا رو کرده.کاش الان پیشم بودی....دارم می لرزم میثم....

سردمه..کاش بودی  تا تو بغلت گرم گرم می شدم....

دوستت دارم میثمم.کنارم بمون.روحم خیلی خسته اس....تو برام مرهم شو.

قول می دم زخم هام با بودن تو زود ترمیم شه.بهت قول میدم.

شبت بخیر.بیدارم تا تو سلامت برسی خونه.

میثم خیلی مهربونی به خدا.همیشه همینجوری بمون.باشه ؟باشه ؟باشه؟

تاريخ سه شنبه بیست و سوم شهریور 1389سـاعت 0:37 نويسنده آوا| |

امروز با میثمم رفتم بیرون اما حال میثم اصلا خوب نبود....

من اصلا حرف نمی زد.حرفامو گوش نمی کرد.خیلی تو فکر بود....خیلی زیاد.

منم ساکت موندمو و فقط نگاهش کردم.

همین برام کافی بود که میثمم کنارمه و  منم می تونم نگاهش کنم اما....

اما چشمای قشنگ میثمم غرق تردید بود.دلم گرفت وقتی چشماشو دیدم....

گفتم خدایا کاری بکن.میثم من....

وقتی می خدید اما تو دلم پر از شادی میشد.امروزخنده هاشم پر از تردید بود.

بازم با میثمم جایی رفتم که ازش متنفرم.

بازم جایی رفتم که احساس می کنم تمام آدماش قابل تنفر ترین ادمی دنیان.

جایی رفتم که بوی گس مرگ میده.بوی خفگی.بوی مردن تمام آرزهام.

حتی دلم نمی خواست اطرافمو نگاه کنم.سرم پایین بود.

شاید منم داشتم فکر می کردم.آره فکر می کردم.

به این که دلم یه چیزایی می خواد که الان دارم.به چیزایی که از بدست اوردنشون می ترسم.

مثل یه خونواده معمولی مثل بقیه ی خونواده ها.

خیلی رفتارم عجیب شده این روزا.خودم می دونم.

امروز بی دلیل یه چادر سفید سرم کردم و چند دقیقه جلوی اینه به خودم خیره شدم....

آره من این آوا رو می خوام.

من این آوایی رو می خوام که میثم می خواد....

کاش انقدر از تغییر کردن نمی ترسیدم.خودم دارم عذاب می کشم.

خودم دارم زجر می کشم.من می خوام خودم انتخاب کنم که چی باشم اما....

نه هیچ کسی منو مجبور به کاری نکرده....پس چرا نمی تونم؟

میثم خوبم فکر می کنی من آرومم وقتی دل تو غرق تلاطمه؟

میثم فکر می کنی من آرومم وقتی چشمای قشنگت پر از تردیده؟

گاهی اوقات با خودم فکر می کنم که من لیاقت میثمو ندارم.

گاهی فکر می کنم باید پا روی دلم بذارمو و میثمو بهدست سرنوشت بسپرم.....

لیاقت میثم من خیلی بیشتره.

شاید یه نفر میثم آیدا.شاد و سرخوش و مطمئن به خودش....

نه منی که شب و روزم گریسو دستام مدام می لرزه.

از خودم خسته شدم.چرا انقدر داغونم؟چرا؟چرا نمی تونم محکم باشم؟

میثم داره روزبه روز داغون تر میشه و من تنها کاری که می کنم گریه کردنه.

میثم داره جلوی چشمم آب میشه و من تنها لبخند می زنم.

آخه کی حال منو میفهمه چقدر برام سخته دستمو تو دستی بذارم که پر از کراکه؟

آخه کی حال منو میفهمه وقتی با میثم میرم که....

آخه کی حال منو می فهمه وقتی مجبورم بخندم تا دل میثمم شاد بشه اما...

اما خنده هام گریه اس...

خدایا چرا صدامو نمیشنوی؟چرا دست میثممو نمی گیری؟

آخه پس تو کجایی خدا.کمکمون من...خدایا کمکمون کن.ازت خواهش می کنم.

خدایا التماست می کنم به میثمم کمک کن...خدایا صدامو می شنوی؟

خدا.........................................

تاريخ دوشنبه بیست و دوم شهریور 1389سـاعت 0:10 نويسنده آوا| |

دیشب که تو رویاهای قشنگم غرق شده بودم فکر می کردم که امروز برام روز خوبیه....

و واقعا هم روز خوبی بود.چقدر زود تموم شد...

با صدای زنگ میثمم از خواب بیدار شدم...مثل همیشه کلی از شنیدن صداش ذوق کردم.

وقتی شیوا صدام کرد خواب از سرم پرید..چقدر صدای مهربونشو دوس دارم.

وقتی صداشو می شنوم از ته دلم از خدا میخوام که میثمو برام نگه داره.

امروز رفتم خونه ی میثم اینا...خیلی بهم خوش گذشت.

وقتی درو باز کرد پریدم تو بغلشو کلی بوسش کردم....

چقدر دلم برای گرمای ناب تنش تنگ شده بود.

چقدر دلم برای امنیت آغوشش تنگ شده بود که بدون هیچ فکری خودمو تو بغلش رها کنم.

چقدر چند ساعتی که پیشش بودم خوب بود...

اما کاشکی اون لعنتی رو تو دستای قشنگش نمی دیدم....

احساس می کنم این کراک لعنتی شده هووی من.حتی طاقت مقابله کردنم ندارم....

امیدوارم که به زودی تموم بشه و میثممو بیشتر از این داغون نکنه....

به خدا میثمم خیلی حیفه....

چقدر لحظه هایی رو که تو بغلش دراز می کشمو اونم محکم دستامو می گیره دوس دارم.

امروز خیلی بهم خوش گذشت خیلی احساس خوبی داشتم.

احساس می کنم هرروز که می گذره بیشتر میثمو دوسش دارم.

امروز که خونشون بودم محکم بغلم کرد منم سرمو گذاشتم رو سینش....

یه وقتایی یه جورایی نگام می کنه که معنی نگاهشو نمی فهمم.

یه جور نگاه پر از عشق اما پر از سوال.پر از سواله بی جواب...گاهی از نگاش می ترسم....

نمی دونم چرا نگاه قشنگ میثمم پر از سواله....

وقتی تو بغلشمو اونجوری نگام می کنه نمی تونم به چشماش خیره بشم.چشمامو می بندم

امروز میثمم خیلی باهام مهربون بود.

به زور خوراکی تو دهنم می ذاشت.از حرکاتش خندم می گیره گاهی....

خودشم می دونه که عاشق خنده هاشم....وقتی می خنده دلم می لرزه....

با خودم می گم یعنی خنده های قشنگ میثمم تا همیشه برای من می مونه؟

یعنی می رسه روزی که انقدر با هم خوشبخت باشیم که دیگه غم تو تو نگاهش نبینم؟

یعنی میرسه روزی که بهم بگه شیوا ما با هم خوشبختیم؟

امروز موقعی که می خواستم بیام خونه چند دقیقه جلوی در خونه بغلش کردم.

انگار که دلم نمی خواست از بغلش جدا شم....

محکم لباشو بوس کردم و بهش نگاه کردم.مثل همیشه یه برق خاصی تو نگاهش بود.

وقتی از در خونشون اومدم بیرون یهو سردم شد.

آره سردم شد انگاری هنوز دلم گرمی تن میثثمو می خواست.

چقدر امروز زود تمو شد.هنوزم دلم می خواد مثل عصری تو بغل باشم....

اونم موهامو ناز کنه و حرفای قشنگ بزنه.

از عصری که اومدم خونه چهار بار با هم حرف زدیم....

صداشو که میشنوم دلم تنگ میشه  و دلم می خواد پیشش باشم....

خدایا میثممو برام حفظش کن.خیلی دوسش دارم.

وقتی با میثمم همه ی دردام...همه ی غم ها...همه ی سختی هایی که کشیدم یادم میره...

خدایا مارو به هم برسون.قول میدم خوشبختش کنم.

میثم خوبم نگرانم که سرما بخوری...تورو خدا مواظب خودت باش....

طاقت مریضی تورو ندارم.تورو خدا مواظب خودت باش.

شبت بخیر مهربونم.خوب بخوابی و به همه ی آرزوهات برسی....

تاريخ یکشنبه بیست و یکم شهریور 1389سـاعت 1:10 نويسنده آوا| |

دیروز میثمم اومد کرج.دو روز بود که ندیده بودمش...واقعا دلم براش تنگ شده بود...

قرار شد که با هم بریم تهران.خیلی خوشحال بودم....

می تونستم بدون دغدغه یکساعت وجودشو کنارم حس کنم....

اون یک ساعتی که توی ماشین کنارش بودم خیلی برام خوب بود اما...

دلم گرفت.اول رفتیم مارلیک...

من دوست ندارم با میثم برم اونجا اما همیشه مجبورم....

شاید می رم که به خودم ثابت کنم که چقدر می خوامش....

من باید باهاش باشم.همیشه....همه جا.باید کمکش کنم.نمی خوام داغون بشه.

دیشب میثم وقت نشست تو ماشین دلم گرفت.چقدر تو این دوروز لاغر  شده بود.

دلم می خواست فریاد بزنم و بگم آخه چرا میثم خوب من؟آخه چرا؟

چرا اینجوری با دل من بازی می کنی؟

وقتی ازم می پرسه لاغر شدم یا نه نمی دونم چه جوابی بهش بدم...

اما از ته دلم می گم میثمم تو هر جوری باشی برای من بهترینی...

بعدش اون می خنده و دل من پر از شادی میشه.

دیروز تا تهران دستم تو دستش بود...آروم دستامو ناز می کرد.چقدر دستاش گرمه.

وقتی دستامو می گیره یه جور حس خاصی بهم دست میده.

احساس می کنم از درون داغ میشم....یه جور یه حس هیجان خاص.

میثم وقتی ازم پرسیدی که از هم نفس بودن باهات خسته نمیشم از ته دلم گفتم.

از ته دلم گفتم که مطمئنم می خوام بقیه ی راهو با تو باشم.هم نفس تو باشم.

دستمو محکم فشار دادیو و گفتی مطمئنی؟

منم گفتم آره تو عمرم هیچ وقت انقدر مطمئن نبودم....

خندیدی...همونجوری که من عاشقشم.همونجوری که دل بیچاره ی منو می لرزونه....

خنده هات داشت منو می کشت میثم.می فهمی؟

دلم می خواست یه جایی بودیم که هیچ کس نبود.اون وقت کلی بوست می کردم...

اون وقت محکم بغلت می کردمو به خودم فشارت می دادم....

میثمم اینو مطمئن باش که تنها انتخاب من تویی.

برام هیچی مهم نیست.نه تفاوت خونواده هامون...نه پول...نه هیچ چیز دیگه.

وقتی دل تو با من باش همه چیز حله.

من تورو برای خودت می خوام...من نمیذارم هیچی بینمون فاصله بندازه....

می دونم تو به انتخاب من شک داری.حقم داری عزیزم...

من باید بهت ثابت کنم که تنها تورو می خوام.میثمم باور کن...خواهش می کنم....

باور کن که من نمی ذارم هیچی بینمون فاصله بندازه.

میثمم درکت می کنم.می دونم به خاطر ماشین خیلی ناراحتی....

اما تورو خدا نارحت نباش.فکر کردی نفهمیدم تو صدات بغض داشت؟

میثم فکر کردی نفهمیدم که داری به خاطر من می خندی که دلم خوش باشه؟

انقدر عاشقت هستم که اگه یکم هم صدات بلرزه من سریع می فهمم...

میثمم خواهش می کنم ناراحت نباش.

می دونم که هیچ کی درکت نمی کنه.من بهت حق می دم که ناراحت باشی.

میثمم دیروز که پیشم بودی خیلی احساس امنیت می کردم.

احساس این که یکی هست که بهش تکیه کنم.

دستمو محکم دور بازوت حلقه کرده بودم.چه حس خوبی بود دیدن جشمای قشنگت.

چه حس خوبی بود شنیدن خنده های قشنگت....

چه حس خوبی بود که کنارم بودی...دستت تو دستم بود.

حرفای قشنگتو چقدر دوست دارم.وقتی با مهربونی نگام می کنه...

وقتی نگام می کنی احساس می کنم همه وجودم زیر نگاه گرمت ذوب میشه.

میثمم دیروز توی راه وقتی از رویاهات با من می گفتی نمی دونی که چه حالی داشتم.....

رویاهای تو رویاهای هر شبه منه...

جاده شمال....هوای مه گرفته...نم نم بارون....منو تو کنار هم....

آره میثمم این آرزوی منم هست.هر شب با این فکر چشمامو روی هم می ذارم.

اینو بدون که هر چی پیش بیاد من با تو می مونم میثمم.

دوستت دارم اندازه ای که اندازه نداره....

 

تاريخ شنبه بیستم شهریور 1389سـاعت 1:51 نويسنده آوا| |

خدایاااااااااااااااا ازت ممنونم.خدای مهربون من!

وامه میثمم جور شد.همین الان زنگ زد بهم گفت.همینجوری دارم گریه می کنم.

حال خودمو نمی فهمم...نمی دونم دارم چی می نویسم....

خدایا مرسی که به فکر منو میثمی.مرسی که دوسمون دارییییییییی خداجووون.

امروز برام خیلی روز خوبی بود.خیلی خوب....

از عصری تا حالا سه بار با میثمم حرف زدم.همش حرفای قشنگ...

امروز همش با امیدواری حرف میزد و دل منو پر از شادی می کرد.

وقتی میثمم خوب و خوشحاله من از این دنیا چی می خوام؟

وقتی میثمم از ته دلش می خنده دل من از شادی اون می لرزه...منم از ته دلم می خندم.

امروز خیلی روز خوبی بود.هیچ وقت امروز فراموش نمی کنم.

با این که میثمو ندیدم اما صداش..اما حرفاش اندازه ی یه عمر دلگرمم کرد.

انقدر خوشحالم که دلم می  خواد جیغ بکشیم...فریاد بزنمو همرو خبر کنم.

خدایا یعنی میشه یه روزی منو میثم به هم برسیم؟

امشب میثم می گفت منو اون خیلی خوشبختیم که همدیگرو داریم.آره..من که خوشبختم.

تا وقتی میثمو دارم هیچ غمی ندارم.

همش دارم روزای خوبو می بینم....

مامان میثمم منو دید...نظرشم خوب بود....بازم خیلی خوشحالم....

اصلا نمی دونم چی دارم می نویسم....

دلم می خواد فقط فریاد بکشم.کاش میثمم الان پیشم بود....کاشکی بود....

وقتی میثمم انقدر خوبو مهربونه من دیگه از دنیا هیچی نمی خوام.

فقط می خوام کنار میثم باشم و با هم خوشبخت بشیم.

امروز نزدیکه دوساعت با هم حرف زدیم.

صداش مثل ابی بود رو آتیش همه ی غم های من.

صداش آرومم می کرد.اون حرف می زد و من روی این زمین خاکی نبودم....

چه حالی بود..خدایا التماست می کنم میثممو هیچ وقت ازم نگیر.

خدایا من به امید میثمم زنده ام.تنها امید زندگیمو ازم نگیر.

الان که میثم زندگ زد تو صداش پر از خوشحالی بود.خدای من....

این خبری که امشب شنیدم یکی از بهترین خبرای عمرم بود.مرسی که دوسم داری خدا....

مرسی که فراموشم نکردی...

خدای مهربونم فقط ازت می خوام که میثممو برام حفظش کنی.اون همه ی دنیای منه.

میثم جونم خوب بخوابی.بعد مدت ها اروم چشماتو رو هم میذاری...اینو می دونم.

وقتی تو خوب و خوش باشی منم خوبم....

میثم اندازه ی همه ی دنیا برات خوشحالم.خوشحالی تو خوشبختی منه....

مثل همیشه از هر شب بیشتر دوستت دارم.

تاريخ پنجشنبه هجدهم شهریور 1389سـاعت 1:1 نويسنده آوا| |

امشب دوباره با میثمم رفتم بیرون.

نیم ساعت با هم قدم زدیم.دل من که گرفته بود.دل اونم همینطور...

نمی تونستم نگاهشو غمگین ببینم....یعنی نمی خواستم.

دستم تو دستش بود محکم محکم.

داشت می گفت که باید از همدیگه جدا بشیم.می گفت اون میره تا من خوشبخت بشم.

اما من دلم می خواست فریاد بزنم اگه تو بری من هیچ وقت خوشبخت نمیشم.

میثم همش می گفت اگه ترک نکنه باهام نمی مونه.

منم گفتم میثم ترک کن.بگذار خوشبخت بشیم.

ما هردومون انقدر سختی کشیدیم که یه خوشبختی در کنار هم حقمونه....

میثمم حرف از جدایی نزن من طاقتشو ندارم.

میثمم شب موقع خواب دوباره بهم زنگ زد...تو صداش پر از مهربونی بود.

همون میثم همیشگی خوب خودم بود.صداش پر از عشق و مهربونی بود.

بازم آروم آروم نازم کرد.گفت که می خواست پیشش باشم همون لحظه....

گفت اگه پیشش بودم اروم موهامو ناز و می کرد و بعدش تا صبح تو بغل هم می خوابیدیم.

اون حرف می زد و منم چشمامو بسته بودم...چقدر صداش آرومم می کرد.

تموم غم هامو از یادم می برد صداش....

از اینده می گفت..از اینده ای که ما می تونیم کنار هم داشته باشیم.

نمی دونم چی بگم...حتی اگه دروغ هم بود دروغ قشنگی بود...

من حتی به شنیدن دروغشم محتاجم.

وقتی شویا صدام می کرد یه چیزی تو دلم تکون می خورد.یه حس قشنگ....

یعنی می شه یه روزی منو میثم ما بشیم؟

یعنی میشه باهم به تموم این روزا بخندیم؟

یعنی میشه غم هامون یادمون بره و با هم خوشبخت بشیم؟

چه رویاهای قشنگین...

میثم خوبم ازت خواهش می کنم همیشه مثل امشب حرفهای قشنگ و امیدوار کننده بزن...

میثم من فقط دلم به حرفای تو خوشه...

حداقل با همین حرفا دلگرم کن تا سختی زندگی رو حس نکنم....

میثم مطمئن باش اون روزی رو نمی بینی که من دوستت نداشته باشم.

شیوات دوستت داره تا ابد تا همیشه تا دم مرگش....

تاريخ چهارشنبه هفدهم شهریور 1389سـاعت 3:17 نويسنده آوا| |

داغونم..حالم بده...دستامم از همیشه بیشتر می لرزه....

سردمه...همه وجودم داره می لرزه.

میثمو دیدم اما با این بار دیدن همه ی باور هام شکسته شد.

همه ی اعتمادم رفت زیر سوال.همهی خوشبینی های بی خودم نقش بر اب شد...

خدایا اخه چرا؟؟چرا؟؟؟چرا؟؟؟

چرا من بدبخت باید تو این بازی لعنتی می افتادم؟

که حالا نه تاب بریدن از میثمو دارم و نه توان ادامه دادن.

نه جا نزدم.هیچ وقتم جا نمی زنم.حداقل اینو به خودم مدیونم.هستم تا آخرش....

اما دارم روز به روز داغون تر می شم..هم من و هم میثم....

شایدم اون درست می گه باید با یه خاطره ی خوب از هم بگذریم.

اما من...اما من نمی تونم....من لعنتی عاشقش شدم....نمی تونم ازش بگذرم....

امروز وقتی میثممو دیدم همه ی وجودم لرزید.

چقدر داغون شد.چقدر لاغر شده...پای چشماش گود افتاده....

نمی خوام اینجوری ببینمش.نمی خوام.خسته شدم.منم دلم یکم خوشی می خواد.

امروز باهاش رفتم مواد بخره...

رفتم و درد حقارت همه ی وجودمو پر کرد....

رفتمو و با رفتنم روحمو زیر پام له کردم.رفتمو و تمام باورهامو خراب کردم.

حالم خیلی بده..خیلی بد.

دلم تو این دنیا هیچی نمی خواد.

میثم می گه باید رابطه مونو تموم کنیم.می گه دوستی ما به هیچ جا نمی رسه....

میگه اگه بخواد غرق بشه منو با خودش غرق نمی کنه.

می گه زندگیس تموم شدس.اینارو می گه و نمی فهمه که من بدبخت چی می کشم....

انقدر داغونم که حتی نای گریه کردنم ندارم.

میثمم تو می ترسی که من ولت کنم؟نه به خدا اینجوری نمیشه....

به خدا من ولت نمی کنم.تو هر جوری که باشی این منم که تورو می خوام....

میثم دستت تو دستم بود و نمی دونستی که من دارم چی می کشم...

چشمات میثم.چشمات چرا انقدر غمگین بودن؟؟؟؟

وقتی چشماتو اونجوری بارونی دیدم دنیا برام سیاه شد....می فهمی؟

من لعنتی می خوامت.

دارم زجر می کشم اما می خوامت.دارم داغون میشم اما می خوامت.....

میثم نمی تونم غم صداتو فراموش کنم.

آخه خدا چرا من؟؟دیگه تحمل ندارم.

میثمم هنوزم باهات می گمو میخندم اما کاش می دونستی چی تو دلمه....

کاش می دونستی که من شبو روز دارم خون گریه می کنم.

میثم تنهام نگذار.التماست می کنم.اصلا من لعنتی تورو همینجوری که هستی می خوام.

همینجوری که هستی!

دیگه نمی خوام عوض بشی.فقط باهام بمون.

نمی دونستم یه روزی انقدر بدبخت میشم که به همینم راضی باشم.

حالا که همه ی باور هام خراب شده به همینم راضیم.

فقط به این که کنارم باشییییییییی.

تاريخ سه شنبه شانزدهم شهریور 1389سـاعت 19:50 نويسنده آوا| |

سلام میثم گلم...کاشکی می دونستی که الان چه حالی دارم....

دارم خیلی راحت از دستت می دمو و هیچ کاری هم از دستم بر نمیاد.

 نمی دونی این حس چقدر سخته....

تو نمی فهمی که این حالی که دارم چقدر دردناکه...

میثم امروز روز سوم ترکش بودو از فردا می خواد بره جلسه های گروه درمانی....

منم دیگه کم کم از دستش میدم.

چون اونجا بهش میگم که نباید با کسی رابطه ی احساسی داشته باشه.

منم ناچارم که قبول کنم.قبول می کنم فقط و فقط برای خوشبختی میثمم.

فقط اگه بدونم اینجوری پاک میشه...حاضرم هر سختی رو تحمل کنم..فقط برای تو میثمم...

می دونم که اگه از دستت بدم داغون میشم.

آخه لعنتی تو تنها امید من برای زندگی بودی....می فهمی؟تنها امیدم...

میثم من نمی تونم دوریتو تحمل کنم.نمی تونم.پس جای من تو زندگی تو کجاست؟

پس من چی؟احساس له شده ی من چی؟

میثم خوبم اما بدون من فقط می خوام تو خوب و خوشبخت باشی فقط همین.

هر کاری که به صلاحته انجام بده...

خدایا چرا من؟خدایا خسته شدم بسکه سختی کشیدم....

چرا من نمی تونم به هیچ کسی دل ببندم؟چرا؟

الان حتی گریه دوای دردم نیست.تنهام و این تنهایی بدجوری داره زجرم میده.....

میثم من به خاطر تو بدترین حرفارو شنیدم....

از فحشایی که بهم نسبت دادن تا لقب یه دختر هرزه!می فهمی؟

چیزایی رو شنیدم که یه عمره دارم ازشون فرار می کنم اما حالا....

میثم خیلی داغونم.همین امشب نیاز به حمایتت دارم.میثم...

میثمم می خوام همین امشب با یه حرف دلگرمم کنی...خواهش می کنم.بهت نیاز دارم.

میثم دارم می لرزم.امشب خیلی حرفا شنیدم.

امشب من به بدترین شکل ممکن تحقیر شدم.اونقدر حالم بده که حتی نمی تونم گریه کنم.

فقط ازت یه خواهش دارم اونم اینه که فقط با یک کلمه حرفت دلگرمم کن.همین.

میثم بهت احتیاج دارم.

کاش می فهمیدی که چقدر داغونم.خنده هام مال توئه.آره..اما گریه هام سهم خودم!

شادیام مال توئه اما زجه هام مال خودم!

میثم برام بمون.من بدون تو این زندگی کوفتی رو نمی خوام.

من از این خسته ام که می بینم....

تیرگی هست و شب چراغی نیست...

همین الان میثمم بهم زنگ زد.نتونستم جلوی خودمو بگیرم.گفتم بهش که دلم گرفته.

آروم آروم نازم کرد.منم چشمامو بستم و گوش کردم.

همون چند کلمه حرفش قد یه دنیا آروم کرد...

آخه میثمم تو تو صدات چی داری که انقدر آرامش بخشه؟مثل یه مسکن قوی...

امشب صدات آرومم کرد.مرسی که هروقت بهت احتیاج دارم باهام مهربونی.

مرسی که برای دردام یه مرهمی.

میثم تو خیلی خوب منو می فهمی...همین امشب که بهت نیاز داشتم آرومم کردی.

مهربون همیشگی من مرسی که انقدر خوب منو میفهمی...

خواهش میکنم از پیشم نرو.میثم بگذار حداقل سعی کنم که خوشبختت کنم.

شبت بخیر عزیزم.خوب و آروم بخوابی مرد زندگی من...

تاريخ سه شنبه شانزدهم شهریور 1389سـاعت 0:58 نويسنده آوا| |

تنها امیدم که نا امیده...

امید من دوباره ته کشیده....

لحظه به لحظه فکر نا امیدی...این لحظات امونمو بریده...

امروز با میثمفقط دوبار حرف زدم...شاید کلا فقط سه دقیقه....خیلی کمه....

من الان هنوز تشنه ی صداشم.هنوزم می خوام صدای گرمشو.

اون حرف بزنه تا من بتونم بغض لعنتیمو فرو بدم....اون حرف بزنه تا من آروم بشم.

اما نه بهش حق میدم....الان زیاد حوصله نداره خوب.

منم ازش هیچ انتظاری ندارم.

توی دنیایی که هیچ کس میثم منو درک نمی کنه من درکش می کنم.می فهممش.

آخه خدا چرا به منو میثمم کمک نمی کنی؟

دلم میثمم فقط به اون وامه خوش بود که اونم نشد... آخه چرا خدایا؟؟واقعا چرا؟؟

میثمم غصه نخور.ماشین که مهم نیست عزیز من.

مهم اینه که شیوای تو حاضره تا ته دنیا هم پا به پات راه بیاد.

میثمم من باتوام از چی می ترسی آخه؟من دوستت دارم.نگرانتم....

امشب دلم گرفته..خیلی داغونم.دلم گریه می خواد اما حتی گریه هم دوای دردم نیست..

خیلی سردمه....نمی دونم چرا....ولی سردمه.

میثممو می خوام که پیشم باشه.بغلش کنم.بوسش کنم...بهش دلداری بدم....

اما نیست...نیست من گرفتار یه سکوت سردم.

حالم خوب نیست.بی خودی دارم می لرزم.سرم درد می کنه.

خدایا فقط خواهش می کنم که حال میثمم خوب باشه.فقط همین.خدایا مواظبش باش.

اگه میثم یه طوریش بشه من میمیرم.خدایا تنها امیدمو ازم نگیر.

میثمم عزیزم با این که خیلی تشنه ی شنیدن صداتم اما تحمل می کنم.

من فقط به این که بدونم حال تو خوبه و خوشی و غمی نداری راضیم....

میثمم به خدا توقعی ازت ندارم.تنهام نذار.خواهش می کنم.

امیدوارم که خوب بخوابی مهربونم.

فقط بدون یه شیوا داری که حاضره همه ی سختیای زندگیتو تنهایی به دوش بکشه....

فقط بدون یه شیوا داری که برای با تو بودن حاضره رو همه خوشی های زندگیش خط بکشه.

بذار به زبون ساده بگم میثمم اینو بدون که هم نفس داری برای تمام عمرت.

تا همیشه باهاتم میثم.بذار یه گوشه از زندگیت باشم.

دوستت دارم.میثمم دوستت دارم.دوستت دارم.دوستت دارم.

تاريخ دوشنبه پانزدهم شهریور 1389سـاعت 0:39 نويسنده آوا| |

امروز صبح میثممو دیدم...خیلی خوابم میومد اما بیدار موندمو دیدمش...

آخ که چقدر دیدنش خوب بود...چقدر خوشحالم کرد.

وقتی خنده های قشنگشو دیدم کلی تو دلم ذوق کردم.

میثم من باید همیشه بخنده.میثم من باید احساس خوشبختی کنه.

رفت سر کار...عصری باهاش حرف زدم.چقدر مهربونه....

اما حالش حالش زیاد خوب نبود.مثل همیشه نمی خندید.صدای قشنگش خسته بود.

میثم خوب من اینو بدون که من از تو هیچ انتظاری ندارم.

می دونم که وقتی کراک نمی کشی زیاد حوصله نداری.من ازت انتظار ندارم گلم....

من نمی خوام که سعی کنی باهام مهربون باشی....

تو هر جوری باشی من عاشقتم.نا مهربون...بی حوصله...عصبانی....

میثم خوبم من می خوام اینو بدونی که من وضعیت تورو با همه وجودم درک می کنم.

من می فهممت میثم خوبم.

تو تنها کسی هستی که توی این زندگیم از ته دلم دوستش دارم و تا آخرم پاش هستم.

امشب که زودخوابیدی مهربون من....منم زود می خوابم.

از دیشب تاحالا نخوابیدم و حسابی سرم گیجه...

امیدوارم که تو خوب بخوابی میثم.از همیشه بیشتر دوستت دارم.

فقط خواهش می کنم مواظب خودت باش.من تو دنیا فقط تورو دارم میثم.نگرانتم.

شبت بخیر...فردا منتظرم بهم زنگ بزنی.خواهش می کنم زیاد منتظرم نذار.

تاريخ یکشنبه چهاردهم شهریور 1389سـاعت 0:1 نويسنده آوا| |

میثم گلم سلام.همین الان احساس کردم که نیاز دارم باهات حرف بزنم....

می دونم تو الان خوابی عزیزم.

می دونستی من عاشق مد خوابیدنتم؟همون شکلی که عاشقشم....

وقتی می خوابی و جشماتو می بندی من فقط دلم می خواد نگات کنم.فقط همین!

میثم چقد حرف زدن با تو آرامش بخشه...پس می نویسم تا آروم شم....

میثم خوبم بذار از خودم بگم...

اول از همه این که خیی سردمه....گرمای تن تورو کم دارم.

دستام می لرزه و من هنوز دلیلشو نفمیدم.

چشام یه شکلی شدن....چند وقته که آروم نخوابیدم...

آخه می دونی من خواب تو بغل تورو دوس دارمآخه خیلی لذت بخشه....

کاش من الان تو بغل تو بودمو سرم به عادت همیشمون روی شونه های تو بود.

اهی بمیرم برات باید یکساعت دیگه از خواب بیدار شی و بری سر کار....

اما عزیزم منم بیدارم.می خوام ببینمت و بعد بری.شاید دلم آروم بگیره.

هر لحظه نگرانتم میثم.هر لحظه....

تو دلم کلی غصه دارم.اما تو خودت کم مشکل نداری که...آخه من چی بگم؟

همه ی دردامو می ریزم تو دلم و ساکت می مونم.

به خدا من کلی غصه تو دلم هست.اما ساکتم...اما می خندم تا تو دلت خوش باشه.

خدا کنه حداقل یکم از دیدن خنده ی من شاد بشی.

چون من فقط برای تو می خندم عزیز دلم.فقط می خندم تا تو شاد باشی فقط همین!

مهربونم یکساعت دیگه روی ماهتو می بینم.خوشحالم.

می بینمت و بعدش اگه خدا بخواد چند ساعتی آروم می خوابم!

میثمم برام بمون.تو این زندگی حالا تنها امید زنده بودنم فقط تویی...برام بمون!

تاريخ شنبه سیزدهم شهریور 1389سـاعت 6:28 نويسنده آوا| |

باور کن دستامو باور کن

که ساقه ی نوازشه...

باور کن چشم منو باور کن

که یک قصیده خواهشه.

امروز بامیثم رفتم بیرون.همش یکساعت پیشش بودم....چقدر زود گذشت....

آخ که وقتی از دور دیدمش یهو همه ی وجودم داغ شد.

فهمیدم که چقدر می خوامش.چقدر از دور به نظرم قشنگ و خواستنی بود....

وقتی رفتم نزدیک و دستمو گذاشتم تو دستش چه حس خوبی داشتم.

چقدر گرمی دستاشو دوس دارم....

چقدر قدم زدن کنار میثم حرف زدن باهاش ارمش بخشه.

با هم رفتیم پارک. وقتی تو پار کنارش نشستم دلم می خواست هیچ آدمی اونجا نباشه...

میثم من فقط مال خودمه...مال خودم!

چقدر قشنگ نگاهم می کنه...عاشق نگاهای قشنگشم....

وقتی بهم خیره میشه و لبخند میزنه..

آخ که اون لحظه دلم می خواد براش بمیرم....

میثم بهم می گفت من دوسال دیگه نظرم عوش میشه...میگه از آینده می ترسه....

می گه دوسال دیگه من نظرم عوش میشه...

اما من بهش گفتم تو این دنیا من فقط اونو دارم.بهش گفتم که چقدر دوستش دارم.

گفتم که حاظر نیستم با دنیا عوضش کنم.گفتم فقط اونو می خوام.

بهم نگاه کردو لبخند زد...خدایا کمکون کن...

خدایا کاری کن که میثمم به فاصله هامون فکر نکنه...خدایا خواهش می کنم کمکمون کن.

الهش براش بمیرم دستش زخم شده بود....

وقتی دیدم تو دلم یه جوری شد.

بهم گفت خوب نگاه کن دستامو می بینی؟پر زخم....

منم گفتم میثمم من عاشق همین دستاتم....همین دستای مردونه و قشنگت....

خدایا هرروز بیشتر از دیروز دوسش دارم.خدای مهربون کمکمون کن.

میثم من تورو دوستت دارم.مطمئن باش پات وایستادم.

هر سختی که باشه حاضرم تحمل کنم.هرچی...مطمئن باش که من پشیمون نمیشم.

من عاشق عاشق تو بودنم میثم...می خوام باهات تا تهش باشم.

میثم من با تو خوشبختم.خوشبخت خوشبخت.

مطمئن باش که پشیمون نمیشم....بهم اعتماد کن.

باور کن همیشه باور کن

که من به عشق صادقم

باور کن حرف منو باور کن

که من همیشه عاشقم.

تاريخ شنبه سیزدهم شهریور 1389سـاعت 0:28 نويسنده آوا| |

میثمم اومد دم پنجره ی اتاقم دیدمش.....آخ که چقدر دلم براش تنگ شده بود....

فقط یک روز ندیده بودمش اما خیلی دلم براش تنگ شده بود.

دلم می خواست از پنجره بپرم پایین و محکم محکم بغلش کنم.

وقتی دیدمش ناخوداگاه بغض کردم.میثم نمی خوام هیچ کسی تورو از من بگیره می فهمی؟

می خوام فقط مال خودم باشی.مال خودم.

چشمای قشنگت....خنده های از ته دلت می خوام فقط مال خودم باشه.

میثم تو برای من خیلی خوبی خیلی خوب.

وقتی رفتی خونتونو بهم زنگ زدی داشتم از هیجان می مردم.....

تو هر روز برای من بیشتر از دیروز تازگی داری.

آخه عزیز من تو چرا انقدر با من مهربون حرف می زنی؟؟؟چرا منو به خوبیات عادت میدی؟

میثم نمیذارم از پیشم بری.دوست دارم.

من تو رویاهای قشنگم همه ی آیندمو با تو ساختم اگه تو بری همه چیز خراب میشه.

میثم نمی دونی چه لذتی دره وقتی پشت تلفن تو نازم می کنیو منم به صدات گوش میدم.

دلم می خواد تو تا آخر دنیا حرفای قشنگ بزنی و من گوش کنم.

وقتی آروم آروم حرف می زنی و لوسم میکنی دلم می خوادهمون لحظه تو بغلت باشم.

سرمو بذارم رو سینتو و تو منو محکم به خودت فشار بدی....

راستیییی اون روز که اومد خونتون خیلی بهم خوش گذشت.....

وقتی که منو محکم تو بغلت گرفته بودی و من چشمامو بسته بودم....

توام تند تند لبامو بوس می کردی.منم از ته دلم می خندیدم.آخ که چه لحظه هایی بود.

هر وقت یادش می افتم دلم می خواد دوباره تکرار بشه.

همین که امشب بهم زنگ زدی و چند دقیقه با هم حرف زدیم کلی سرحال شدم.

خدا کنه که فردا ببنیمت.کلی دلمو خوش کردم....

خوب دوس دارم همش کنارت باشم.دستاتو بگیرم و تو با نگاهت آرومم کنی....

میثم وقتی باتوام از این دنیا هیچی نمی خوام.فقط تو.فقط تو.فقط تو.

چه خوبه سقفمون یکی باشه باهم....

بمونم منتظر تا برگردی پیشم...

تو زندونم با تو من آزادم میثمم.

تاريخ جمعه دوازدهم شهریور 1389سـاعت 4:21 نويسنده آوا| |

تو با تن پوشی از گلبرگ و بوسه

منو به دشت نور و آینه بردی.

چرا از سایه های شب بترسم؟

تو خورشیدو به دست من سپردی....

امروز میثمو ندیدم...خیلی بیقرارم.یه جا آروم قرار ندارم....خیلی کلافه ام....

خیلی سخته که میثم کنارم باشه و من نتونم ببینمش....

امروز میثم خونشون بود اما من مجبور شدم برم مهمونی.

اصلا بهم خوش نگذشت.همش به فکر میثم بودم.این که الان کجاست؟چی کار می کنه؟

حالش خوبه یا بد؟بی قراره یا آروم؟

وقتی صداشو شنید ک که دیگه دیوونه شدم...حالش زیاد خوب نبود.

دلم می خواست مهمونی و بهم بریزم و درو باز کنمو و فرار کنم.

می خواستم برم پیش میثممم.بغلش کنمو آرومش کنم.

میثم خوب من!

تو از کدوم قصه ای که خواستنت عادته؟

نبودنت فاجعه بودنت امنیته.

مهربونم امشب تا خود صبح بیدار می مونم تا از مسجد بیای و من ببینمت.

بعدش آروم می خوابم.آروم آروم.

امشب فهمیدم هیچ کس و هیچ چیز نمی تونه منو از تو جداکنه....

من تورو می خوامت برای تک تک لحظه های زندگیم.

چی میشد اگه منو تو یه خونه داشتیم....منو تو کنار هم....زیر یه سقف....

دلم می خواد تک تک لحظه هامو با تو قسمت بکنم اما نه!

شادیام مال ت و غم هام مال خودم.توام بیا غم هاتو با من قسمت کن عزیزم.

هرچی پریشونی داری بده به منو خودت آروم باش مهربونم.

آخ که وقتی بهم زنگ می زنی..وقتی حالمو می پرسی و نگرانمی چقدر حس خوبیه.

دیشب چقدر شب خوبی بود برام.تا خود صبح با هم حرف زدیم.

صدای میثم برام مثل یه لالایی خیلی قشنگ بود.از آینده می گفت.

از اینده ای که شاید رویا باشه اما حتی اگه رویا هم بود رویای شیرینی بود.

اونقدر شیرین که مرهم دردام شد.

میثم بودن تو تو زندگی من خیلی خوبه.خیلی آرامش بخشه...

اما دیگه نمی خوام حالتو بد ببینم میثمم.خواهش می کنم محکم باش.

بیا با هم با مشکلا بجنگیمو و شکستشون بدیم.

امشب ارامش دیشبو ندارم.دیشب تو بغل تو آرامش محض بود میثمم.

دلم می خواد فراید بزنم که بیا با هم خوشبخت شیممممممممممم.

نمی گذارم هیچ کس خوشبختیو ازم بگیره.تا پای جونم وایستادم میثم.مطمئن باش.

تاريخ جمعه دوازدهم شهریور 1389سـاعت 1:24 نويسنده آوا| |

امشب خونه ی میثم اینا بودم.دوساعت کنارش بودم...وجودشو حس می کردم.

اما چقدر زود گذشت....انگار ثانیه ها می خواستن میثممو ازم بگیرن.

وقتی رفتم پیشش اصلا حالم خوب نبود.بی دلیل می لرزیدم.

اما وقتی بغلم کرد....وقتی لباشو گذاشت رو لبام یهو آروم شدم....

چه حس خوبی بود.یه جور احساس امنیت.

امروز میثم یکی از اون سه تا چیزی که راجع به من فکرشو مشغول کردرو بهم گفت.

گفت این که من از گذشته ی تاریکش خبر دارم.

نمی دونستم باید چی بگم....گفتم که من همینجوری دوسش دارم....

گفتم که گذشته ش اصلا برام مهم نیست....

چه لحظه های خوبی بود وقتی تو بغلش نشسته بودم.

وقتی همونجوری که من دوس دارم بغلم کرد و به چشم خیره شد......

داشم از حرارت نگاه قشنگش ذوب می شدم.تو نگاهش خیلی چیزا بود.....خیلی چیزا!

اون چند دقیقه ای که بدون هیچ حرفی تو بغلش بودم خیلی خوب بود.

انقدر اروم بودم که اگه چشمامو می بستم بی دغدغه خوابم می برد.

امروزم جلوی چشم من کراک کشید.بازم دیدم و زجر کشیدم.

دیگه گریه نمی کنم....دیگه جیغ نمی کشم....فقط نگاش می کنم با لبخند.....

دل من صبوره...می دونم که یه روی این روزا تموم میشه.

می دونم یه روزی این سختی هارو یادم میره.

میثم مهربون من وقتی از خدا خواستی که منو برات نگه داره غرق لذت شدم....

میثم تو خیلی خوبی....

اگه بشه و من زن تو بشم قول می دم که برات بهترین همسر دنیا باشم.

هرچی که تو بخوای...تو دیگه به فاصله ها فکر نکن.

من فاصله هارو برداشتم....

امشب می خواستم تا خود صبح تو بغل تو باشم اما خوب نمیشه....

وقتی محکم به خودت فشارم میده مغزم از همه چیز خالی میشه....و قلبم از عشق پر.

وقتی تو بغل توام به هیچ چیز فکر نمی کنم.

آرامشی که تو آغوش تو دارم هیچ کجای دنیا ندارم.

آغوش تو خیلی امنه میثمم.اونقدر که میشه تو آغوشت تا خود خدا رها شد.

تاريخ پنجشنبه یازدهم شهریور 1389سـاعت 0:36 نويسنده آوا| |

همین الان میثممو دیدمم....انقدر منتظرش بودم که خدا می دونه....

دم پنجره انقدر قدم زدم تا اومد....

وقتی اومد و از دور دیدمش دوباره همه ی بدنم شروع کردم به لرزیدن....

نمی دونم چرا اما حرکاتم غیر ارادی بود.دستام شدید می لرزدن.نمی دونم چرا؟

حتی نمی تونستم گوشیو درست تو دستام نگه دارم.

اومد زیر پنجره ی اتاقم دلم براش خیلی تنگ شده بود.

همه ی وجدم چشم شده بود.دلم می خواست که فقط نگاهش کنم.

بهم گقت که فردا برم خونشون.انقدر خوشحال شدم که بلند بلند خندیدم....

انقدر بلندکه از صدای خنده هام مامانم از خواب بیدار شد.من بازم خندیدم....

فردا میرم پیش میثم...

می تونم بغلش کنم...بوسش کنم....می تونم گرمای تنشو حس کنم.

آخ که چه حس خوبیه.اصلا فکر نمی کنم امشب بتونم بخوابم.

انقدر خوشحالم که دلم می خواد جیغ بزنم.فریاد بکشم.

امشب میثمم چقدر مهربون بود.لبخندش...

لبخندشو که دیدم دیوونه شدم.میثم باید مال من باشه.نمی تونم ازش بگذرم.

گذشتن از میثم کار من نیست.نمی تونم.

آخ که چقدر دوسش دارم....هر لحظه هم بیشتر میشه.

خوب بخوابی مهربونم.خوب بخوابی عشق من.خوب بخوابی عزیز ترینم.تنها پناه من.....

تاريخ چهارشنبه دهم شهریور 1389سـاعت 4:3 نويسنده آوا| |

MiSs-A