همه چیز داره تغییر میکنه...آوا داره تغییر میکنه.....میثم داره تغییر میکنه.
زندگی من.آینده ی من داره عوض میشه.
هیچشی سر جاش نیست.حتی این آوا هم آوای دیشبی نیست....
دستام داره می لرزه....اما میخوام تایپ میکنم.میخوام تبت بشم.میخوام بنویسم همه ی دردادمو....
همه ی بغضمو...همه ی اعتراضامو....
سرنوشتمو قبول کردم من.باید محکم باشم.باید بتونم.اگه نتونم یه کثافت هرزه ام.
میخوام از میثم بگذرم....میخوام قبول کنم حرفشو....میخوام بهش فرصت بدم....
من باید عوض بشم و همه چیزو عوض کنم.
دیگه خسته شدم از بس که نشستم و دست روی دست گذاشتم.باید خودم از جام بلند شم....
مگه من میثمو نمیخوام؟مگه نیمخوام که تا ابد باهاش باشم؟باید یه کاری بکنم...
امروز عصر که از مذرسه اومدم میثم بهم زنگ زد که با هم بریم بیرون.
امروز با ماششین خودمون نرفتیم.پیاده رفتیم.
آخ که چقدر خوشحال بودم.از وقتی میثم ماشین خریده با هم دیگه قدم نزده بودیم....
از خوشحالی داشتم پرواز میکردم.دستمون تو دست همدیگه بود...محکم محکم محکم......
با هم دیگه حرف میزدیم و قدم می زدیم.
میثم بهم میگفت که ازم فرصت میخواد.ازم وقت میخواد.میخواد سه ماه بره و همه چیزو درست کنه.
گفت میخواد بره و پاک و سالم برگرده پیشم....
تمام مدت باهاش قهر میکردمو خودمو لوس میکردم....
اما حالا....با خودم فکر میکنم که باید عشقمو ثابت کنم.باشه میثممم برو.....برو....
برو و ترک کن.اگه تو میگی که باید من نباشم تا تو بتونی ترک کنی باشه من حرفی ندارم.
از زندگیت میرم بیرون تا تو بتونی.
میثم برای من مهم این نیست که تو مال من باشی یا نه....مهم اینه که با هرکی هستی خوشبخت باشی.
من نمیخوام به زور و از روی خودخواهی خودم نگهت دارم.
میخوام که تو اوج بگیری.....میخوام که پرواز کنی گل من....
اگه بعد سه ماه برگشتی و من خواستی که دیگه اوج خوشبختی منه میثم.
اون وقت میشیم خوشبخت ترین زوج دنیا.
منم به جز تو قید همه ی دنیارو میزنم.میفهمی؟
اون روزی که تو برگردی پیشم از همه ی دنیا می برم.با هم میریم یه جای دور.....
سر دوراهی عجیبی موندم...الان فقط منتظر یه نشونه ام.یه نشونه از طرف خدا....
انگار که دلم میخواد خدا بهم بگه آره کارت درسته.میخوام که خدا تا ییدم کنه.
الان میثم بهم زنگ زد...صداش خیلی خیلی ناراحت...
بهم میگه تو بهم فرصت بده من برمیگردمو خوشبختت میکنم.....میگه میخوام خوب بشم.میخوام ترک کنم..
امروزم رفتیم مارلیم.اما اینبار بدون ماشین....
باز صحنه های چند ماه ÷یش اومد جلوی چشمم....
اون روزایی که شب و روزمون تو مارلیک میگذشت.اون کوچه ی لعنتی که ازش متنفرم....
باز رفتم تو اون کوچه تا میثمم بره ......
همه ی این صحنه ها جلوی چشمم رژه می رفت.سرم گیج می رفت....
شاید اون جا بود که تصمییمو گرفتم.
امشب میثم بهم التماس میگرد که قبول کنم اما بازم من گفتم نه....نمیتونم ازت سه ماه دور بشم....
اما ته دلم چیز یگه اییه.شاید باید از هم دور بشیم.شاید خدا اینجوری میخواد....
با این حرفا خودمو آروم میکنم.اما نه...اروم نیستم....
دوراهی عجیبیه....نمیتونم انتخاب کنم.نمی تونم..خداجون داری امتحانم میکنی؟؟؟
من خسته تر از اونیم که طاقت داشته باشم.
بند بند وجودم داره می لرزه.
همه چیز زندگیم دگرگون شده.... شبیه دیوونه ها شدم.
اتاقم که همیشه مرتب بود الان بهم ریخته سو واسه من اصلا اهمیتی نداره.مرتبشم نمیکنم...
آرایش امشبم هنوز رو صورتمه و من میخوام همینجوری بخوابم.
زیر چشمام سیاه شده...ریملام ریخته و واسم اصلا مهم نیست.هیچی مهم نیست...
فردا دو تا امتحان دارم واصلا درس نخوندم.اینم مهم نیست.درس به جهنم.
الان تنها چیز مهم زندگیم میثمه که واقعا نمیدونم باید چی کار کنم.
دلم خیود سرمو بکوبم به دیوار.واقعا درمونده شدم.نمیدونم....نمیدونم.....نمیدونم.....هیچی نیمدونم...
میثم واقعا صلاح در اینه؟از ته دلت اینو میخوای؟
وقتی دلم برات تنگ شد چی کار کنم؟گریه؟تو که حتی اجازه ی گریه کردنم بهم نمیدی....
آخه لعنتی چه جوری تو یه کوچه زندگی کنیمو من تورو نبینم؟؟؟
چه جوری طاقت بیارم؟؟
این کاری که تو از من میخوای از ترک کردن موادم سخت تره.
تو ازم میخوام واسه مدت سه ماه فراموش کنم که آدمم.که قلب دارم....که احساس دارم..که زنده ام...
باید تمام احساسمو واسه سه ماه زیر خاک مدفون کنم.
میثم کار سختی ازم خواستی...خیلی سخت.
اما میخوام به خودم ثابت کنم میزان عشقمو.میفهمی؟به خودم.
میخام به خودم نشوند بدم که چقدر دوستت دارم.
همیشه موندن دلیل بر عاشق بودن نیست....میخوام برم که ثابت بکنم چقدر برام مهمی..که چقدر عاشقتم.
الان که دارم مینویسم حالم عجیبه...یه جور ارامش ظاهری دارم.
صورتم آرومه اما از درون متلاشی.
خدایا کمکم میکنی که بتونم؟آره؟؟؟که بتونم تحمل کنم؟که داغون نشم؟
میمثم امشب تهدیدم میکرد.بهم میگه میخوای از فردا برم کراک تزریق کنم؟
حرفش خیلی دردناک و سنگین بود.انقدر سنگین که شون هام خم شد.روحم له شد....
التماسش کردم گفتم میثمم دیگه این حرفو نزن....
اما وقتی به خودم اومدم که دیدم گونه هام باز خیس اشکه.
بی صدا گریه کدم که میثمم نفهمه.خدایا چرا همه چیز اینجوری شد؟چرا من؟؟؟؟
حتی نمیتونم کنار عشقم باشم و احساس خوشبختی کنم....
خیلی سخت داری امتحانم میکنی خدا.اما من ÷ای این یکیم وایستادم.فقط بهم یه نشونه بده.
یه نشونه ای که بهم بگه کارم درسته.نمیدونم....نمیدونم..
صبح زود باید میثمو از خواب بیدارش کنم.خدا کنه تا فردا بتونم با خودم کنار بیام.
سرم داره گیج میره.خیلی حرف دارم....دیگه نمیتونم بنویسم...
چشمام داره سیاهی میره..خدایا....خدایا...
