X
تبلیغات
تمام زنانگی هایم عاشقانه برای تو...

































تمام زنانگی هایم عاشقانه برای تو...

از دلتنگی هام...

چه بپوشم که چو از راه آید

عطشش مفرط و افزون گردد

چه بگویم که ز سحر سخنم

دل به من بازد و افسون گردد

مینویسم چون تمام این لحظه ها برام خاطرس....تمام این دقایق برام لذت بخشه....

امروز خیلی سرحال و خوشحالم....

شب میثمم قراره بیاد پیشم.براش شام پختم...قراره موقع سال تحویل کنار هم باشیم....

توی اتاقم سفره ی همفت سین چیدم.انقدر خوشحالم که حد نداره...

شب منو میثم....کنار هم...تو بغل هم....

موقع سال تحویل میتونم هزارتا بوسش کنم.

قشنگ ترین لباسمو می پوشم و قشنگ ترین آرایشمو میکنم.با قشنگ ترین لبخندم....

امروز به نظر همه چیز آرومه.دلم نمیخواد امروز به خاطر هیچی غصه بخورم.

منم حق دارم که یه روز شاد و خوشحال باشم به جبران تمام روزایی که شب تا صبح گریه میکنم.

من حق دارم امروز فقط بخندم و توی آسمونا سیر کنم...

میثم امشب خونمون میمونه.صبح بیدار میشم و براش صبحانه درست میکنم.

واییی که همه ی اینا نهایت ارزوی منه.

چه حساس شیرینی دارم.یه موقع ها تو رویاهام فکر میکنم که منو میثم جدی جدی ازدواج کردیم....

من صفای عشق میخواهم از او

تا فدا سازم وجود خویش را

او تنی میخواهد از من آتشین

تا بسوزاند در او تشویش را

حسی بهم میگه امساس سال خیلی خوبیه.موقع سال تحویل کنار میثمم هستم....

به اولین نفری که تبریک میگم میثمه....واییی خداجون....

امروز انقدر خوشحالم که اصلا نمیدونم چی بنویسم.دیگه واقعا نمیدونم چی بنویسم....

خداجووونم مرسی.مرسی.مرسی.مرسی.

نمیدونم به چه زبونی باید ازت تشکر کنم....فقط خواهش میکنم میثممو برام همیشه نگه دار....

میثم جووونم خیلی دوستت دارم.خیلی زیاد....اون قدر که حد نداره.

تاريخ یکشنبه بیست و نهم اسفند 1389سـاعت 16:16 نويسنده آوا| |

امروز واقعا روز بدی بود...امروز همش حالت مرگ داشتم....خیلی حس بدی بود...

اون قدر خسته و بی حوصه بودم که حتی نمیتونستم از توی تختم بیرون بیام.

همش دلم میخواست بخوابم...

این روزا واقعا روزای خوبی نیست....حس عجیبی دارم.نمیدونم چرا اما حتی بوی عید رو هم حس نمیکنم.

خدایا من چه مرگم شده؟چی میخوام؟خدایا......

امروز میثمم تو ترک بود.از صبح تا ساعت هشت شب ازش خبری نداشتم.....

ساعت هشت شد.خیلی حالم بد بود.

درست مثل معتادی که مواد بهش نرسیده.داشتم می لرزیدم.

رفتم زنگ زدم به میثمم.حالش زیاد خوب نبود.از صبح مواد نکشیده بود.خیلی بی حوصله بود....

اما هرچی که بود شنیدن صداش آرومم کرد.یکمی حالم بهتر شد...

میدونستم که دیگه امشب بهم زنگ نمیزنه اما زد.ساعت دوازده شب بود که اومد دم پنجره ی اتاقم...

داشت می رفت مارلیک مواد بخره....

مثل همیشه اعتراضمو ریختم تو خودم....

نگرانشم....خیلی هم نگرانشم....نگیرنش...یه اتفاقی براش نیوفته.آخه این موقع شب....

بهم گفت وقتی که خواست بخوابه بهم زنگ میزنه.هنوز من نگرانمو منتظر....

تا وقتی بهم زنگ نزنه و من خیالم راحت نشه که نمیتونم بخوابم.

خداجونم ازت خواهش میکنم مواظب میثمم باش.خواهش میکنم...

امروز واقعا روز بدی رو گذروندم.همش سردرد....همش دلهره....همش بی حوصلگی....

روزایی مه میثمم تر ترکه انگار منم در حال ترک کردنم.بی حال و بداخلاق میشم.

کاشکی میثمم بهم زودتر زنگ بزنه الان.خیلی نگرانم.

حداقل کاش میشد منم باهاش میرفتم تا انقدر گوشه ی اتاقم پرپر نزنم.

که اگه اتفاقی افتاد واسه ی جفتمون بیوفته.

میثمم کاشکی الان اینجا بودی.محکم محکم بغلم میکردی ومن سرمو میذاشتم رو سینه ی امنت....

اون وقت همه ی دردا و دغدغه هامو فراموش میکردم.

خیلی دوستت دارم میثمم.

احمقانه ست اما من هنوز امید دارم.امید دارم که یه روز یهمه چیز درست بشه....

که یه روزی منو تو با هم خوشبخت بشیم....یعنی میشه؟

روزی که تو منو برای همیشه بخوای قشنگ ترین روز عمر منه.اون وقت من خوشبخت ترین دختر دنیام.

نمیدونم چرا این روزا انقدر خسته ام...

میثمم کاش الان اینجا بودی بغلم میکردی من تو بغلت راحت و آروم میخوابیدم.

آخه میدونی چیه؟چند وقته که کابوس بهم اجازه نمیده که خوب بخوابم.

هر شب بالشم خیس اشک میشه...

تو که کنارم نیستی همه ی دنیای من ویرونه میثمم....

لحظه ها چقدر دیر میگذرن.من چقدر نگران و پریشونم.

فقط امیدوارم زودتر بهم زنگ بزنی.همین!دوستت دارم گل من....

فقط...مثل همیشه.ازت میخوام که مواظب خودت باشی.تو برای من خیلی با ارزشی میثم....

حاضرم هر بلایی سر من بیاد اما تو همیشه خوب و سالم باشی.

آخ که چقدر دلم تنگ شده واسه آِغوش گرمت.

خدایا میثممو برام نگهش دار.خواهش میکنم ازت.....

الان با میثمم حرف زدم....فردا عصری که همه میرن تهران میثمم میاد پیشم....

آخجوووون تا خود صبح با همیم.سال تحویل کنار همیم.فقط منو میثم.خودمون دو تا.....

آخ که لم میخواد از خوشحالی فریاد بکشم.....جیغ بزنم.....واییییییییی که چقدر خوشحالم.......

واییی خدا کنه جور بشه که فردامنو میثمم کنار هم باشیم.

وایییییییی دارم از خوشحلی مییمرم.

نمیدونم امشب چه جوری بخوابم.دارم دیوونه میشم.....

تاريخ یکشنبه بیست و نهم اسفند 1389سـاعت 3:12 نويسنده آوا| |

مثل همیشه اینجا تنها جاییه وقتی شب میشه و همه میخوابن من میامو مینویسم....

این کار بهم آرامش خاصی میده....مثل یه جور دردودل کردنه باخودمو دنیای خودم!

امروزم یه روز معمولی بود میثل تمام روزای دیگه....

بدون هیچ خنده ی از ته دلی..

نزدیکای ظهر بود که میثمم زنگ زد.برام کادو خریده بود....

برام صندلی میز کامپیوتر آورده بود.خودش تو کارگاهشون ساخته..با دستای خودش....

آورد دم خونه بهم داد...

دلم میخواست تو پارکن بغلش کنم و کلی بسوش کنم اما انقدر عجله داشت که....

فقط تونستم برای تشکر دوتا لبشو بوس کنم.همین.

میثمم امروزم دوباره رفت مواد خرید.امروز ما مهمون داشتیم با میثم بیرون نرفتم یعنی اون نخواست.

احساس میکنم یه چیزو گم کردم.امروز فقط دو دقیقه دیدمش....

عصری به میثمم زنگ زدم.حالش خوب نبود.نگرانشم....نگرانشم....نگرانشم....

اصلا نمیدونم باید چی کار کنم.واقعا نمیدونم.

فکر کردم امشب دیگه بهم زنگ نمیزنه تا این که یهو چند دقیقه ی پیش بهم زنگ زد.....

خدا میدونه که چقدر خوشحال شدم اما...بازم حالش خوب نبود.

اصلا حواسش نبود داره به من چی میگه.بازم یه غم سنگین اومد و نشست روی قلب من....

نمیدونم کی قراره همه چیز درست بشه.

میثم قراره دوباره از فردا شروع کنه نکیشه.منم امیدوارم اما....

خیلی خسته ام...خیلی زیاد.دلم میخواد یه قرص خواب بخورم و بخوابم.فقط بخوابم.....

اون قدر که دیگه هیچی نفهمم....نمیدونم چرا اینجوری شدم.

اما دیگه هیچی خوشحالم نمیکنه.اه لعنت به من...

نمیخوام افسرده بشم.اگه منم افسرده بشم دیگه کی میخواد به میثمم روحیه بده؟

من باید محکم باشم اما نمیدونم چرا نمیتونم.....

تازگیا خیلی ضعیف شدم.قبلا اعصابم خیلی قوی تر بود.اما حالا....

خیلی زیاد خسته ام.دلم میخواد برم بخوابم اما فکر و خیال ولم نمیکنه.انگار دارم دیوونه میشم....

اینکه نمیتونم واسه میثمم کاری بکنم داره عذابم میده.

خونه پر از سکوته و من عاشق این سکوتم..چراغو خاموش میکنم و میرم تو تختم....

چشمامو میبندمو به میثمم فکر میکنم.آخ که چقدر دوسش دارم.

تنها کسی بود که باهاش آرامشو تجربه کردم و با تمام وجودم بهش اعتماد دارم.

اما روحم خیلی خسته س....خیلی زیاد....

عید باید برم دیدن مامان میثم.چقدر هیجان و استرس دارم.....

کاشکی فردا روز خوبی باشه.یا صلا کاشکی الان من به جای میثمم جالم بد بود...

نگرانشم.خیلی زیاد.

خداجووونم کمکمون کن.من خیلی دوسش دارم.خداجوونم خواهش می کنم مواظب میثمم باش...

شبت بخیر میثم.

راستی امشب خیلی خوشحالم کردی که بهم زنگ زدی.

به خاطر تمام خوبیات ممنونم.امیدوارم خوب  و آروم بخوابی  گل من....

تاريخ جمعه بیست و هفتم اسفند 1389سـاعت 23:57 نويسنده آوا| |

امروز روز تقریبا آرومی بود..گذشت...با تمام ناراحتی ها و خوشحالی هام....درست مثل بقیه روزا...

هیچ اتفاقی که بهم دلگرمی بد وجود نداره فقط دارم با زندگی مدارا میکنم...

امروز عصری میثمم بهم زنگ زد.با هم رفتیم بیرون.حالش تقریبا خوب بود...

مثل هیمشه رفتیم مارلیک...

گاهی اوقات دلم میخواد فریاد بزنم میثمم منم ارزو دارم با تو برم پارک...سینما...گردش....

اما تفریح ما فقط خلاصه شده تا مارلیک رفتن و برگشتن.

گاهی منم دلم میثم میخواد.میثم خالی....اما....

از تمام خواسته های دلم میگذرم...من که به جز میثمم چیزی نمیخوام...به همینم راضیم....

میثمم دیگه واقعا زیر چشماش گود افتاده....من اینارو میبینمو هیچی نمیگم.

یعنی چی دارم ک بگم؟هر دومون دلیلشو میدونیم و احمقانه سکوت کردیم.

کلا این روزا احساس خوبی نسبت به زندگی ندارم.بوی عید نمیاد....هیچی بوی تازگی نمیده....

دلم خوش بود به عید.که وقتی عید میاد همه چیز درست شده...اما نه انگار....

هیچی عوض نشده.همه چیز بدتر شده با یه کابوس شوم سه ماه دوری.

میثمم من واقعا نمیتونم سه ماه ازت دور باشم.میفهمی؟نمیتونم...

آخه لعنتی تو که خودت میدونی این روزا تنها تکیه گاهم تویی...چه جوری دلت میاد پشتمو خالی کنی؟؟؟

امروز وقتی از ماشین پیاده شدی که بری مواد بخری حالم بد شد.....

نمیثمم نمیدونی چه حالی بودم من...

دلم آشوب بود...حالت تهوع داشتم.

وقتی توی مارلیک منو تو ماشین میذاری و می ری من میترسم....

چشمامو می بندمو آرزو میکنم که تو زودتر برگردی....

امروز وقتی اون ماشین پلیشو دیدیم که قلبم ریخت.با خودم تصور کردم اگه بگیرنت چی.....

اون وقت من تکو تنها تو مارلیک چی کار کنم؟به کی پناه ببرم؟

میثمم تازگیا حرفای جدیدی میزنه.این که خیلی رقیب دارم.باید باهاشون مقابله کنم.

اما کاهی اعتماد به نفسم پایین میاد.فکر میکنم همه دارن میثمو ازم میگیرن و من هیچ کار نمیتونم بکنم.

میثمم من خودم میدونم که خیلی ها تورو میخوان اما...

تو بگو چی کار کنم خوب....من تورو از همشون بیشتر میخوامت.اینو مطمئنم....

گاهی فکر میکنم اون قدر قوی نیستم که بتونم با زنای دیگه سر تو رقابت کنم.

اما گاهی یه جوری میشم.میگم من باید حقمو از این زندگی بگیرم.تو حق منی میثم نه زنای خراب و هرزه.

منم که تورو فقط  وفقط به خاطر وجود خودت میخوام...

میثم بهم امروز گفت که ازم میخواد از فردا روزی یکساعت ورزش کنم.میگه واسه روحیه م خوبه....

بهم گفتم باشه و مطئنم که اینکارو هم میکنم.

وقتی میثمم چیزی بخواد محاله که من گوش نکنم.

امشب خونه ماریا اینا دعوت بودم.میثم پیاده منو تا اونجا رسوند.

توی راه چقدر با هم دیگه حرف زدیم.دستمو محکم محکم تو دستش گرفته بود.

هوا سرد بود.منم یه مانتوی نازک تنم بود اما دست تو که تو دستم بود کافی بود.گرم گرم بودم من....

امشب خونه ماریا اینا اصلا بهم خوش نگذشت....همش فکرم پیش میثم بود.

کاش چشمامو می بستمو میدیم که سه ماه گذشته....این سه ماه لعنتی که تو میگی....

از عدد سه متنفرم میثم.میفهمی؟متنفرم.متنفرم.

فضای اتاقم به نظر دلگیر میاد.اصلا وقتی که تو نیستی کنارم هیچ چیز جذابیت نداره واسم....

من چرا اینجوری شدم؟؟دارم دیوونه میشم کلا....

از زندگیم که اصلا لذت نمی برم.فقط اجبار برای زندگی کردن و هزار دلهره....

از فردا میخوام روزی یک ساعت ورزش کنم.اینجا مینویسم که این کارو بکنم.باید...باید....باید....

میثمم الان بهم زنگ زد..خوابش میومد.زود خداحافظی کردیم.

زیاد سرحال نبود.خدایا....خدایا...نگرانش شدم.

از فردا میگه که دوباره میخواد ترک کنه.نمیدونم.دیگه نمیخوا امید داشته باشم.دیکه نمیخوام دل خوش کنم.

خیلی سخته ام...دلم میخواد بخوابم و سه ماه بیدار نشم....

خیلی خسته ام...خسته ی روحی.دلم یه مسافرت میخواد.اما عید ازخونه جم نمیخورم....

بدون میثمم مسافرت چه مزه ای داره مگه....

سرم درد میکنه انگار.حالم خوب نیست...فردا ظهر مهمون داریم.اصلا حوصله ندارم....

تنهایی بهتره...تنهای تنها...

میخواب برم تو تخت خوابم...چشمامو ببندم و حداقل تو رویام فکر کنم که میثمم اینحاس...

تو بغل خودم.شاید اون وقت بعد یک هفته اروم بتونم بخوابم.بدون این که کابوس ببینم.

این روزا خیلی خوابای بد میبینم.تا خود صبح گریه میکنم و بالشم از اشکام خیس میشه.

دارم از دست میرم می بینی میثمم؟

تو زندگیم بمون.بذار به عشق تو جون بگیرم.

بال و پر من تویی میثمم.خواهش میکنم نذار مثل یه ماهی دور از آب جون بدم و بمیرم....

شبت بخیر میثمم.امیدوارم فردا برات روز خوبی باشه.امیدوارم....

دوستت دارم.ایتو که یادت نرفته؟

دوستت دارم میثمم.

تاريخ جمعه بیست و هفتم اسفند 1389سـاعت 2:13 نويسنده آوا| |

امروزم پر از حرفم....پر از حرفایی که اگه اینجا هم نگم دیوونه میشم....

فقط اینجاس که میتونم حرف بزنم.اعتراض کنم....

امروز روز خوبی بود اما...خوب؟؟من به چی میگم خوب؟واقعا من دارم چی کار میکنم؟زندگی؟

امروز رفتم مدرسه....مدرسه خبری نبود مامانم اومد دنبالم منو آورد خونه....

با مامانم رفتم خرید.میثمم بهم زنگ زد که بدو بیا من حالم خوب نیست....

دیگه نفهمیدیم کی برگشتم خونه.خونه که نه....

رفتم کوچه بالایی دنبال میثمم.

اون موقع بود که از ته دلم حال همارو درک کردم وقتی که دربه در دنبال میثم تو خیابونا می گشت....

خدایا به خاطر کدوم گناهم داری مجازاتم میکنی؟؟کدوم گناه؟؟کاش حداقل میدونستم...

با هم رفتیم مارلیک.دیگه حالم حتی از اسم مارلیک بهم میخوره...

اونجا برام مثل جهنمه...میترسم.از آدماش میترسم....حتی از مغازه هاش....از خیابوناش.

به نظرم اونجا همه چیز بوی مرگ میده....

بعد رفتیم تو یه کوچه ی خلوت که میثم مواد بکشه.

میثمم میدونم که این جور وقتا حال منو نمیفهمی...بهت لبخند میزنم اما تو دلم یه چیز دیگس....

وقتی اون سیگار لعنتی رو دستم میگیرم...میبینی لرزش دستامو؟

میثمم دارم روز به روز بیشتر داغون شدنتو می بینم....چشمای قشنگت گود افتاده.می بینی؟؟

دستاتو محکم تر فشار میدم و با هم میخندیم....اما...

میثمم خیلی دوستت دارم.دارم پا به پای تو نابود میشم....

من نمیتونم ببینم که عشقم داره از بین میره...نمیتونم....

چرا به فکر خودت نیستی؟میثم مگه نمیخوای زندگیمونو بسازیم؟دستتو بهم بده و بلند شو....

مطمئن باش من این توانایی رو دارم که تکیه گاهت باشم.که نذارم بشکنی...

حتی اگه خودم تو زندگی له بشم نمیذارم که شون های تو زیر بار زندگی خم بشه.....میفهمی؟؟؟؟

میثم من نمیخوام ونمیتونم که از تو بگذرم....

امشب شب خوبی بود.کنار هم بودیم.اون موقع دیگه هیچی واسم مهم نبود....

همین که کنار تو بودن واسم کافیه.

الان میثمم بهم زنگ زد...مهربون مهربون....صداش مثل یه مسکن قوی خواب آوره.....

کاش الان اینجا بودی و بغلم میکردی....

سرمو میذاشتی روی سینت...منم با صدای تپش های قلبت خوابم می برد....

امیدوارم که فردا روز خوبی باشه.امیدوارم....

شبت بخیر گل من.خوب بخوابی..میثمم دو بشه که نخوابیده.خدا کنه امشب راحت و آروم بخوابه...

خداجووونم.چقدر صدات کنم؟؟؟چقدر.....؟؟؟؟

میثمم حرف آخرم که اگه نگم خوابم نمی بره....دوستت دارم....دوستت دارم....دوستت دارم....

اینو همیشه یادت باشه.دوستت دارم....

تاريخ پنجشنبه بیست و ششم اسفند 1389سـاعت 1:56 نويسنده آوا| |

امروز خیلی خیلی روز خوبی بود واسم..چهارشنه سوری که هیچ وقت فراموشش نمیکنم....

اولین چهارشنبه سوری بود که کنار میثمم بود و چه قدر فراموش نشدنی....

انقدر امروز روز خوبی بود واسم که فقط و فقط دلم میخواد بنویسم....از احساساتم بگم....

امروز ساعت سه ظهر بود که میثم بهم زنگ زد برم خونشون.

داشتم از خوشحالی می مردم....این دو دقیقه راهو نمیدونم چه جوری و با چه حالی رفتم....

دلم لک زده بود برای این که چند دقیقه بدون استرس میثممو محکم محکم بغلش کنم....

آخ که چه آرامش محضی داره آغوش گرمش...

انگار زمان از حرکت می ایسته...انگار بین زمین و آسمون معلق میشم...

بغلم کرد و سرمو گذاشتم رو سینش...صدای تپش قلب مهربونش...

خدایا میثممو هیچ وقت ازم نگیرش....

چه لحظه های خوبیه وقتی تو چشمای هم خیره میشیم.مثل همیشه من تاب نگاهشو ندارم.....

چه قدر دلم تنگ شده بود برای این که یه جای آروم خلوت چند دقیقه ای خلوت کنیم.

انگار تو این دنیا نبودم من.....

فقط عشق بود.... و عشق بود...و عشق!

دلم نمیخواست ازش جدا بشم.حتی برای یک لحظه.محکم محکم میثممو به خودم فشارش می دادم....

خدایا آخه من چرا انقدر میثمو دوسش دارم؟واقعا چرا؟

هر بار که به چشماش خیره میشم ناگر تازه میفهه که چقدر دوسش دارم.

چه قدر آروم و ملایم نازم میکنه....

امروز تمام آرامش دنیا تو آغوش میثمم جمع شده بود و من سیراب از این همه احساس....

خدایا به خاطر همه چیز ازت ممونم.

تمام تنم بوی تن میثمو میده....عمیق نفس میکشم....آخخخخخ......

بعدش با هم رفتیم میثم شیشه خرید.اصلا دلم راضی نبود.میثم هر دفعه که شیشه می کشه حالش بد میشه...

اما مثل همیشه سکوت کردم اما تو دلم....

مثل همیشه تمام اعتراضامو ریختم تو دلم به جاش لبخند زدم....

برگشتیم خونه.میثم رفت تو پارکینگ شیشه کشید و بعدش اومد که با هم بریم تهران.

توی راه خیلی بهم خوش گذشت....خیلی زیاد....

با این که تا تهران حتی یک کلمه هم حرف نزدیم اما بهترین گردش عمرم بود.

میثم تو خودش بود..تو فکر بود....منم ترجیح دادم سکوت کنم.

دستمون تو دست هم بود.محکم محکم.

هر چند دقیقه یکبار میثم تمام احساستو بهم منتقل میکرد....دستمو محکم فشار میداد و من چشمامو می بستم

تمام راه به میثمم نگاه کردم...دلم میخوست فقطو فقط نگاش کنم.

صدای آهنگو بلند کرده بودیم.کلا تو این دنیا نبودیم.

دنیای این روزای من...هم قد تن پوشم شده...

انقدر دورم از خودم...دنیام فراموشم شده..

میثمم عاشق این آهنگه.تا تهران شاید چهار بار گوش کردیم.هر بار اشک تو چشمای من جمع میشه...

نمیدونم وقتی میثم این آهنگو گوش میکنه به چی فکر میکنه که اشک تو چشماش جمع میشه.

موقع برگشتن از تهرانم خیلی بهمون خوش گذشت.

صدای اهنگ زیاد زیاد.حال میثمم خوب خوب...دل من پر از امنیت....

همه جا صدای ترقه میمومد و آتیش بازی.دنیا چقدر قشنگه وقتی که میثمم کنارمه....

صدای هیچی اذیتم نمیکرد.وقتی میثم پیشمه پرم از آرامشو امنیت.اون وقته که از هیچی نمیترسم.

میثم قول بده که کنارم میمونی همیشه....

قول بده که مواظبمی همیشه.من بدون تو میترسم....من بدون تو نمیدونم باید چی کار کنم....

بدون تو هیچی از من نمیمونه.من بهت تکیه کردم.میدونم که اینو خوب میدونی...

میثمم من نگرانتم...هر لحظه..هر دقیقه....

اگه یک لحظه حالتو بد بشه من میمیرمو زنده میشم.

میخوام که تو همیشه خوب باشی.میخوام که تورو سرحال ببینمت.این حقو که دارم.نه؟

حالا دیگه دقیقا می دونم که میدونی چقدر برای عزیزی...

فقط یه خواهش همیشه ازت دارم.میخوام که مواظب خودت باشی....

هزارتا تشکر بهت بدهکارم.بابت کارای امروزت....بابت این همه احساست....بابت این همه مهربونیت.

کاشکی همیشه لیاقت شنیدن صدای قلبتو داشته باشم.

تو نمی دونی وقتی که بغلم کردی من چه احساسی داشتم...

احساس یه ماهی دور از اب که حالا داره جون میگیره دوباره.نه...بازم نمیتونم توصیفش کنم....

بمون میثم.منو تو کنار هم خیلی خوشبختیم.

من که کنار تو خوشبختم.تورو نمیدونم اما ....باور کن که تمام سعیمو می کنم خوشبختت کنم....

امروز مامان میثمو دیدم زود از ماشی پیاده شدمو سلام کردم.بوسش کردم.

بدون هیچ تظاهری...واقعا دوسش دارم.کاشکی اون به چشم هما به من نگاه نکنه....

کاشکی مامانش بفهمه که من آوام.آوا....

میثمم امروز شیشه کشیده و من الان خیلی خیلی نگرانشم..آخه معمولا حالش بد میشه....

خدایا میشه خواهش کنم مواظب میثمم باشی؟خواهش....خواهش....

میثمی من دوستت دارم.

اینو بدون یه دختر به اسم آوا بدجوری بهت دل بسته....تمام امید و آرزوهاش تویی...

اینو بدون که همیشه حاضرم جونمم برات بدم..خیلی واسم عزیزی میثم.

امیدوارم الان حالت خوب باشه.

شبت بخیر گل من...منم دارم میرم بخوابم.تنم بوی تورو میده...

امشب از اون شباس تا که تا خود صبح تو خیالم در آغوش میگیرمت.

دل من!چهارشنبه سوریت مبارک!

سر شار از عشقمو احساس....پر از حس بودن....خدایا کمکم کن....کمکم کن....

میثمم....دیگه حرفی نمونده.فقط....

فقط.....

میخواستم بگم معنی تمام نگاهاتو میفهمم.مرسی گل من...

به خاطرخاطره ی قشنگی که امروز برام ساختی هزار باز ممنونتم.دوستت دارم....

تاريخ چهارشنبه بیست و پنجم اسفند 1389سـاعت 1:50 نويسنده آوا| |

امروز دوباره همه چیز خراب شد...باور هام دوباره همه خراب شدن...

قبل از این که برم مدرسه میثمم بهم زنگ زد...داشت با مامانش میرفت خرید.حالش خوب بود....

دل من خوش شد که حاال میثمم خوبه.با یه دنیا دلخوشی رفتم مدرسه...

فقط خدا میدونه که چقدر خوشحال بودم از این که روز ششم هم داره بخیر میگذره....

از مدرسه که اومدم میثم بهم زنگ زد و گفت امروز رفتم کشیدم.

چند ثانیه خشکم زد.مثل همیشه.

دیگه واقعا نمیدونستم چی بگم...یعنی دوباره شش روز بیخودی دل خوش بودم؟

با خودم فکر میکنم پس چرا هر دفعه خدا بذر امیدو تو دلم می کاره؟

نمیدونم....شاید حکمتی هست....

شب که شد با هم رفتیم بیرون.خیلی خنده داره اگه بگم خیلی بهم خوش گذشت؟؟؟

من کی با میثم بهم بد گذشته که این بار دومش باشه....همیشه پر از عشق....

امروز منو میثم کلی با هم دیگه حرف داشتیم.

چقدر لحظه های خوبیه وقتی با میثم در مورد چیزی مشورت میکنمو اونم بهم جواب میده....

ساعت ها باهاش حرف میزنمو هیچ وقت از شنیدن صداش خسته نمیشم.

امشبم دوباره رفتیم مارلیک.همون برنامه ی همیشگی...

دوباره همون خیابون که ازش متنفرمو...

امشب میثم بهم گفت که من هم خودم بهش وابسته شدمو هم اونو به خودم وابسته کردم.

حرفاش خیلی شیرین و قشنگه....

احساس خوبی دارم امشب.حالم روبه راهه....

امشب میثمم خیلی سرحال بود.همش گفتیمو خندیدیم.بعدشم کلی بغل و بوس....

آخ که چه آرمشی دارم وقتی میثمم دست سردمو تو دستش میگیره ومن گرم میشم...گرم گرم.

امشب میثم بهم گفت که ما نمیتونیم از هم سه ماه دور باشیم.

گفت باشه قبوله اما باید بهمش فرصت بدم..فرصت برای منطقی فکر کردن.

لبخند امشبم تاییدی بود به همه ی حرفاش.

بهم گفت حداقل بیا تو این سه ماه با هم دیگه منطقی تر باشیم منم قبول کردم که رو این مساله فکر کنم..

امشب خیلی بهم خوش گذشت.میثم خیلی باهام مهربون تر بود....

خدایا یعنی میشه میثمم همیشه همینجوری باشه؟

انقدر خواستنیه که دلم میخواست امشب محکم محکم بغلش کنمو نذارم از پیشم بره....

بضی وقتا حتی نمیتونم به چشماش خیره بشم....خوب خیلی دوسش دارم آخه...

دیگه چیزی به میثمم نگفتم از این که چقدر از جریان امروز ناراحت شدم.نخواستم ناراحتش کنم.....

دلم نمیخواست شادی امروزشو ازش بگیرم.اما تو دلم...

نمیدونم چرا بازم امید دارم.شاید یکبار دیگه....شاید بار بعدی....من که خسته نمیشم.

محکم محکم پاش وایستادم.پشیمونم نمیشم.

امشب خیلی سرحالم.میخولم درس بخونم.خیلی درس دارم.خوابم هم نمیاد....

صدای بارون دیوونم کرده.دلم میخواد زیر بارون قدم بزنم....خیس بشم...خیس خیس.زیر بارون خدا....

امشب وقتی با میثم بیرون بودم هم بارون می بارید.

صدای بارون....نگاه میثمم....گرمی دستاش....خدایا اینا معجزس؟؟؟؟

تو دنیای من به اینا میگن معجزه!

میثمم مرسی به خاطر تمام مهربونیات.خواهش میکنم نا امید نشو...بازم به خدا توکل کن....

دوستت دارم.مطمئن باش که من هیچ وقت عشقم به تو سرد نمیشه.

همیشه همین جورد دوستت خواهم داشت.

میثم....میثمم....میثم....

امشب از اون شباییه که دلم میخواد تا صبح اسم قشنگتو نفس نفس فریاد بزنم.

دوستت دارم برای همیشه تنها تکیه گاه امن و محکم من...

شبت بخیر میثم.فقط یادت نره یه شیوا داری که هیچ وقت از تو و دنیای تو خسته نمیشه.

تاريخ دوشنبه بیست و سوم اسفند 1389سـاعت 3:33 نويسنده آوا| |

دلم میخواد تمام اتفاقات امروزمو بنویسم...زندگیم خیلی داره عجیب میشه.....

من گیج شدم.نمیدونم واقعا باید چی کار کنم....

خداجووونم تو که قول دادی بهم یه نشونه نشون بدون و کمکم کنی که راه درستو برم پس....

میثم امروزم اومد طرفم....امروزم نشد که از هم جدا باشیم....

تا میام که خودمو وادار کنم که این جدایی رو قبول کنم میثم میادو دنیای منو به هم میریزه.....

حالا من باید چی کار کنم؟خداجوونم خودت که داری میبینی جدا شدن از میثم برای من مثل مرگه.....

امروز همش از صبح که بیدار شدم حسم بهم میگفت که میثم بهم زنگ میزنه.

و حسم درست میگفت....

درست دو دقیقه قبل از این که برم مدرسه گوشیم زنگ زد...مثل همیشه دلم لرزید....

میثم بهم گفت که میبرمت مدرسه....

خدامیدونه که چقدر حالم بد بود.میترسیدم...این ترس منو فقط خدا درک میکنه.....

میترسیدم که بعدش بره مواد بخره...داشتم می لرزیدم.دستام دوباره یخ کرده بود.

حالم پریشون بود اما مثل همیشه لبخند زدمو نشستم تو ماشین میثمم.

میثمم عجله داشت زود منو رسوند مدرسه و خودش هم رفت.

تو مدرسه حالم خوب نبود...همش نگران بودم نکنه که همه چیز خراب بشه....

نکنه حالا که من مدرسه ام بره بخره....

وقتی از مدرسه از مدرسه اومدم جلوی در خونه میثممو دیدم....رفتیم پیشش.با کلی ترس و دلهره.

همش میخواستم از رفتارش یبه چیزی بفهمم....این که همه چیز خراب شده یا نه....

دوباره میثمم عجله داشت.زود رفت....داشت بارون میومد.رفت...چقدر دلم مخیوست پیش بمونه.

چقدر دلم میخواست اون لحظه بهم بگه که بیا با هم بریم قدم بزنیم اما رفت.

من اومدم خونه و کنار پنجره شاید یکساعت نگران وایستادم.

همش نگران میثم بودم..نکنه خیس بشه....نکنه سردش بشه....نکنه سرما بخوره.....

درست تا موقعی که بارون بند اومد من کنار پنجره بودم...

دیگه تا شب از میثم خبر نداشتم.شروع کردم به تمیز کردن اتاقم...مدل اتاقمو عوض کردم.

به نظرم خیلی خوب و آرامش بخش شده...کاشکی میثمم الان اینجا بود....

شب ساعت ده بود که میثم زنگ زد که حاضر شو با هم بریم بیرون.

بازم همون ترس تلخ همیشگی اومد سراغم....

رفتیم بیرون یکم با هم حرف زدیم و میثم گفت بیا از فردا واقعا از هم جدا بشیم....

گفت باید سه ماه از هم دور باشیم.مثل همیشه مات نگاهش کردم.بدون هیچ حرفی....

اما انگار اینبارم اشک گوشه ی چشمامو ندید.مثل همیشه.

امروز روز پنجم ترکش بود.خدارو شکر به خیر گذشت اما واسم روز پر استرسی بود.همش نگرانی و ترس.

وقتی با هم بیرون بودیم هوس مواد کرد یهو....

بهم گفت بیا بریم مارلیک و بخریم.

نگاهش کردم با التماس نگاهش کردم....نمیدونم دلش به حال چشمای غمگین من سوخت یا چیز دیگه بود.

هر چی که بود راهو کج کرد سمت خونه....برگشتیم خونه.

خدایا مرسی که کمکم کردی.اون لحظه که میثم راهو کج کرد سمت خونه حضورتو حس کردم....

حس کردم که داری به من و زندگیم کمک میکنی....

اما دلم میخواد اینجا راحت اعتراف کنم...

من امروز یه کاری کردم که اگه اینجا نکم خفه میشم.باید بگمش....

دارم به هر قیمتی  که شده میثممو نزدیک خودم نگه میدارم.امشب وقتی اومدم خونه زنگ زدم بهش...

با حرفایی که امشب بهم زدم کاری کردم که فردا هم بهم زنگ بزنه....

اماشاید وجدانم یکم داره عذابم میده...چرا دارم نگرانش میکنم؟؟؟واقعا چرا؟؟؟

نمیدونم هرچی که هست میدونم که من نمیخوام میثمم ازم جدا بشه.بابا طاقت ندارم.به خدا نمیتونم....

مثلا امروز تمام سعیمو کردم  که از وابستگیم کم کنم اما....نشد.نشد.نشد.

امشب که رفتیم بیرون از همیشه دیوونه از بودم.دستام حریص دستاش و تشنه ی یکم محبتش....

بهم گفتم نازم کن گفت حوصله ندارم اگه میخوای نازت کنم باید بریم مارلیک و....

گفتم نه میثمم نه ....من هیچی ازت نمیخوام.فقط مارلیک نه.

خدایا این سه ماه جدایی منو میثمم واسم شده مثی یه کابوس....کمکم کن خدای خوووبم.

تاحالاش که باهام بودیو تنهام نذاشتی.حالا ازت خواهش میکنم که....

میثم وقتی میبینمت دلم میلرزه.میفهمی لعنتی؟میترسم....میترسم بالاخره یه روز یکی تورو ازم بگیره.

من نمخیوام یه زن هرزه و اشغال تو بدبخت کنه.

میخوام خودم باشم.میخوام تمام سعیمو بکنم که خوشبختت کنم.خواهش میکنم این فرصتو بهم بده....

میثم من دوستت دارم.این جمله رو با خودت بارها تکرار کن:

دوستت دارم میثمم.

بذار درک کنی عمق دوست داشتن منو.

اون وقت شاید بفهمی که سه ماه برای من قد سه قرن طولانیه....

دوستت دارم عزیزم.خیلی نگرانم.فردا روز ششمه ترکته و میترسم که فردا....

واییی نباید فکر بد کنم.خداجووونم کمکمون کن و مواظب میثمم باش.

شبت بخیر عزیزم.منم برم یکم کتاب بخونم و بعد بخوابم.خوب بخوابی گل بارون زده ی من....

تاريخ یکشنبه بیست و دوم اسفند 1389سـاعت 2:23 نويسنده آوا| |

خسته ام...خیلی خسته ام....تنها تکیه گاهم پشتمو خالی کرد.....

احساس پوچی میکنم....احساس بی تکیه گاهی...احساس خالی بودن.

توی این چند ماه همیشه پشتم به میثم گرم بود.به این که همش مواظبمه....به این که هوامو داره....

اما حالا من واقعا نمیدونم باید چی کار کنم...چه جوری مواظب خودم باشم.

توی این مدت میثم انقدر لوسم کرد که حالا دیگه حتی نمیتونم روی پاهام وایستم.

انقدر داغون متزلزلم که نمیدونم باید چی کار کنم.

لرزش دستام این روزا غوغا کرده.تمام تنم یخ کرده و نگاهم گیج و سرگردونه....

من هنوز نمیدونم به چه جرمی از زندگی میثمم پرت شدم بیرون.

فققط به جرم اینکه حتی از خودمم بیشتر دوسش داشتم؟

امروز روز چاهرم ترک میثمم بود...از صبح تاحالا فقط یک دقیقه تلفنی با هم حرف زدیم....فقط همین!

حالا سهم من از میثمی که براش میمیرم فقط یک دقیقه شنیدن صداشه....

اونم اونقدر سرد و بی حوصله بود که....دلم لرزید.این میثم من نیست...میثم من گرم و مهربونه.....

دیگه میخوام چشمامو ببندم روی این میثم!میثم من این نیست.....

شاید میثم خودم یه روزی برگرده.دلمو با این حرف خوش میکنم....شاید یه روزی برگرده.....

فردا به میثم زنگ نمیزنم.شاید اینجوری بهتر باشه....شاید این خواست خداس...

هر جوری که هست با دلتنگیش سر میکنم.

دلم میخواد اگه قراره منو میثم با هم باشیم برای همیشه اون با تمام دلش پیشم باشه..با تمام وجودش.

نمیخوام که به زور پیشم برگرده....میخوام خوشبخت باشه.فقط همین.

من که گفتم خوشبختش میکنم اما...شاید اون بدون من خوشبخت تر باشه....

خداجووونم هر جور که صلاحه ماست همونو پیش بیار برامون.

اگه میدونی که من توان خوشبخت کردن میثمو ندارم اونو پیشم برش نگردون....بذار بره و خوشبخت بشه.

من راضیم....فقط میخوام یه روزی برق غرور و افتخارو تو چشمای قشنگ میثمم ببینم.

میخوام یه روزی صدای خنده ی از ته دلشو بشنوم.....

روزام داره میگذره....تکراری و بیخودی...اما تصمیم گرفتم مثلگذشته سر خودمو با کتاب خوندن گرم کنم.

بیشتر از همیشه توی خونه میمونمو کتاب میخونم....

بیرون رفتن بدون میثمم برام هیج جذابیتی نداره.اصلا من بدون میثمم هیچ تفریحی نمیخوام....

فردا میخوام مدل اتاقمو عوض کنم.انقدر سر خودمو گرم میکنم که یادم بره این همه دلتنگی رو....

خداجونم بهم صبر بده....

فقط تویی که میدونی من چقدر میثممو دوسش دارم.از ته دلم...خالص خالص....پس کمکم کن....

این حسی که من الان دارم خیلی بده....یه جور معلق بودن بین امید و نا امیدی....

من نمیدونم چی میشه...من هیچی نمیدونم....

واقعا نمیفهمم که چرا رابطه ی منو میثم باید به اینجا ختم میشد....

از فردا تمام کارامو اینجا مینویسم...

میخوام اینجا بنویسم تا یادم بمونه که تو نبود میثمم چه روزایی رو گذروندم....میخوام ثبتشون کنم....

میثم خوبم تنها خواهشی که ازت دارم اینه که خدارو فراموش نکن و محکم باش.

و این که یادت نره یه شیوایی هست که برای برگشتنت لحظه شماری میکنه.میفهمی؟

همیشه منتظرت میمونم.بدون این که حتی یکبار از این انتظار خسته بشم.

دیگه حرفی ندارم.مواظب خودت باش میثمم.

 وبدون که برام خیلی عزیزی.

تمام سختی های این دوری رو به جون میخورم تا تو راحت باشی....

شبت بخیر گل من.خوب بخوابی تنها پناه من....

تاريخ شنبه بیست و یکم اسفند 1389سـاعت 0:35 نويسنده آوا| |

امشب انقدر حرف دارم که نمیدونم باید از کجا شروع کنم....

بالاخره اون سه ماه جدایی منو میثم هم شروع شد!

نه این که دیگه همدیگرو نیبینیم اما به قول میثمم قراره رابطه مون معقولانه تر باشه....

دیگه شبا به هم زنگ نزینیم.صبا با صدای هم از خواب بیدار نشیم....

هر روز با هم بیرون نریم و خلاصه وابستگیمونو به هم کم کنیم.

منم تصمیمیو گرفتم.اگه میخوام میثمم خوب بشه و واسه همیشه کنارم باشه باید محکم باشم....

باید بتونم طاقت بیارم.من که انقدر میثممو دوسش دارم باید ثابت کنم.

حتی اگه خودم داغون بشم باید نذارم که میثم داغون بشه.

امشب بعد دو روز میثم بهم زنگ زد...داشتم از نگرانی دیوونه میشدم.حرفاش اذیتم کرد.....

اونقدر سرد حرف زد که اشکام سرازیر شده بود....

اما شب بهم زنگ زد که بریم بیرون زیر بارون قدم بزنیم.

وسط کوچه تا برسم به میثم صورتم خیس خیس شده بود.بارون نبود اشک بود.....

امروز روز سوم ترک میثمم بود...برخلاف همیشه حالش خیلی خیلی خوب بود.

انقدر قشنگ و خواستنی شده بود که دلم داشت براش پر میکشید.

رفتیم مارلیک....بازم همون ترس همیشگی اومد سراغم.با خودم گفتم نکنه الان پیاده بشه بخره...

از ترس داشتم می لرزیدم...اما نه فقط رفت از همون شیرینی فروشی همیشگی شیرینی خرید.

انقدر خوشحال شدم که حال منو اون موقع فقط خدا درک میکرد....فقط خدا...

داشتیم آهنگ گوش میکردیم....میثمو دستمو محکم تو دستش گرفته بود.صورتم خیش اشک بود....

وسط گریه هام میخندیدم.خدایا یعنی میشه همه چیز درست بشه؟

به خودم قول دادم که طاقت داشته باشم.باید صبر کنم...

و مطمئنم که خداجواب تمام این صبوریهامو میده....مگه نه خداجووون؟تو خیلی مهربونی....میدونم....

رسیدیم دم خونه ی میثم اینا....رفتیم تو پارکینگ....

وقتی رفتیم تو پارکینگانگار دیگه  طاقت نداشتم محکم محکم میثممو بغل کردم.اونم همینطور.....

چه لحظه هایی بود...لبامون رو لبای هم...گرم گرم....

تمام وجودم آتیش گرفته بود.یعنی میشه یه روزی میثم واسه همیشه مال من بشه؟؟؟

چقدر خوب بود اون چند دقیقه.سرمو گذاشتم رو سینه ی گرم و مردونه ی میثمم...

واسه چند لحظه کلا همه چیزو فراموش کردم.تمام غم هامو...تمام دغدغه هامو....تمام بدبختی هامو...

این میثم من بود.پاک پاک....

میثمم سه روزه که لب به کراک نزده . این حس فوق العاده واسم شیرینه....

میثم بغلم کرد.موهامو ناز کردو ازم خواهش کرد که چند ماه صبر کنم...

گفت اگه بعد چند ماه بازم منو هیمینجوری عاشقونه دوس داشت دیگه هیچ مشکلی نیست.....

من که حرفی نداشتم بزنم.گیج گیج بودم....اون حرف میزد و من سر تکون میدادم.

همش قبوله....میثمم تو فقط ترک کن هرچی که تو بگی قبوله.

من هیچ وقت نخواستم مانع خوشبختی تو باشم میثمم.همیشه میخواستم بهت کمک کنم.....

حالا هم هرچی که تو بگی من راضیم....راضی راضی....میفهمی؟

فقط...فقط....بهم اجازه بده گاهی که دلم خیلی تنگ میشه برات بهت زنگ بزنم.

تو اوج ناراحتی هام همیشه صدای تو آرومم میکنه.همیشه صدات مثل یه مسکنه قویه.....

سه ماه....نود روز...چه جوری تحمل کنم؟؟؟

روزای عیدو تنهای تنهام...فقط با خیال میثمم روزو شبو سر میکنم....

شاید واقعا دور شدن منو میثم هم حکمتی داشته باشه.شاید این خواست خداست....

شنیدم که میگن همیشه خدا وقتی به آدم یه سختی میده حتما صبر و تحملشم میده.

الان میبینم که حرفای همه درست بوده.

خدا بهم صبرو تحمل این دوری رو داده انگار.

یه نیرو عجیبی تو خودم احساس میکنم انگار این یکی هم کار خداس....

من باید محکم باشم.میثم باید به من تکیه کنه....خدایا...خداجووونم...

نمیدونم شاید الان سرم داغه و دارم این حرفارو میزنم.شاید وقتی دوری بهم فشار بیاره به خواری بیوفتم.

واقعا نمیدونم.فقط از ته دلم از خدام میخوام که به میثمم کمک کنه.

حالا که اینبار خودش خواسته خودش همت کرده خودش پاش وایستاده خداجووونم نا امیدش نکن.

خدایا به منم کمک کن که زود زود دل تنگ نشم....

شاید به نفعش باشه که من زیاد بهش زنگ نزنم.منم تاجای ممکم جلوی خودمو میگیرم.....

میثمم خیلی دوستت دارم.

هماغوشی امشبمون توی انباری خیلی بهم مزه داد.از ته دلم خوشحال بودم چون.....

از ته دلم میخواستم چون....

امشب دیگه قبل از هماغوشیمون اون کراک لعنتی تو دستات نبود.پاک بودی....پاک پاک....

تنم بوی تورو میده....آخ که کاش این بو تاهمیشه بمونه....

آخ که بوی تنت چقدر واسم آرامش بخشه....میثم....میثمم....

دلم میخواد همش باشی تو زندگیمدلم میخواد بهت تکیه کنم.میثم احساسمو بفهم....

واسم مهم نیست که سه ماه باید روی پای خودم وایستادم.فقط میخوام ته دلم گرم باشه....همین.

دوستت دارم گل من...

فقط یه چیزی رو بدون...اونم این که من تورو خیلی بیشتر از اون چیزی که فکر میکنی دوستت دارم....

شبت بخیر تنها مرد زندگیم.خوب بخوابی....

تاريخ جمعه بیستم اسفند 1389سـاعت 2:41 نويسنده آوا| |

دلم میخواد حرف بزنم....حالم خوب نیست...امروز خیلی روز بدی بود واسم خیلی بد....

نمیدونم به جرم کدوم گناهم دارم اینجوری مجازات میشم؟

آخه مگه من چند سالمه؟چقدر طاقت دارم؟چه قدر دردامو پنهون کنم و هیچی نگم؟

خوب منم آدمم...خسته میشم....

امروز تو مدرسه خیلی حالم بود بود...سرم گیج می رفت و از دل درد داشتم می مردم.

اصلا نمیدونم کدوم یکی از دوستام منو آورد خونه.حالم اوقنرد بد بود که از حال رفته بودم.

با تمام این که حالم بد بود گوشیو برداشتم و به میثم زنگ زدم....

دلم میخواست فقط یک دقیقه صداشو بشنوم تا اروم بشم.همین.چیز زیادی نمیخواستم....

فقط میخواستم برای یک دقیقه احساس امنیت کنم.

گوشی میثمم خاموش بود...یهو یه چیزی تو دلم فرو ریخت.....

چشمامو بستم.یادم نمید کی بود که خوابم برد ساعت نه بود که بیدار شدم.گوشی میثم روشن شده اما...

جواب نمیده...دارم از نگرانی دق میکنم.

می ترسم براش یه اتفاقی افتاده باشه....خدایا.....خدایا.....آخه این حق منه؟

هنوزم بهم زنگ نزده....نمیدونم چرا...

دیشب بهم گفت که از عصری کراک نکشیده ممکنه به خاطر اون حوصله ی حرف زدن نداشته باشه.

اما من هیچ انتظاری ندارم.فقط هیمن که بهم بگه که حالش خوبه کافیه....

الان ه میخوام باهام حرف بزنه و نه میخوام که نازم کنه.من هیچ انتظاری ندارم ازش به خدا....

فقط همین که بدونم  حالش خوبه کافیه.اما همینم ازم دریغ میکنه.

احساس میکنم تو زندگیم هیچ انگیزه ای ندارم.منی که واسه درس خوندن میمردم الان دیگه دوسش ندارم.

مجبوری درسمو میخونم.

دیگه هیچ چیزی خوشحالم نمیکنه.حالم از صدای خنده های خودم به هم میخوره....همش مصنوعیه....

دیگه حتی دلم نمیخوام توی آینه به خودم نگاه کنم.حتی قیافه ی خودمم اذیتم میکنه.

من یه روزی شاد ترین دختر دنیا بودم.اما حالا صورتم خسته و داغونه....

به نظر خودم اون موقه خیلی خوشگل بودم اما حالا...چشمام غمگین.صورتم رنگ پریده.....

آخر ماجرای منو میثم چی میشه؟

میثم بهم میگفت که مطمئنه که من خوشبختش میکنم اما مطمئن نیست که بتونه منو خوشبخت کنه....

دیگه حتی حرفایشم آرومم نمیکنه.

احساس میکنم همه چیز به هم گره  خورده.....همه چیز خراب شده...

اتاقم انقدر کثیفه که حال خودم داره به هم میخوره.اما حوصله ندارم تمیزش کنم.یعنی انگیزه ای ندارم.

تمیز  کنم که مثلا چی بشه؟؟؟؟

وقتی هیچ شور و شوقی ندارم.....دلم مرده ست.....روحم مرده....

کاشکی میثم امشب بهم زنگ بزنه تا حداقل یه کوچولو اروم بشم.شدم درست مثل دیوونه ها....

میثمم دوستت دارم.اما زندگیم ویروونه....

کاش بهم قول موندن می داری  و کمکم میکردی که با هم زندگیمونو بسازیم....کاش...حیف....

شبت بخیر.فقط بدون که دارم خیلی شب بدی رو میگذرونم.اینو بدون.....

امیدوارم هر کجا که هستی الان حالت خوب باشه میثمم.همین.

تاريخ پنجشنبه نوزدهم اسفند 1389سـاعت 0:9 نويسنده آوا| |

انقدر درد تو دلم هست که نمیدونم از کجا شروع کنم....اما میخوام حرف بزنم.....میخوام بگم......

امروز میثمم کاری باهام کرد که واقعا شونه هام خم شد....که واقعا شکستم...

میثمم چه جوری دلت اومد؟مگه من برات چی کم گذاشتم آخه؟

تو که میدونی من بیچاره خودم چقدر درد دارم.چه جوری دلت میاد آتیش به دلم بزنی؟

امروز صبح میثم بهم زنگ زد که با هم بریم بیرون.

فکر میکردم میخواد جریان دیشبو از دلم در بیاره اما نه...از وقتی نشستم تو ماشین شروع کرد....

حرفایی که دلمو خون کرد.اون میگفت و من تو خودم خون گریه میکردم.

هنوزم نمیدونم چه جوری دلش اومد؟میثم من خیلی مهربونه....

بهم گفت که مامانش داره از من متنفر میشه....گفت که دیگه واقعا شدم همای دوم....

گفت و دیگه واسه همیشه اسم همای دومی رو روی من گذاشت...

شروع کرد از هما حرف زدن....از کارای هما...از این که چه جور آدمی بوده.....

از این که واسه میثم چی کارا میکرده.

داشت برام تعریف میکرد که هما میرفته واسه میثم مواد میخریده و میاورده دم خونه بهش میداده.

با خودم فکر کردم واقعا هما میثمو دوس داشته؟؟؟لعنت به این دوست داشتن کثیف!

حالا من شدم همای دوم میثمم؟یعنی منم انقدر کثیف و هرزه ام؟؟؟

امروز میثم حرف میزد و من فقط سکوت کرده بودم.حرفاشو گوش میکردم بدون هیچ حرفی.....

یعنی حرفی نداشتم که بزنم....چی میگفتم؟اعتراض؟به چی؟به کی؟

بعد هما نوبت رسید به هنگامه....خوشگل ترین و جذاب ترین دختر شهر...

شروع کرد از هنگامه حرف زدن...از این که همه آرزوی هنگامه رو داشتن....از این که چقدر لوند بوده..

میثم چه جوری دلت اومد اینارو واسه من تعریف کنی؟

به صورت خودم تو آینه نگاه کردم...تو رویاهام صورت هنگامه رو تصور کردم....

صورت هنگامه تو تجسم من پر از آرایش بود...اما صورت خودم ساده ی ساده...بدون هیچ آرایشی...

دوباره به خودم توی اینه خیره شدم....

شاید داشتم بی خودی با هنگامه رقابت میکردم....با هنگامه ای که حالا دیگه وجود نداره....

هنگامه رو کنار تو تصورش کردم...یه دختر که همه ی مردا بهش خیره میشن!

اما میدونی چیه میثمم؟من دلم نیمخواد هیچ مردی بهم نگاه کنه.

کاش میدونستم چه حسی داشتی وقتی که هنگامه کنارت راه میرفت و همه نگاش میکردن!

چه حسی داشتی وقتی دستش تو دست تو بود و جسمش مثل یه کالا در برابر دید همه ی مردم.....

نمیخوام هیچ کسو محکوم کنم....نه همارو نه هنگامه رو....نه لیلا رو...

اما واقعا خودت چی فکر میکنی؟؟

میثمم منم میتونم موهامو بریزم بیرونو جوری ارایش کنم که همه رو خیره کنم اما اینکارو نمیکنم.

چون دلم نمیخواد.چون میخوام فقط  تو نگام کنی....

دلم نمیخواد وقتی کنار تو راه میرم هزار تا نگاه دیگ هم دنبالم باشه.میفهمی؟

چه جوری دلت اومد امروز انقدر از اونا واسه من حرف بزنی؟

داشتم دیوونه میشدم.مثل همیشه انقدر گوشت دستمو فشار دادم که دستم خونی شد....

اما بازم نذاشتم دست خونیمو تو ببینی....مثل همیشه!

امروز میثم چیزی بهم گفت که واقعا قدرت هضمشو ندارم.یعنی خیلی واسم سنگین بود....

اونقدر سنگین که شونه هامو خم کرد.

بهم گفت با یه زنی دوست بوده به نام محبوبه....یه روز محبوبه بهش میگه حامله س و بعدش...

کشتن...بچه رو کشتن....اون بچه هیچ وقت به دنیا نیومد.قتل نفس....

خدایا چرا میثم اینارو بهم میگه.من که ازش نخواستم هیچی بهم بگه.

من که گفتم گذشته ش واسم مهم نیست.پس چرا اینجوری دل منو خون میکنه؟

این حرفارو زد و بعشد شروع کرد به زار زار گریه کردن.

وقتی به خودم اومدم که تمام اشک هام رو گونه هام روونه بود.دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرم....

اشک نبود...انگار که خون گریه میکردم...

میخواستم بگم لعنتی من طاقت اشکای تورو ندارم.واقعا نمیفهمی؟؟؟

الان میثم بهم زنگ زد...اون قدر قرص خورده بود که حتی نمیتونست باهام حرف بزنه....

میثم چرا داری با خودت اینجوری میکنی؟

میخوای چیو به کی ثابت بکنی؟واقعا میثم حیفت نمیاد با خودت اینکارو میکنی...

پر از حرفم...پر از دردم....پر از عقده هایی که سر باز نکرده.

دیگه نمیخوام خفه بشم...حد اقل اینجا حرفمو میزنم بدون این که از چیزی بترسم....

میثمم با این امروز به بدترین شکل زجرم دادی اما من هنوز دوستت دارم.حتی بیشتر از قبل....

میدونم شاید دیگه این عشق نیست...جنونه....اما من دوستت دارم میثمم...خیلی زیاد.

نگرانتم....ولی خیلی از آینده میترسم...

میدونم که دیگه مامانت منو دوس نداره.این منو میترسونه....

کاشکی این روزا یه خواب باشه.بیداربشم و ببینم اینا همش یه کابوس بوده.

شبت بخیر.با این که خیلی ویرونم.اما میرم بخوابم.مثل همیشه با کابوس و گریه.....

خوب بخوابی گل من...مواظب خودت باش.همین...من که چیزی ازت نخواستم...

فقط مواظب خودت باش همین....

تاريخ چهارشنبه هجدهم اسفند 1389سـاعت 1:13 نويسنده آوا| |

امروز روز خوبی نبود....میثممو همش نیم ساعت دیدیم.همش نیم ساعت....

دیدین میثم برام یه نیازه.اگه یه روز نبینمش مثل ماهی دوراز آب جون میدم....

دیدن میثم برام مثل یه داروئه....یه مرهم روی تمام زخم ها  و نا امیدی ها و دردا هام.....

وجود میثمه که همیشه بهم تسکین میده و آرومم میکنه.

اما امشبم همش حرف از رفتن میزد...حرف از جدایی....حرف از دوری....

میثم اینو بفهم که من نمیتونم.نمیتونم.نمیتونم.

نمیفهمی...اما نمیفهمی....

کاش میدونستی وقتی که تو نباشی زندگیم خالیه...هیچ تکیه گاهی ندارم.میشکنم خیلی ساده و راحت....

نمیدونم چرا نمیخوای اینو بفهمی که بدون تو من هیچی نیستم.....

حالم خوب نیست....میثم چرا با من اینچوری میکنی؟یکم منو درک کن....من تو شرایط خوبی نیستم....

تازه داشتم با تو جون میگرفتم که حالا....که حالا همه چیز داره خراب میشه.

حال مامان بزرگ میثم خوب نیست...بیمارستانه....امشبم میثم اونجاس...

نگرانشم.نکنه میثمم یه وقت سردش بشه؟نکنه سرما بخوره؟نکنه خسته بشه......خیلی نگرانشم.....

روزا داره همینجوری میگذره  و عید میاد...

من راستش من هیچ حس قشنگی ندارم.احساس تازه شدن نمیکنم.....

حتی دلم نمیخواد اتاقمو تمیز کنم....وقتی میثم همش حرف از جدایی میزنه دیگه چی واسه من میمونه؟

فقط دلم به بودن با میثم خوشه که اونم....

خیلی خسته ام....اونقدر خسته که حتی دلم خواب هم نمیخواد.

فقط یه اتاق خالی که بشینم توش و خیره بشم به دیوار.همین...دلم فرار از همه ی دغدغه هارو میخواد.

جدا شدن از میثم واسم شده مثل یه کابوس شوم....میترسم..

هر شب با ترس چشمامو می بندم و هر شب کابوس می بینم.این حقم نیست.....حقم نیست.....

میثمم داره روز به روز قشنگ تر میشه و من روز به روز شکسته تر.

زیر چشمام گود افتاده و رنگ پوستم از همیشه سفید تر.خنده هام همه مصنوعی و ساختگی.....

احساس میکنم پیر شدم....روحم پیر شده....دیگه دلم شیطنت نمیخواد....

دلم گریه میخواد.اما حتی چشممه ی اشکم هم خشک شده.نمیدونم چرا انقدر غیر عادی شدم من؟؟؟

میثمم دوستت دارم.با همه ی اینکه داری زجرم میدی دوستت دارم.

هر روز بیشتر از دیروز میفهمم که چقدر تورو دوست دارم.اما حیف که تو نمیفهمی...........

شبت بخیر گل من.خوب بخوابی....

فقط....

فقط....فقط....

حرف همیشگیم:

تورو خدا مواظب خودت باش....

تاريخ سه شنبه هفدهم اسفند 1389سـاعت 0:57 نويسنده آوا| |

دو شبه که حرف خاصی ندارم که بگم...فقط مینویسم چون که نوشتن آرومم میکنه...

الان میثم اودم دم پنجرهی اتاقم تا دیدمش جون گرفتم....

اما الان اونقدر خسته ام که حتی چشماممم به زور باز نگه داشتم.....

میثمم یه فکرایی داره...یه فکرایی که مثل همیشه منو میترسونه...هنوز هیچی از فکراش بهم نگفته اما..

امشب باهام خیلی مهربون بود...خیلی زیاد....

کاش الان پیشم بود بغلم میکرد و تو آغوشش تا خود صبح آروم و راحت میخوابیدم....

امروز روز خاکسپاری بابای غزاله بود.از صبح تهران بودم....رفتیم بهشت زهرا...

غزاله داره خودمو میکشه....خیلی براش نگرانم.تمام مدت پیشش بودم.

خدایا ازت واهش میکنم به غزاله صبر بده.خواهش میکنم....غزاله خیلی جووونه....

خداجووونم بهش صبر و تحمل بده.....نبودن بابا خیلی سخته....

وقتی صدای جیغ و گریه های غزاله رو می شنوم دلم ریش میشه....

نگران میثمم هم هستم...نمیدونم چه برنامه ای تو سرشه...چه فکری داره و چی کار میخواد بکنه....

فقط امیدوارم که خیر باشه.امیدوارم که فکر بدی به سرش نزده باشه....

خداجووونم ازت خواهش میکنم مواظب میثمم باش.

میثمم دوستت دارم.خیلی زیاد...

میثمم فقط یه خواهش ازت دارم.ه کاری میخوای بکنی بکن فقط فکر خلاف به سرت نزنه....

من طاقت این یکی رو دیگه ندارم.قول میدی؟؟؟

شبت بخیر عزیز من....فقط میخوام بخوابم....خیلی خسته ام....

تاريخ دوشنبه شانزدهم اسفند 1389سـاعت 0:50 نويسنده آوا| |

امروز خیلی روز بدی بود...

مدرسه بودم که مامانم با میثم اومدن مدرسه دنبالم...چشمای قشنگ مامانم سرخ سرخ بود....

تا مامانمو دیدیم فهمیدیم یه چیزی شده....به میثمم نگاه کردم.

دلم میخواست امنیتو تو چشمای قشنگش ببینم تا خیالم راحت بشه.اونم غمگین بود....

شوهر خاله ی مامانم فوت کرده.....بابای غزاله....

میثم منو مامانمو رسوند خونه.نمیدونم با چه حالی رفتم تهران.

غزاله ی خوبم تو بغلگ زار میزد.....منم انقدر گریه کردم که چشمام سرخه سرخه.....

من امشب پیش غزاله نموندم.برگشتم کرج.فردا صبح میرم تهران.روز خاکسپاریه...

خداجووونم به غزاله صبر بده....خداجووونم....

امروز میثمم خیلی نگرانم بود....مدام بهم زنگ میزد.صداش آرومم میکرد.....

هر بار که زنگ میزد انگار یه جون تازه میگرفتم.خدایا این نعمتو نگیر از من.

حالم الان خوبه.میثم چند دقیقه پیش بهم زنگ زد....تقریبا آرومم.

فردا صبح زود باید بیدار بشم اما هنوز هزار تا کار دارم که باید انجام بدم.

خدایا آرامشو امشبمو ازم نگیر.برای غزاله صبر میخوام ازت خدا جوووونم.خواهرمو تنهاش نذار.....

میثمم به خاطر تمام نگرانیات...تمام مهربونیات...ازت ممونم میثم.

دوستت دارم مثل همیشه بیشتر از همیشه.

تاريخ یکشنبه پانزدهم اسفند 1389سـاعت 1:51 نويسنده آوا| |

می نویسم چون نیاز دارم به نوشتن....چون آرامش بخشه....

اینجا حرفایی رو میگم که به هیچ کس نمیتونم بگم....حتی به میثممم.....

وقتی پیش میثمم همیشه اعتراضام لبخنده و دردم صدای بلند خنده هام.

امروز ساعت چهار بعد از ظهر از خواب بیدار شدم.اینم مثلا جمعه ام بود....همش خواب بودم....

هیچ چیزی روحمو ارضا نمی کنه دیگه.دلم هیچ تفریحی نمیخواد.

دلم هیچ خوشی نمیخواد.دلم هیچ چیزی نمیخواد.

این روزا آدم عجیبی شدم.گاهی از دست خودم ناراحت و عصبانی میشم.

گاهی با خودم میگم کاش می شد زمانو به عقب برگردوند.کاش میشد که اینی که الان هستم نباشم....

کاشاز روز اول میتونستم جلوی میثمو بگیرم.همینطوری که اون میخواد باشم.

که الان مجبور به یه جدایی اجبار نشم...

فقط میدونم که خیلی خسته ام....خیلی زیاد.توچشمام پر از غمه....پر از درد....پر از حسرت.....

دوستام همه فکر میکنن که من خیلی خوشبختم اما....

من خوشبختی رو تو چیزی میبینم که شاید اونا حتی تصورشو نمی کنن.

امشب با میثمم رفتم بیرون.همش نیم ساعت کنار هم بودیم.اما همینشم خوب بود...

کلا میثم آروم نیست.وقتی میاد پیش من تظاهر میکنه که خوبه اما خوب نیست.من خیلی خوب میفهمم....

چشماش روزبه روز گود تر میشه و صورتش لاغر تر....

چشمای قشنگش پر از غم و ناراحتیه.

من لعنتی می بینمو هیچ کاری هم نمیتونم براش بکنم.

امشب وقتی پیش میثم بودم یهو گریه ام گرفت.نتونستم جلوی خودمو بگیرم.....

یه قطره اشک چکید رو گونه هام.میثمم دید.ناراحت شد.غصه خورد.

من لعنتی همش بلدم ناراحتش کنم.اه....چرا باید کاری کنم که غصه بخوره؟؟؟

دردادی من باید فقط و فقط مال خودم باشه.نباید بذارم میثمم بفهمه.خدایا کمکم کن که محکم باشم.....

دیشب میثمم بهم زنگ نزد...گفت که دیشب حالش بد بوده.حتی نمیدونه کی خوابش برده....

نمیدونم امشب بهم زنگ میزنه یا نه.....اما کاشکی بزنه.دلم واسه صداش تنگ شد.

میثمم دوستت دارم.

هر چند که میدونم این روزا به دوست داشتن من شک کردی اما....

میخوام که بدونی خیلی خیلی دوستت دارم.

این که نمیخوام از هم دور بشیم دلیلش دوست نداشتن من نیست به خدا....

این دل لعنتی من طاقت دوری نداره.وگرنه من حاضرم هر کاری برای خوشبختی تو بکنم....

میثم خواهش میکنم به عشق و دوست داشتنم شک نکن.

من هما نیستم که فقط جسم تورو برای خودم بخوام.جسمت مهم نیست....من روحتو میخوام.قلبتو میخوام.

شبت بخیر عزیز دلم....دوستت دارم.

ته دلم هنوز یه ذره امیدی هست....امید به این که شاید همه چیز درست بشه.....شاید....شاید......

میثم درست میشه؟؟؟؟تو بگو.....تو بگو....تو بگو......

تاريخ شنبه چهاردهم اسفند 1389سـاعت 0:53 نويسنده آوا| |

امروز خیلی پنجشنبه ی بدی بود...خیلی بد...

صبح که میثممو بیدارش کردم بره به کاراش برسه بازم حرف از جدایی زد..

گاهی التماسم میکنه....گاهی تهدیدم میکنه....

منم فقط مجبوری دارم روزارو شب میکنم.بی هیچ دل خوشی....

حتی امسال بوی عید رو هم حس نمی کنم.هیچی برام فرق نداره.فقط میخوام که میثم کنارم باشه....

من تنهایی نمیتونم...تنهمایی میترسم....

توی این چند وقت انقدر به میثم تکیه کردم که حالا تنهایی نمیتونم روی پای خودم وایستم.

توی این مدن من عوض شدم.دیگه بدون تکیه گاه نمیتونم زندگی کنم.نمیتونم...

میثمم تقصیر خودت بود....حالا باور کن که اگه بری می شکنم.من نمیتونم.

دلم میخواد محکم باشم و بگم که من میتونم.اما هر چی که فکر میکنم کمتر به نتیجه میرسم....

امروز صبح وقتی میثممو بیدارش کردم دوباره خوابیدم.

خواب همارو دیدیم.یه خواب فوق العاده بد.توی خواب گریه میکردم....

چرا؟؟؟یعنی این یه نشونه بود؟نمیدونم..

خواب دیدی که توی خواب میثم منو ول کردو رفت سمت هما.این یعنی چی؟؟؟

گاهی وقتا سایه ی همارو میبینم....احساس خوبی ندارم.ازش بدم میاد.

احساس میکنم باعث بدبختی میثمم اون لعنتی بود.باعت سقوطش توی این منجلاب.

هما تو یه هرزه ای...عمر میثم منو تلف کردی.بد کردی هما...با خودت.با زندگیت.با میثم پا ک من....

عصری که از مدرسه اومدم میثم منو رسوند تا خونه ی ماریا اینا....

دیگه از عصری ازش خبر ندارم تا الان....شب بهم زنگ میزنه.

حتما بازم میخواد حرف از جدایی بزنه و اون نمیدونه که روح من تا چه حد خسته و داغونه....

دیگه حتی نمیخوام به چهره ی خودم توی آینه نگاه کنم....

زیر چشمام گود افتاده....چشمام برق همیشگی رو نداره....دیگه هیچ شوقی ندارم...

هیچ امیدی ندارم.وقتی میثم نباشه دنیای اطراف من خالیه....پر از بیهودگیه..

اگه میثم نباشه من دیگه هیچی ندارم که بخواب به خاطرش مبارزه کنم.که به خاطرش نفس بکشم....

خوابم میاد.یک هفته س که درست نخوابیدم.هرشب کابوس....هر شب خوابای پریشون.

خدایا خودت کمکم کن....

می دونم فردا میثم حرف اخرشو بهم میزنه.خدایا بهم صبر و تحمل بده....

میثم تو نمیدونی که منچقدر دوستت دارم....تو هنوز نمیدونی که چقدر برام مهمی....

میثمم دوستت دارم.اندازه ی همه ی دنیام....

سرم خیلی درد میکنه.دیگه نمیتونم بنویسم....کاش فردا چمعه ی خوبی باشه....

کاش قردا میثم دیگه حرف از جداییمون نزنه.کاش...کاش....اما ایناهمش خیاله....

میترسم.خیلی میترسم.خداجون تنها تورو دارم.کمکم کن....پناهم بده تو آغوشت.....

تاريخ پنجشنبه دوازدهم اسفند 1389سـاعت 23:30 نويسنده آوا| |

همه چیز داره تغییر میکنه...آوا داره تغییر میکنه.....میثم داره تغییر میکنه.

زندگی من.آینده ی من داره عوض میشه.

هیچشی سر جاش نیست.حتی این آوا هم آوای دیشبی نیست....

دستام داره می لرزه....اما میخوام تایپ میکنم.میخوام تبت بشم.میخوام بنویسم همه ی دردادمو....

همه ی بغضمو...همه ی اعتراضامو....

سرنوشتمو قبول کردم من.باید محکم باشم.باید بتونم.اگه نتونم یه کثافت هرزه ام.

میخوام از میثم بگذرم....میخوام قبول کنم حرفشو....میخوام بهش فرصت بدم....

من باید عوض بشم و همه چیزو عوض کنم.

دیگه خسته شدم از بس که نشستم و دست روی دست گذاشتم.باید خودم از جام بلند شم....

مگه من میثمو نمیخوام؟مگه نیمخوام که تا ابد باهاش باشم؟باید یه کاری بکنم...

امروز عصر که از مذرسه اومدم میثم بهم زنگ زد که با هم بریم بیرون.

امروز با ماششین خودمون نرفتیم.پیاده رفتیم.

آخ که چقدر خوشحال بودم.از وقتی میثم ماشین خریده با هم دیگه قدم نزده بودیم....

از خوشحالی داشتم پرواز میکردم.دستمون تو دست همدیگه بود...محکم محکم محکم......

با هم دیگه حرف میزدیم و قدم می زدیم.

میثم بهم میگفت که ازم فرصت میخواد.ازم وقت میخواد.میخواد سه ماه بره و همه چیزو درست کنه.

گفت میخواد بره و پاک و سالم برگرده پیشم....

تمام مدت باهاش قهر میکردمو خودمو لوس میکردم....

اما حالا....با خودم فکر میکنم که باید عشقمو ثابت کنم.باشه میثممم برو.....برو....

برو و ترک کن.اگه تو میگی که باید من نباشم تا تو بتونی ترک کنی باشه من حرفی ندارم.

از زندگیت میرم بیرون تا تو بتونی.

میثم برای من مهم این نیست که تو مال من باشی یا نه....مهم اینه که با هرکی هستی خوشبخت باشی.

من نمیخوام به زور و از روی خودخواهی خودم نگهت دارم.

میخوام که تو اوج بگیری.....میخوام که پرواز کنی گل من....

اگه بعد سه ماه برگشتی و من خواستی که دیگه اوج خوشبختی منه میثم.

اون وقت میشیم خوشبخت ترین زوج دنیا.

منم به جز تو قید همه ی دنیارو میزنم.میفهمی؟

اون روزی که تو برگردی پیشم از همه ی دنیا می برم.با هم میریم یه جای دور.....

سر دوراهی عجیبی موندم...الان فقط منتظر یه نشونه ام.یه نشونه از طرف خدا....

انگار که دلم میخواد خدا بهم بگه آره کارت درسته.میخوام که خدا تا ییدم کنه.

الان میثم بهم زنگ زد...صداش خیلی خیلی ناراحت...

بهم میگه تو بهم فرصت بده من برمیگردمو خوشبختت میکنم.....میگه میخوام خوب بشم.میخوام ترک کنم..

امروزم رفتیم مارلیم.اما اینبار بدون ماشین....

باز صحنه های چند ماه ÷یش اومد جلوی چشمم....

اون روزایی که شب و روزمون تو مارلیک میگذشت.اون کوچه ی لعنتی که ازش متنفرم....

باز رفتم تو اون کوچه تا میثمم بره ......

همه ی این صحنه ها جلوی چشمم رژه می رفت.سرم گیج می رفت....

شاید اون جا بود که تصمییمو گرفتم.

امشب میثم بهم التماس میگرد که قبول کنم اما بازم من گفتم نه....نمیتونم ازت سه ماه دور بشم....

اما ته دلم چیز یگه اییه.شاید باید از هم دور بشیم.شاید خدا اینجوری میخواد....

با این حرفا خودمو آروم میکنم.اما نه...اروم نیستم....

دوراهی عجیبیه....نمیتونم انتخاب کنم.نمی تونم..خداجون داری امتحانم میکنی؟؟؟

من خسته تر از اونیم که طاقت داشته باشم.

بند بند وجودم داره می لرزه.

همه چیز زندگیم دگرگون شده.... شبیه دیوونه ها شدم.

اتاقم که همیشه مرتب بود الان بهم ریخته سو واسه من اصلا اهمیتی نداره.مرتبشم نمیکنم...

آرایش امشبم هنوز رو صورتمه و من میخوام همینجوری بخوابم.

زیر چشمام سیاه شده...ریملام ریخته و واسم اصلا مهم نیست.هیچی مهم نیست...

فردا دو تا امتحان دارم واصلا درس نخوندم.اینم مهم نیست.درس به جهنم.

الان تنها چیز مهم زندگیم میثمه که واقعا نمیدونم باید چی کار کنم.

دلم خیود سرمو بکوبم به دیوار.واقعا درمونده شدم.نمیدونم....نمیدونم.....نمیدونم.....هیچی نیمدونم...

میثم واقعا صلاح در اینه؟از ته دلت اینو میخوای؟

وقتی دلم برات تنگ شد چی کار کنم؟گریه؟تو که حتی اجازه ی گریه کردنم بهم نمیدی....

آخه لعنتی چه جوری تو یه کوچه زندگی کنیمو من تورو نبینم؟؟؟

چه جوری طاقت بیارم؟؟

این کاری که تو از من میخوای از ترک کردن موادم سخت تره.

تو ازم میخوام واسه مدت سه ماه فراموش کنم که آدمم.که قلب دارم....که احساس دارم..که زنده ام...

باید تمام احساسمو واسه سه ماه زیر خاک مدفون کنم.

میثم کار سختی ازم خواستی...خیلی سخت.

اما میخوام به خودم ثابت کنم میزان عشقمو.میفهمی؟به خودم.

میخام به خودم نشوند بدم که چقدر دوستت دارم.

همیشه موندن دلیل بر عاشق بودن نیست....میخوام برم که ثابت بکنم چقدر برام مهمی..که چقدر عاشقتم.

الان که دارم مینویسم حالم عجیبه...یه جور ارامش ظاهری دارم.

صورتم آرومه اما از درون متلاشی.

خدایا کمکم میکنی که بتونم؟آره؟؟؟که بتونم تحمل کنم؟که داغون نشم؟

میمثم امشب تهدیدم میکرد.بهم میگه میخوای از فردا برم کراک تزریق کنم؟

حرفش خیلی دردناک و سنگین بود.انقدر سنگین که شون هام خم شد.روحم له شد....

التماسش کردم گفتم میثمم دیگه این حرفو نزن....

اما وقتی به خودم اومدم که دیدم گونه هام باز خیس اشکه.

بی صدا گریه کدم که میثمم نفهمه.خدایا چرا همه چیز اینجوری شد؟چرا من؟؟؟؟

حتی نمیتونم کنار عشقم باشم و احساس خوشبختی کنم....

خیلی سخت داری امتحانم میکنی خدا.اما من ÷ای این یکیم وایستادم.فقط بهم یه نشونه بده.

یه نشونه ای که بهم بگه کارم درسته.نمیدونم....نمیدونم..

صبح زود باید میثمو از خواب بیدارش کنم.خدا کنه تا فردا بتونم با خودم کنار بیام.

سرم داره گیج میره.خیلی حرف دارم....دیگه نمیتونم بنویسم...

چشمام داره سیاهی میره..خدایا....خدایا...

تاريخ پنجشنبه دوازدهم اسفند 1389سـاعت 3:36 نويسنده آوا| |

امشب سه بار نوشتم....هر سه بارشم پاک شد...حتما حمتی هست...

امروز با میثم رفتم تهران....امروز میثم از صبح کراک نکشیده بود.خداجووونم شکرت...

توی راه خیلی بهمون خوش گذشت...هر چند که هردو ساکت بودیم.

اما دستامون تو دستای هم بود.محکم محکم....

موقع برگشت هم کلی خوراکی خوردیم.

خودم البالو تو دهن میثمم میذاشتم....اونم انگشتامو گاز میگرفت و بعد با هم میخندیدیم....

خدایا مرسی که همیشه وقتی نا امید میشم بهم قدرتتو نشون میدیو امیدوارم میکنی..

امشب حدود بیست بار میثمو  بوس کردم....خیلی لحظه های خوبی بود.

میثمم فقط میخوام بدونی که به خاطر همه چیز ازت ممنونم.

کارت برام خیلی ارزش داره.حتی اگه اینبارم نتونی ترک کنی چیزی از ارزش کارت کم نمیشه....

همین که می بینم داری بازم تاش میکنی بهم شوق زندگی میده....

خدایا میثممو کمکش کن.خواهش میکنم...

میثمم خیلی دوستت دارم.مواظب خودت باش.به خدا توکل کن عزیزم....همه چیز درست میشه...

امیدوارم خوب و راحت خوابیده باشی گل من.شبت بخیر.

تاريخ چهارشنبه یازدهم اسفند 1389سـاعت 5:21 نويسنده آوا| |

امروز تقریبا روز خیلی خوبی بود...گذشت...بدون درد.....بدون گریه.....

صبح قبل از این که برم مدرسه میثمم بهم زنگ زد....حالش خوب بود.تقریبا خوب....

رفتم دم خونشون و دیدمش.یک لحظه واییی فقط یک لحظه بوسش کردم.

آخ که چقدر حس شیرینی بود....دلم نمیخواست اون یک لحظه تموم بشه.دوس داشتم فقط نگاش کنم.....

تو مدرسه هم خوش گذشت....

از مدرسه که برگشتم زنگ زدم به میثم....چقدر شنیدن صداش ارومم میکنه....

وقتی صداشو می شنوم تمام خستگی هام یادم میره.همون موقس که دلم پر می کشه واسش....

عصری با هم رفتیم بیرون.

رفتیم دنبال مامانشو خواهرش.مثل همیشه من کلی هول شده بودم.

اولین برخوردی بود که با خواهرش داشتم.احساس میکنم خیلی دوسش دارم.

منو مینا دوتایی از ماشین یاده شدیم و با هم رفتیم خرید.مینا میخواست کیف بخره.....

خیلی احساس خوبی داشتم.خیلی خیلی خوووب....

موقع برگشتن میثم عصبی شده بود.نمیدونم چرا.مثل همیشه از تو آینه با لبخند نگاش میکردم....

مامانشو مینارو رسوندیم خونه.بعدش دوتایی با هم رفتیم بیرون....

دست گرمش تو دست من...نگاه مهربونش مال من....

گاهی وقتا احساس میکنم چقدر زود احساس خوشبختی میکنم.وقتی که میثم می خنده.....

وقتی که میبینم میثمم سر حاله و حالش خوبه من دیگه از دنیا چیزی نمیخوام که.فقط میثم....

فردا قراره وقتی من از مدرسه اومدم منو میثم بریم تهران.

چقدر خوشحالم...تو راه خیلی بهمون خوش میگذره...با هم حرف میزنیم....میخندیم.....

خدایا ازت خواهش میکنم این خوشبختیمو ازم نگیر....من دلم به میثمم خوشه.ازم نگیرش....

صبح ساعت هفت باید میثممو بیدارش کنم...

فکر کنم امشب نخوابم تا صبح.حالم خوبه.....میخوام درس بخونم تا ساعت هفت بشه....

خداجون امیدوارم که فردا هم مثل امروز روز خوبی باشه واسم.

مرسی  به خاطر همین دل خوشی های کوچیکی که بهم میدی...ازت ممنونم....ممنونم....

میثمم تو زندگیم خیلی اتفاقا داره میوفته.اما خواهش کینم انقدر نگرانم نباش.

سعی میکنم خودم از پسشون بر بیام.نمیخوام یه مشکل جدیدم به دغدغه هات اضافه بشه عزیز من...

آخ که اگه بدونم تو تا همیشه مال منی میشم خوشبخت ترین دختر دنیا!

میثمم بودن و مودنت تو زندگیم خیلی قشنگه...

قول میدم که خوشبختت کنم.نمیذارم هیچ کمبودی رو حس کنی....تمام عشقمو به پات میریزم....

تو معنی عاشق بودنو بهم یاد دادی.

از وقتی با تو آشنا شدم یه آدم دیگه شدم.

فهمیدم زندگی اون چیزی که همیشه فکر میکردم نیست.دارم اطرافمو بهتر میبینم میثم.

تو بهم خیلی چیزا یاد دادی.تو زندگیم بمون و بهم فرصت بده که خوش بختت کنم.این نهایت آرزومه....

دوستت دارم.مواظب خودت باش عزیزم.

امیدوارم خوب بخوابی.

تاريخ سه شنبه دهم اسفند 1389سـاعت 3:9 نويسنده آوا| |

امروز خیلی خیلی روز بدی بود...مدرسه هم نرفتم.....دیگه هیچ انگیزه ای ندارم....

فقط نشستم و غصه میخورمو اشک میزیزم.آخه این چه زندگیه؟؟؟

خسته ام...خیلی خسته ام...

نمیدونم چرا یهو همه جیز اینجوری شد.چرا همه چیز به هم ریخت؟؟؟

امروز روز خیلی بدی بود...اما نه بازم دلم نمیاد بگم که بد بود.با میثم بودم.زجر کشم کرد اما...

اما با این حال بازم کنارش بودم خوب بود....

خدایا آخه چرا همه چیز اینجوری شده؟چرا میثم اینجوری میکنه؟چرا نمیتونم درکش کنم؟

من واقعا تازگیا نمیتونم بفهمم که میثم چی داره میگه؟یعنی این که اصلا درک نمیکنمش....

امشب بهم میگفت که باید باید از هم جدا بشم واسه یه مدت...

بهم گفت قول میده بهم که برگرده.گفت اینجوری نمیتونه ترک کنه.

گفت باید خودشو تنها ببینه.باید ببینه هیچ کس نیست که حمایتش کنه......اما....اما....

میثم قبول داری که کار سختی داری از من میخوای؟

چرا؟میدونی باید به قیمت تمام جونم پا رو خواسته ی دلم بذارم؟

امشب میثم بهم گفت که تو خونوادش دارم تبدیل میشم به همای دومی...

داشت دیگه حالم به هم میخورد....میخواستم بزنم زیر گریه.چشمام پر خون شده بود.....

میخواستم بگم لعنتی شونه های من تحمل این همه دردو این همه زجرو نداره.اما مثل همیشه خفه شدم

مثل همیشه فقط محکم ناخونامو فرو کردم تو دستمو ساکت موندم.

اون گفت و گفت و گفت....من حتی یک کلمه هم حرف نزدم...

امشبم رفتیم با هم اون مارلیکه خراب شده....بازم چشمامو بستم رو همه چیز...

میثم نازم میکرد...یه جور خاصی نگام میکرد.تو چشماش یه برق عجیبی بود که نتونستم درک کنم....

نمیدونم انگار با چشماش داشت باهام حرف میزد....ازم خواهش میکرد..

نمیدونم....نمیدونم..

بعدش با هم دیگه رفتیم پارک.رفتیم نشستیم تو اون آلاچیقا....

بغلم کرد.محکم محکم...سرمو گذاشتم رو شونه هاش.آخ که چقدر دلم میخواست گریه کنم تو بغلش....

آخ که چقدر دلم میخواست زار بزنم و از همه دردام بگم...

بگم که نمیتونم دوریشو تحمل کنم.بگم که دوریش مرگ تدیجیه برام....

بدون اون دنیام از هم میپاشه....اگه نباشه دیگه هیچ کسو ندارم که حمایتم کنه....

خدایا خدایا سر دوراهی عجیبی موندم.قدرت انتخاب ندارم.

یا باید ننگ هما بودنو قبول کنمو بشم همای دومی.پا به پا هرزگی کنم و قید ازدواجو هم بزنم.....

یا باید پا رو دلم بذارم و از خودم طردش کنم که بره....

که بره و ترک کنه.اگه برگشت و باز منو خواست که هیچی...

اما منو نخواست هم حداقلش اینه که ترک کرده و میره با یکی دیگه خوشبخت میشه...

اون وقت باید عشقشو تا همیشه تو دلم نگه دارم.خدایا کمکم کن که تصمیم بگیرم.

خداجون بنده ی تو سر د.راهی عجیبی مونده.کمکش کن....خداجوووونم...

میثمامشب یک دقیقه سرم داد میکشید و یک دقیقه هم نازم میکرد.خودشم نمیدونه داره چی کار میکنه.

منم نمیدونم...من هیچی نمیدونم....اصلا نمیدونم دارم چه گهی میخورم.

فقط دارم بی خودی روزارو کش میدم و همه چیزو خراب تر میکنم.

چند روز دیگه عیده.اصلا بوی عید نمیاد.

اینو امشب به میثم گفتمم.حرفممو منظور گرفت و ناراحت شد....گریه مو درآورد....

میثم چرا نمیفهمی حرفمو.به خدا منظور من اونی نبو که تو فکر میکنی لعنتی.

داشتم باهاش حرف میزدمو  گریه می کرد.میثم هم ناراحت بود.خدایا خدایا چرا همه چی داره خراب میشه؟

چرا همه چیز اینجوری شده؟مگه من چه گناهی کردم؟

فکر کنم از دو روز دیگه نباید به میثم زنگ بزنم....از دو روز دیگه زجر کشیدن تدریجی من شروع میشه

خدایا بهم صبر میدی؟؟؟؟؟خداجووون.......................

میثمم من دوستت دارم.دوستت دارم.

به خاطر هیچ کدوم از کارایی هم که کردم سرت منتی ندارم.چرا نمیخوای اینو بفهمی؟

چرا با زخم زبونات ازارم میدی؟

میثم به خدا روح من خسته س....دارم درد میکشم.میفهمی؟

چی بگم ...چی بگم که دلم خونه....چی بگم.....چی بگم.....

دلم گرفته.میثم از دستم ناراحته.کاش لال می شدمو اون حرفو نمیزدم.....کاش لال میشدم....

من چه میدونستم میثم ناراحت میشه؟آه....چقدر بچه ام من....

میثمم با این که از من ناراحتیو من امشب خوابم نمیبره اما بدون که خیلی خیلی دوستت دارم.

اینو بفهم.خواهش میکنم درک کن که چقدر واسم مهمی...

گذشتن از تو کار من نیست....نیست....نیست.....نمیتونم لعنتی.چرا بهم زور میگی؟؟؟؟

دارم دیوونه میشم.

دلم میخواد فریاد بکشم.دلم میخواد داد بکشمو بگم میثم من دوستت دار.نمیتونم ازت دور بشم.

اما حیف صدام در نمیاد.فقط اشک تو چشمامو ببین.

اشک تو چشمام حتی جرات ریختن نداره....میفهمی؟این یعنی اوج حقارت....یعنی اوج بدبختی...

حتی نمیتونم گریه کنم.میفهمی؟؟؟؟

تاريخ دوشنبه نهم اسفند 1389سـاعت 2:3 نويسنده آوا| |

اجبار نیست دوست بداری مرا همین

عشقی که رنگ ترحم شود صادقانه نیست....

مثل همیشه دلم گرفته....نه از میثم....شاید از همه....شاید از روزگار.

امروز میثم خیلی اذیتم کرد.همش حرف از رفتن میزنه.میگه نباید با هم بمونیم....

گاهی وقتا با خودم فکر میکنم همیشه موندن دلیل عاشق بودن نیست....

شاید باید منم برم تا ثابت بکنم که عاشقشم.شاید اینچوری برای میثمم بهتر باشه...نمیدونم.....

دوراهی عجیبیه.زجر آوره این حالی که من دارم توش دست و پا میزنم.

نمیدونم چرا همه چیز اینجوری شده؟نمیدونم چرا من نباید باشم تا میثمم بتونه ترک کنه....

یعنی واقعا مشکل میثم الان منم؟

اگه اینطوریه که من میرم....واقعا حاضرم من دیگه نباشم تا میثمم بتونه ترک کنه و خوشبخت باشه....

اما من فقط میخواستم کنار میثم باشم که کمکش کنم.که همدمش باشم....

اما حالا....میثم میگه نبودن من به نفعشه!

نمیدونم شاید باید انتخاب کنم....شاید باید برم تا ثابت کنم که چقدر دوسش دارم....

اما هرچی که فکر میکنم می بینم من طاقت دوری از میثمو ندارم.خورد میشم....می شکنم....

دیگه مامان میثم جریان منو میثممو کامل میدونه....

حالا دیگه منم به نظرش شاید یه زن هرزه باشم.شاید درست گفته.....شدم همای دومی....

نمیخوام مامانش از من متنفر باشه.اما با این وضعی که پیش اومده....

من دیگه واقعا نمیدونم باید چی کار کنم.واقعا نمیدونم که قراره چی پیش بیاد.

یه جورایی تمام ارزوهامو رویاهامو نقش بر آب میبینم.

میثم هنوزم وقتی بهم زنگ میزنه میگه که دوسم داره.اما میگه این دوری برامون لازمه.....

خدایا چرا نمیتونم تصمیم بگیرم.اصلا  مغزم کار نمی کنه انگار....

هر چی فکر میکنم می بینم نمیتونم.نه....نمیتونم....گذشتن از میثم کار من نیست.به خدا سخته.....

دارم دیوونه میشم.

امروز شنبه بود اما میثم تو ترک نبود...امروزم رفت مارلیک.

خداجون اگه واقعا موندن من واسه میثم بده منو از سر راهش بردار حالا هر جور که میشه....

دلم یه دل سیر گریه میخواد....

امروز میثم شش بار بهم زنگ زد....هر شش بارشم اشکمو در آورد....

احساس میکنم دارم به بن بست میرسم.من همه ی راهارو امتحان کردم اما....

میثم با من اینکار نکن.من طاقت دوری از تورو ندارم.وقتی تو نیستی انگار دنیا نیست.همه چیز ویرونه....

امشب حتی صدات هم زجرم میداد.میخواستم سرت فریاد بکشمو بگم آخه چه جوری دلت میاد؟

میثم واقعا چه جوری میتونی انقدر زجرم بدی؟؟؟

با این حال من هر روز دارم عاشق تر میشم....

امشب گیج گیجم....نمیدونم باید چی بنویسم.میثم نکن با من اینکارو...

انقدر تو زندگیم زخم خوردم که دیگه طاقت یه زخم از طرف تورو ندارم میثمم.....

من تازه دارم با تو جون میگیرم.چه جوری دلت میاد پرپروازمو ازم بگیری میثم؟

منتظرم بهم زنگ بزنی.دلم داره شور میزنه...با این که میدونم امشبم اشکمو در میاری اما...

دلم برای صدات داره پر میکشه میثم.

دوستت دارم خیلی زیاد...

میدونم شاید اصلا باورت نشه که چقدر برام عزیز و مهمی ....

شبت بخیر.مثل همیشه تو دلم پر از غمه....

دوستت دارم میثم.تا همیشه.برای همیشه...اینو بفهم که عشق تو فراموشم نمیشه.

تاريخ یکشنبه هشتم اسفند 1389سـاعت 1:1 نويسنده آوا| |

امشب دلم میخواد حرف بزنم اما نمیدونم باید از کجا شروع کنم....

بغض راه گلمومو گرفته.دارم خفه میشم.اگه نگم حرفامو میمیرم...نمیدونم...من هیچی نمیدونم....

امروز اصلا جمعه ی خوبی نبود....دلگیر بود...من همش گریه کردم.

امروز ساعت چهار بعد از ظهر از خواب بیدار شدم.با میثم رفتم بیرون....

تا نشستم تو ماشینش شروع کرد که به گفتم حرفایی که برام مثل یه کابوس شده.....

گفت که باید ولش کنم...گفت باید برای یه مدت دیگه جواب تلفن هاشو هم ندم.

گفت اگه بخوام اینطوری ادامه بدم نمیتونه ترک کنه.خدایا حالا من مانع سر راهش شدم؟؟؟؟؟

دیگه نمیخوام خودمو سانسور کنم.میخوام حرف بزنم.میخوام دردامو بگم.بذار همه بدونن.....

امروز بازم یخ کردم....میثمم امروز قرص خورده بود  و حال طبیعی نداشت.منم داشتم می لرزیدم....

سرم داد میکشید و میگفت باید حرفشو گوش کنم....

باید ترکش کنم.باید برم و حتی پشت سرمم نگاه نکنم تا خودش برگرده.....

مثل همیشه خودمو براش لوس کردم اما انگار دیگه فایده نداشت...سرم داد می کشید.....

سرم فریاد می کشید و انگار صدای شکستن قلب منو نمی شنید.

به خودم میگفتم آوا آروم باش.محکم باش اما مگه میتونم؟تمام سعیمو کردم اما....

بهش حرفامو گفتم....گفتم چرا تو نمیخوای بفهمی که دور بودن از تو برای من مرگ تدریجیه؟؟؟؟

گفت اگه دوسم داری برو....حداقل برای چند روز...

گفت حمایتتو ازم قطع کن.اگه بهت زنگ زدمو التماستم کردم جوابمو نده.

گفت این دفعه اگه زنگ زدمو ازت پول خواستم بگو ندارم.بگو نمیدم.بگو نمیخوام که بدم!

میثمم سخت ترین کار دنیارو از من خواستی.آخه لعنتی من چه جوری میتونم انقدر محکم باشم؟؟؟؟

عجب غلطی کردم که نشون دادن که محکمم....گه خوردم.بسه تمومش کن....

کاش از همون روز اول بهت نشون میدادم قلبمو....کاش میدیدی که قلبم خسته و ترک خوردس....

آخه مگه من آدم نیستم؟قلب ندارم؟مگه من آدم آهنیم؟؟؟

اما با این حال بازم گفتم باشه.هر چی تو بگی....فقط منو تو از هم دور نشیم ولی هرچی تو بگی....

امروز خیلی روز بدی بود...

جلوی چشم من دوتا زن خراب و هرزه میخواستن به میثمم شماره بدن....

خدایا داری اینجوری مجازاتم میکنی؟؟خدایا میخوای چیرو بهم ثابت کنی؟؟؟

همون لحظه زدم زیر گریه...درست مثل بچه ها!

اشکام همینجوری می ریخت...حالم دست خودم نبود....حتی اون دوتا زنه هم اشکامو دیدن....

میثم اروم آروم نازم میکرد....اما...

بهم میگفت مهم نیست که کی بهش نگاه کنه مهم اینه که اون کیو میخواد....

راس میگه حرفشو قبول دارم اما....من همیشه می ترسم...اصلا من بچه ام...من هیچی نمیفهمم!

میترسم....همیشه میترسم که یه روزی یه زن خراب و هرزه میثممو ازم بگیره.

نمیدونم چرا ولی این برام مثل یه کابوس شده... خدایا خدایا خواهش میکنم عشقمو اینجوری امتحان نکن..

من طاقت ندارم.خسته تر از اونیم که بخوام با یه زن هرزه مبارزه کنم!نمیتونم...

میثم امروز خیلی ناراحت شده بود.همش نازم میکرد.

جریان امروز خیلی تو روحیه م تاثیر بدی گذاشت...وقتی اومدم خونه هم مینجور زار می زدم....

دست خودم نیست.من میثمو فقط برای خودم میخوام.فقط برای خودم...فقط برای خودم...

دم خونه میثم اینا مامانشو دیدیم.زود از ماشین پیاده شدمو سلام کردم.

چشمام خیش اشک بود...مامانش دید.

نمیدونم مامانش الان چه حسی به من داره.فقط امیدوارم منو مثل هما ندونه و ازم متنفر نباشه....

تمام سعیمو کردم که بهش احترم بذارم.دوسش دارم.اما قبول دارم که بچه ام.

یه جاهایی نمیدونم باید چه جوری رفتار کنم.گیج میشمو دست و پامو گم میکنم.

میثم سریع فهمید و بهم گفت که سوار شو بریم.با این حال اما احساس خوبی نداشتم....

قرار بود شب میثم بیاد دنبالمو شام بریم بیرون.اما نرفتیم...

میثم با مامانش رفت خونه ی داییش اینا.کلا شب بدی رو گذروندم.همش احساس نا امنی و دلشوره....

یکساعت پیش میثم بهم زنگ زد....ناراحت بود به خاطر گریه های امروزم...

ازم خواست که تا اونو دارم به خاطر هیچ چیز گریه نکنم.

گفت بازم تلاش میکنه.گفت همه چیزو درست میکنه.اون حرف میزد و من چشمامو بسته بودم...

شاید میخواستم حرفاشو با تمام وجودم مزه مزه کنم....

بهش گفتم که طاقت ندارم که بهش نگاه بد بکنن.گفت خیالت راحت باشه مهم اینه که من مال کیم.....

دلم گرم شد....بهش گفتم که چقدر دوستش دارم.....

گفتم که طاقت نگاه های هرزه ی زنارو ندارم....

صداش امشب خیلی آروم بود.همین منو آروم کرد.خداجوون کمکمون کن.....

امروز کلا پریشونم.بازم تمام حرفامو ننوشتم.خیلی حرفای دیگه هم هست.

اصلا نمیدونم چی نوشتم.حالم خوب نیست.سرم داره گیج میره.زندگیم به هم ریخته.هیچی سر جاش نیست!

من فقط میثمو میخوام.میخوام که باشه....که تکیه کنم و تو آغوشش واسه همیشه آروم بگیرم.

میثمم دوستت دارم.

به خاطر رفتار امروزمم معذرت میخوام.یادم نبود که من باید صبر باشم.توی هر شرایطی....

امروز خودداریمو از دست دادم.من باید همونی باشم که تو میخوام.مثل یه کوه محکم محکم.

باشه چشم...هر چی که تو بگی....

فقط مواظب خودت باش گل من و اینو هم بدون که من فقط تورو به کسی میدم که از من بیشتر عاشقت باشه.

همچین آدمی هم نیست توی این دنیا.

من از همه ی زنای هرزه و خرابی که تورو میخان متنفرم.متنفرم.متنفرم....

دوستت دارم.میثم دوستت دارم.

همه ی بچه بازیامو ببخش و بذار به حساب دوست داشتن بی حد و اندازم....

شبت خیر.خوب بخوابی گل من.به خدا همیشه توکل کن و امید داشته باش.منم همیشه کنارتم میثمم

تاريخ شنبه هفتم اسفند 1389سـاعت 2:40 نويسنده آوا| |

امروز با میثم نرفتم بیرون....کلا پنجشنبه ی خوبی نبود...زیاد سرحال نیستم...

خیلی حرف دارم اما نمیدونم چرا نمیتونم بنویسم.....

امروز فقط دوبار با میثم تلفنی حرف زدم در صورتی که دوس داشتم کنارش باشم.....

نمیدونم چه جوری باید بهش بگم که دلم برای امنیت آغوشش یه ذره شده.

این روزا انقدر استرس داشتم که فقط تشنه ی اینم که محکم محکم بغلم کنه.

فقط واسه چند دقیقه ی کوتاه دلم میخواد همه ی اتفاقای بد زندگیم رو تو بغلش فراموش کنم

تازگیا نمیدونم چی بنویسم...از روزای تکراری؟

زندگیم خیلی عادی و یکنواخت شده....هیچ چیزی نیست که خوشحالم کنه...

فقط وقتی که با میثمم میرم بیرون یکم آرومم و بهم خوش میگذره.همین!

میثم قرار بود امشب بهم زنگ بزنه اما نزد...نگرانش شدم...

فردا حتما با هم دیگه میریم بیرون...خوبه...خوشحالم...

عید میخوام برم دیدن مامان میثم.خیلی استرس دارم.خیلی هول شدم.....

دلم میخواست الان میثم اینجا بود.بغلم میکردو با هم کلی حرف میزدیم...

نمیدونم چرا اما امشب اصلادلم نمیخواد چیزی بنویسم.

خیلی خسته ام.خیلی زیاد.

دلم میخواد یک شب چشمامو ببندمو بخوابم.بدون این که دغدغه ی فردارو داشته باشم.

میثم خوبم خیلی دوستت دارم.خیلی زیاد....

همر لحظه به فکرتم.

فقط ازت خواهش میکنم تنهام نذار.من که دیگه به جز تو کسی رو ندارم...

تو همه ی زندگیمی....میفهمی؟همه ی زندگیم!

و التماست میکنم که هیچ وقت امیدتو از دست نده.من همیشه کنارتم میثم.

هیچ وقت تنهات نمیذارم.بمون و بذار با کمک هم یه زندگی قشنگ بسازیم.بمون....

شبت بخیر عزیزم.خوب بخوابی گل من....

تاريخ جمعه ششم اسفند 1389سـاعت 2:42 نويسنده آوا| |

امروز تقریبا روز آرومی بود....میثمم منو برد مدرسه و باز تو دلم پر از شادی شد....

اما امروزم رفت مارلیک اونم با چه عجله ای.....

کاش میدش معجزه بشه....کاش میشد یک شبه همه چیز تغییر کنه.....

امروز عصر میثم اودم دم مدرسه دنبالم...خیلی خیلی خوشحال بودم...

با هم رفتیم دور زدیم.حالش زیاد خوب نبود.بد نبود اما یه احساسی دارم.

میثمم دچار بی تفاوتی شده.یعنی براش فرقی نداره که خوب بشه یا نشه....نمیدونم....

شایدم من اشتباه فکر میکنم.کاش می توستم یه جوری کمکش کنم...

چند روز دیگه عیده و من مطمئنم که سر سال تحویل گریم میگیره...

کاش میشد موقع عید میثمم ترک کرده باشه.که دلم پر از شادی باشه.کاشکی میشد.....

عصری هم ما میثمم رفتیم بیرون.

چقدر خوبه لحظه هایی که میثمم کنارمه و دستام تو دست گرمشه....

هنوز دستام بوی دست میثمو میده.دلم نمیخواد دستامو بشورم....

با هم رفتیم بستنی خوردیم.چقدر خوب بود اون لحظه هایی که میثم کنارم بود....

یه موقع ها یه جوری بهم نگاه میکنه.یه جور خیلی قشنگ من عاشقشم.

اون موقع تو دلم پر از شادی میشه و تمام غم هام زودی یاد میره.

وقتی به میثم نگکاه میکنم یه حس غریبی دارم.میثم من به این قشنگی...به این خوبی....

آخه حیفه....به خدا حیفه که اسر دست اون کراک لعنتی باشه.

میثم من الان باید احساس خوشبختی کنه.خوش باشه....از ته دلش بخنده....

نباید چشمای میثمم غمگین باشه.باید تو چشماش پر از امید و ارامش باشه اما نیست....

من لعنتی هم هیچ کاری نمیتونم براش بکنم.

فقط وایستادمو دارم تماشا میکنم.

خداجووونم ازت خواهش میکنم یه راهی پیش پام بذار...

هربار که میثمو نگاه میکنم تازه میفهم که چقدر دوسش دارم و چقدر تو زندگیم مهمه....

هربار بهش یه حس دارم.یه حس خیلی خیلی قشنگ....

تمام احساسم مال میثمه.تنها کسی که منو خوب میفهمه و تنها کسی که بهم ارامش میده

وقتی کنار میثمم ترس هیچ معنایی نداره واسم...

اما وقتی تنها میشم می ترسم....از آینده...

دلم میخواد میثمو خوشحال ببینم ام...هرکاری میکنم تا فقط یکم لبخند بزنه....

امشب میثم از رویاهاش میگفت.از این که منو اون با هم تو جاده چالوس باشیم....

چه رویاهای خوبی بود...

اونقدر هول شده بودم که همه ی بستنی ریخت رو لباسم..اون وقت با هم دیگه خندیدیم

وقتی که میثم حالش خوبه من هیچی از دنیا نمیخوام.

منتظرم که میثمم بهم زنگ بزنه تا با شنیدن صداش آروم بشم....

میثمم کاش اینجا بودی.سرمو میذاشتم رو سینتو محکم بغلت میکردم...

دلم برای بغل کردنت یه ذره شده...

دوستت دارم.اینو مطمئن باش که تا همیشه هم دوستت خواهم داشت....

شبت بخیر گل من.میثم....میثمم....

تاريخ پنجشنبه پنجم اسفند 1389سـاعت 0:49 نويسنده آوا| |

گاهی وقتا فکر میکنم اگه اینجا هم حرف نزنم واقعا دق میکنم....

تنها دل خوشیم شده این که شبا بیامو اینجا حرفامو بگم...اعتراضامو...دردامو...

همه ی بغش هایی که در راه گلمومو میگیره و من به جاش لبخند میزنم تا بقیه نفهمن....

نمیخوام همه بدونن که چه زجری دارم میکشم این روزا....

دلم خیلی گرفته.خیلی زیاد...

تا میام بنویسم اشک چشمام جاری میشه...

تا میام حرف بزنم یه بغض خیلی سنگین میادو میشینه تو گلوم....

حتی درد منو میثم هم نمیدونه.هیچ کس نمیدونه.به خدا هیچکس نمیدونه.

امروز صبح قبل از این که برم مدرسه میثم بهم زنگ زد و گفت خودش منو می بره مدرسه.

مثل همیشه خیلی خوشحال شدم.مرسی میثمم....

تازگیا همش فکر میکنم یکی بالاخره پیدا میشه که میثم منو ازم بگیره.یه زن خراب و هرزه.

نمیدونم چرا این فکر میکنم.شاید مریض شدم..شاید روانی شدم....

شاید از دوست داشتنه زیاده اما...

این ترس لعنتی داره منو از پا درمیاره.دیگه آوای قبل نیستم...

همیشه میگن عاشقا خیلی زود از پا درمیان.خیلی زود از نفس میوفتن...

آره من طاقت مبارزه ندارم.اونقدر روحم خسته س که نمیتونه با هیچ کس مبارزه کنم...

میثم بهم قول میدی که پیشم می مونی...

آخ که نمیدونی این روزا چقدر نیاز دارم که محکم بغلم کنی و بهم قول موندن بدی...

نازم کنی و یکم...فقط یکم دلگرمم کنی....

این روزا  یه تنه دارم با هزار تا مشکل تو زندگیم دست وپنجه نرم میکنم....

میثمم من از محکم بودن خسته شدم.نمیتونم تظاهر کنم.

می خوام بهت تکیه کنم....

دلم میخواد بغضمو پیشت بشکنو و سرمو بذارم رو سینت.گریه کنم...گریه کنم....

اونقدر زار بزنم تا اشکام پیرهنتو خیس کنه.توام نازم کنی و بهم امید بدی....

میگی دیونه شدم؟آره؟

عصری با میث رفتم بیرون میگه باید سه ماه از هم دور باشیم.

میگه اینجوری نمیتونه ترک کنه.تا میام حرف بزنم بهم میگه تو دوسم نداری.....

اون وقته که میخوام فریاد بزنم لعنتی اگه دوستت دنداشتم که تاحالا نمی موندم.....

من نمیتونم ازت دور بشم میثم.حتی واسه چند روز.

سعی کن اینو بفهمی.اما نه....نمیفهمی....

تو که نمیدونی چه حالی میشم وقتی فقط چند ساعت ازت خبر ندارم...

یه چیزیو میدونستی میثمم؟این ده ماه دوستیمون واسه من مثل یه خواب گذشت.

هنوزم خوابم...هنوزم گیجم....هنوزم مستم....

میثم از فردا دوباره تو ترکه.نمیخوام به خودم امید بی خودی بدم اما....

نمیدونم این امید لعنتی چرا دست از سر من بر نمیداره.هر بار میاد میشینه تو دل من....

هر بار که میثم میگه میخوام ترک کنم با این که میدونم نمیشه اما بازم دلمو خوش میکنم.

دوستام همشون خنده هامو میبینن.میگن خوش به حال تو و میثم.چقدر با هم خوشین...

من فقط لبخند میزنم....

اونا نمیدونن که من هربار که می رم با میثم مارلیک تا مواد بره چه حالی میشم....

اونا نمیدونن که وقتی جلوی چشمای من اون لعنتی رو میگیره دستش من چه حالی میشم.

اونا نمیدونن که چقدر سخته عشقت جلوی چشمت آب بشه و تو نتونی هیچ کاری بکنی...

اما نه بهتره که ندونن....همه ی غم هام مال خودم....

مامان میثم میترسه.خیلی هم میترسه...

میترسه که من ماجرای همارو تکرار کنم.شاید ترسش هم بی مورد نیست.

آره من دارم میشم همای دومی!فقط ما با هم یه فرق داریم.اونم این که من هرزه نیستم.

اما همه ی کارام...همه ی سکوتم...همه ی خنده هام...

میثم من نمیخوام همای دوم زندگی تو باشم.میفهمی؟نمیخوام....به خدا نمیخوام...

این روزا خنده هام از ته دل نیست.اما می خندم تا  به خودم ثابت کنم که حالم خوبه.

که هیچ مشکلی نیست.که منم مثل بقیه ی هم سنام خوشم.اما نه نیستم!نیستم!

نمیتونم به خودم دروغ بگم.

امشب میثمم موقع خواب بهم زنگ زد...بهم میگه تو امروز عوض شدی... یه جوری شدی...

من؟؟؟؟من اصلا عوض شدنو بلدم میثمم؟؟؟

این حرفت خیلی ناراحتم کرد.خیلی زیاد...

من که هر روز دارم عاشق تر میشمو دیوونه تر.من عوض شدم؟؟؟

من که حاضرم بمیرم اما حتی یک لحظه هم نگاه قشنگ تورو بارونی نبینم....

میثمم اگه بدونم تو واقعا بدون من خوشبختی میرم.بی سروصدا هم میرم.

اما گاهی فکر میکنم که باید باشم تو زندگیت...

شاید این کار خدا بوده که منو سر راهت قرار داده.میثم بذار بمونم...بذار بهت امید بدم...

امشب خیلی تلخ حرف زدم میدونم....خودم خوب میدونم...

امشب نوشته هام خیلی تلخ شد.اما تلخی هم حقیقته.

سرم درد میکنه.میثممو میخوام.میخوام که باشه تو زندگیم.میخوام که بمونه.....

اما دیگه نمیدونم به چه زبونی باید بگم.چه جوری بگم که بفهمه چقدر وجودش با ارزشه....

شاید خودشم نمیدونه که چقدر واسم ارزش داره.که چقدر اوسم مهمه...

میثمم دوستت دارم.خیلی زیاد...

تو هنوز نمیدونی که چقدر میخوامت.واقعا نمیدونی...

شبت بخیر.به خدا توکل کن.همه چیز درست میشه عزیز دلم.باور کن همه چیز درست میشه.

شیوات همیشه دوستت داره.همیشه و همیشه....

من محکم وایستادم میثم.اگه خسته شدی بهم تکیه کن.

همیشه شونه میشم واسه اشک هات...همیشه مرهم میشم واسه زخم هات.

به منو عشقم اعتماد کن میثم.

خوب بخوابی نارنینم....

تاريخ چهارشنبه چهارم اسفند 1389سـاعت 4:17 نويسنده آوا| |

امروز تقریبا روز خوبی بود...حداقلش این بود که آروم بودم...که امنیت داشتم..فقط همین!

همین که میدونستم میثمم نزدیکمه کنارمه....برام یه دنیا ارزش داشت.

امروز صبح دوبره با صدای زنگ میثمم ازخواب بیدار شدم.چه حس شیرینیه.....

میثم هرجا که میخواد بره اول به من زنگ میزنه...

داشت می رفت مارلیک.رفتم دم نجره دیدمش.بازم دلم براش پر کشید.بازم دیوونش شدم...

خندیدم....اونم خندید..خیلی ساده تو دلم دوباره پر از امید و شادی شد.

بعد از ظهر با هم رفتیم بیرون.همش یکساعت یش هم بودیم.خیلی کم بود...خیلی کم...

میثم بهم گفت که باید یه مدت ازش دور بشم.

باید یه مدت حمایتمو ازش قطع کنم.باید یه مدت نبینمش....

منم اینبار همه چیزو بهش گفتم.گفتم که وقتی ازش بی خبر میشم چه حالی میشم...

بهش گفتم که وقتی نیست احساس نا امنی همه وجودمو میگیره...

بهش گفتم که وقتی نیست از همه چیز میترسم.

بهش همه ی احساسمو گفتمو اونم گوش کرد.

دستمو گرفت و گفت باشه به خاطر تو دوباره تلاش میکنم.....تو دلم پر از شادی شد....

از ته دلم خندیدم.میثمم برق امیدو تو چشمام دید....اونم خندید....

امشب قرار بود که میثم منو ببره پار اما نرفتیم.

ساعت نه بود که میثمم بهم زنگ زد و گفت که یادش نرفته بود.حاضر بشم که بریم...

اما میثمم خسته بود...

بهش گفتم همین که یادت نرفته بود و بهم زنگ زدی اندازه ی هزار تا پارک رفتن ارزش داشت.

میثمم شب موقع خواب بهم زنگ زد.گفت از فردا دوباره میره سر کار..

خداجووونم خواهش میکنم کمکون کن...

من هنز امید وارم  و سعی میکنم به میثمم هم امید بدم....

میثم قشنگ من نباید نا امید بشه.نباید دلش بگیره...

تمام ناراحتی ها وغصه های میثم ماله منه.نباید میثمم غمگین باشه.

میثمم دوستت دارم همیشه.میدونم که میدونی وسعت عشق منو.

مواظب خودت باش و بدون آغوش شیوات همیشه به روی تو بازه.همیشه....همیشه....

شبت بخیر عزیترینم.خوب بخوابی همه کسم...

تاريخ سه شنبه سوم اسفند 1389سـاعت 1:48 نويسنده آوا| |

نمیدونم الان باید چی بگم....

میثممو تا سر حد مرگ کتکش زدن...خدایا چرا اینجوری داری امتحانم میکنی؟؟؟؟

میثمم برشگت....مثل همیشه با هم رفتیم مارلیک.با چه حال و وضعی....

تمام شب بیداری هام....تمام دعاهام....تمام گریه هام....

خدایا...خدایا...خدایا...صدامو نمیشنوی انگار....یا شایدم دوسم نداری.....

از مدرسه که اومدم انقدر پریشون بودم که گرفتم خوابیدم.تا این که میثم به زنگ زد....

وقتی شماره ی میثمو دیدم فکر کردم دارخ خواب میبینم.اما نه خواب نبود...

خود حقیقت بود که خیلیم تلخ بود.

توی همون یک لحظه هزار تا جیز اومد جلوی چشمام....

کراک...اون فندک لعنتی...اون سنجاقایی که حالم ازشون بهم میخوره....سردردای میثمم...

فهمیدیم که دوباره کار از کار گذشته و  تمام خوشی هام نقش بر اب شد....

تمام امیدم...چه احمقانه دل خوش کرده بودم!

آخه کثافتا چه جوری دلتون اومد میثم منو اونطوری بزنینش؟؟؟؟؟؟؟؟

کثافتا....لجنا...ازتون متنفرم.....خیلی بی معرفتین....چرا با میثم من اینکارو کردین؟؟؟؟؟؟؟

امروز میثمم خیلی قشنگ شده بود...زیر چشمای قشنگش گود نبود دیگه....

صورتش یکم تپل شده بود.خیلی قشنگ.....اما....

رفتیم مارلیک.دربه در دنبال مواد.پلیس نزدیک بود بگیرتمون....

داشتم مرگو جلوش چشمام میدم جالب ایناجست که از هیچی نمیترسیدم....

وقتی میثم کنارمه.ترس معنایی نداره....همش امنیته...همش امنیت!

رفتیم توی یکی از کوچه های خلوت.

ساعت ها براش فندک نگه داشتم که.......

تا میثم روشو میکرد اونور اشکامو پاک میکردم که نبینه حالمو....

حالم داشت از خودم بهم میخورد.شدم یه دختر هرزه....

میثمم دوستت دارم.میثمم باور کن دوستت دارم.

نا امید نشو گلم...من کنارتم هنوز.مگه من مردم که تو نا امید بشی؟؟؟؟

امروز وقتی دیدیم که اون عوضیا با میثم گل من چی کار کردن داشتم دیوونه میشدم.

یخ کرده بودمو می لرزیدم....خدایا....خدایا.....

چه گناهی کردم من که اینجوری دارم تاوان میدم؟

میثم امشب بهم گفت که تو کمپ همش یاد من بوده...هر لحظه شو...

میگه نگرانت بودم.میگه واسه همین فرار کردم....خدایا...

من که میخوام میثمم خوب بشه.پس چرا اینطوری شد؟چرا خداجوووونم؟؟؟

هنوز گریه نکردم.هنوز زار نزدم....

دلم میخواست برم یه جایی که هیچ کس نباشه.حتی میثمم نباشه....

اون وقت فقط گریه کنم.از ته دلم....کسی نباشه که سرزنشم کنه.که بهم بخنده......

کاش من جای میثم کتک خورده بود.کاش....از ته دلم اینو میگم.

آخه میثم من چه گناهی کرده که این همه بلا باید سرش بیاد؟

فقط گناهش اینه که معتاد شده؟یا داره تاوان هوس بازیای هما رو پس میده......

ای هما....خدا بگم چی کارت کنه....آتیش زدی به زندگی میثم.

دو ساعت تمام کراک کشیدن میثممو نگاه کردم.مثل یه عذابه....یه عذابه دردناک و سخت....

بغض سنگینی تو گلومه اما نمیدونم چرا نمیشکنه.

انقدر میثم منو کتک زدنش که حتی نمیتونه درست راه بره....الهی دستتون بشکنه.

الهی روز خوش نینین.آدمم انقدر بی رحم میشه مگه؟؟

با تموم این که داغون و شکسته بودم اما بازم به میثم امید دادم.

اون کراک لعنتی تو دستای ناز میثمم بود و من داشتم بهش امید میدادم.

بهش گفتم من هنوز هستم کنارت میثمم.بازم تلاش کن.

دیگه دلم نمیخواد میثمم بره کمپ.جای یه مشت معتاد بی سروپا...یه مشت اشغال عوضی...

بهش گفتم میثم دنیا که به آخر نرسیده بازم تلاش کن.

این بار میثمم نا امید شده.خیلی سخته دوباره امیدوار کردنش اما من میتونم.باید بتونم....

اصلا نمیدونم چی باید بنویسم...اصلا انگار دارم چرت و پرت میگم.

مثل یه خواب بود که من اون فندک لعنتی رو نگه داشته بودم تا...

این من بودم؟آوا؟دیگه حتی خودمم نمی شناسم....اون آوای همیشگی مرد.مرد.مرد....

میثم امشب خیلی باهام مهربون بود...خیلی زیاد...

اما حالش خوب نبود.تمام بدنش کبود و زخم بود.داشتم دیوونه میشدم....

کاش میشد الان پیشش باشم.ازش مراقبت کنم...مواظبش باشم....

دستم دوباره بوی دستای میثممو میده.دوباره سرم گیج میره...

سرم خیلی درد میکنه.خیلی زیاد.اما ارومم تا حدودی...

میدونم که میثمم امشب تو خونه ی خودشه.حالشم خوبه.

باید به میثمم کمک کنم من میتونم.من لعنتی هنوز امید دارم.نمیدونم چرا اما دارم....

احمقانه ست نه؟؟؟خودم میدونم اما دست من نیست....دست دلمه....

کلا حالم خوب نیست.دلم یه گریه ی حسابی میخواد...

میثمم من هنوز پیشتم.دوستت دارم.ازت دلسرد نمیشم....هر روز عاشق تر میشم.

اینو مطمئن باش که من تورو ول نمیکنمو برم.پات وایستادم میثمم محکم محکم.

شب بخیر.ارووم باش عزیزم.به خدا توکل کن...منو تو هم خدایی داریم....

تاريخ دوشنبه دوم اسفند 1389سـاعت 1:5 نويسنده آوا| |

امشب زیاد حالم بد نیست....با این که خیلی دلم برای میثمم تنگ شده.

اما دارم سعی میکنم خودمو کنترل کنم.نباید انقدر ضعیف باشم....

من باید محکم باشم.باید روحیه داشته باشم که بتونم به میثمم کمک کنم....

امروزم یه روز معمولی دیگه بود مثل تمام روزایی که میثممو ندارم.

انگار یه چیزی رو گم کردم.مدام  دور خودم می چرخم...

کلی دوست رفیق دورمن اما توی جمع اونا احساس تنهایی دیوونم میکنه....

نمیدونم چرا این حسو دارم....

دورتر از همشون.وقتی به خنده ها و دلخوشی هاشون نگاه میکنم فاصله رو میفهمم....

وقتی میبینم اونا واسه چی گریه می کننو من واسه چی....

خیلی نگران میثمم.امروز روز چهارم ترکشه.

یعنی الان حالش بده؟خوابه یا بیداره؟شام خورده؟

حتی یک لحظه هم نمیتونم از فکرش بیرون بیام.نگرانشم....از ته دلم نگرانشم...

نمیدونم چرا روزا انقدر دیر میگذره....

این همه مدته که من از میثمم دورم و همش شده چهار روز......

بدیش اینه که حتی نمیدونم چقدر باید منتظر اومدنش باشم.

اگه میدونستم که میثمم کی برمیگرده شاید شمردن روزا خیلی اسون تر بود اما بی خبری...

نمیدونم شنیدم که اگه خدا به آدم دردی میده تحملشم حتما میده....

خدا مهربونه....تنهام نمیذاره....میدونم....

میثمم از ته دلم امیدوارم که الان خوابیده باشی....آروم و راحت....

من که چند وقته تا طلوع خورشیدو نبینم خوابم نمی بره.

از سیاهی شب میترسم...دلم نمیخواد تو تاریکی بخوابم...خوابم نمی بره....

میثمم بهت افتخار میکنم.افتخار میکنم که انقدر مردی...که انقدر محکمی...

میثمم تو توی هر شرایطی که باشی من یه موی تورو با دنیا هم عوض نمیکنم.میفهمی؟؟؟

همیشه و همه جا انتخاب اول و آخر من تو بودی  وهستی....

کاش لایق این باشم که همسفر زندگیت بشم.برای همیشه...

از ته دلم از خدا میخوام که اگه قراره تو اونجا درد بکشی..زجر بکشی همش مال من باشه.

حاظرم من اینجا عذاب بکشم اما تو نه....

میثمم خیلی دوستت دارم.

دلم برات تنگ شده.یعنی تو اونجا بهم فکر میکنی؟فقط برای یک دقیقه در روز....

تو هم دلت واسم تنگ میشه؟من ازت انتظاری ندارم به خدا....

توی این چند روز همون طوری که تو میخوای اروم و ساکتم میثم.

بدون شور و شر...همون شیوای همیشگی خودت.

همونی که همیشه میگفتی وقتی کنارت میشینم بهت آرامش میدم....

دلم باری حرفات تنگ شده میثمم.برای صدای نازت که آروم نازم میکردی.

که آروم کوچولوی من صدام میکردی....

دلم تنگ شده برای وقتایی که تو ماشینت میشستم و خودمو واست لوس میکردم....

پشتمو میکردم بهت و تو همیشه واسه من حوصله داشتی....

همیشه لوسم میکردی....همیشه نازم می کردی و با دست صورتمو بر میگردوندی....

منم یه دنیا برات میخندیدم...همه ی غم هامو یادم می رفت و از ته دلم میخندیدم.

اوج خوشحالیم وقتی بود که میدیدم چشمای نازت غمگین نیست و تو هم داری میخندی.

اون موقع بود که دیگه رو اوج ابرا پرواز میکردم.

انگار خیلی وقت از اون روزا گذشته.همش چهار روزه....

اما واسه من اندازه ی چهار سال گذشت میثمم.

دارم برای روز اومدنت لحظه شماری میکنم.واسه لحظه ای که صدای نازتو میشنوم....

قول میدی وقتی برگشتی بازم نازم کنی؟بازم لوسم کنی؟

میثمم بهم قول بده....قول بده...

آخ که چقدر دلم برای اغوش امنت تنگ شده.که سرمو بذارم رو سینت.

صدای قلبتو بشنومو همه ی دردامو یادم بره.

میثمم اینو بدون که هیمشه تو انتخاب اول  وآخر منی.هیج وقت به انتخابم شک نمیکنم....

مطمئن باش که من هر روز بیشتر از دیروزم میخوامت میثم.

دوستت دارم.خیلی دوستت دارم.

امشب نمیخوام خداحافظی کنم.بذار تا تموم بمونم....

.......

........

تاريخ یکشنبه یکم اسفند 1389سـاعت 2:3 نويسنده آوا| |

MiSs-A