X
تبلیغات
تمام زنانگی هایم عاشقانه برای تو... - دلم یه دنیا گرفته....

































تمام زنانگی هایم عاشقانه برای تو...

از دلتنگی هام...

امشب از اون شباییه که که انقدر درد تو دلم زیاده که نمیدونم چه جوری بنویسمشون...

واقعا نمیدونم از کجا شروع کنم.دلم خیلی گرفته.خیلی زیاد...

به نظرم دیگه هیچ چیز سرجای خودش نیست.همه چی به هم ریخته...

من وسط این آشفته بازار دارم له میشم.میثمم دستمو بگیر.ببین منو تو چقدر تنهاییم...

امروز نمیدونم بگم روز خوبی بود یا بد...

پنج ساعت پیش میثمم بودم.با هم بیرون بودیم اما...

کل پنج ساعتو درد کشیدم و خندیدم!شدم درست مثل یه دلقک!میخندم ولی دلم دنیای درده.

امروز ساعت یک ظهر بود که از خواب بیدار شدم.

مامانم این روزا اونقدر تلخ شده که حتی نمیتونم طرفش برم.

به جز میثممو هیچ کسو ندارم که باهاش حرف بزنم.گاهی عروسکو بغل میکنم و باهاش حرف میزنم.گریه میکنم....

طفلک عروسک پارچه ایم خیس میشه اما صداش در نمیاد.اونم پابه پای من غصه میخوره...

ساعت چهار بود که دیگه تو خونه داشتم دق میکردم.

انگار درو دیوارای خونه به هم نزدیک شده بودن و به روحم فشار میاوردن.زدم از خونه بیرون.

جایی ندارم که برم.یعنی خیابون گردی رو اصلا دوس ندارم.مستقیم رفتم خونه ی مامان منیر اینا.

با روی باز ازم پذیرایی کردن.یکمی آروم شدم.عاشق آرامش اون خونه ام.

ساعت پنج بود که میثم بهم زنگ زد.گفت کجایی؟گفتم خونه ی مامان منیر اینا.

گفت باشه پس حاضر شو چند دقیقه دیگه اومدم پایین بهت زنگ میزنم با هم بریم بیرون.

گفتم باشه.ساعت پنج و ربع بود که زنگ زد آوا بدو بیا پایین.

امروز از همیشه ساده تر بودم.نه حوصله ی ارایش کردن داشتمو نه حوصله ی رنگارنگ لباس پوشیدن.

از سرتا پا مشکی پوشیده بودم.تو دلم کلی غم بود.اما بازم تا از در خونه ی مامان منیر اینا اومدم بیرون یه لبخند نشوندم رو لبام.

میثم که نباید بفهمه من چقدر ویرونم و تا چه اندازه داغون.

اومدم برم سمت ماشین میثم که دیدم مامانش تو ماشین نشسته.ترسیدم.خیلی ترسیدم.

راستش با اون حال حرابم اصلا انتظار نداشتم با مامان نسرین روبه رو بشم.

خیلی اتفاقی بود.دلم میخواست همون موقع  فرار کنم اما دیگه نمیشد.

قلبم داشت میومد تو دهنم...

در عقبو باز کردم و آروم سوار شدم.دستمو بردم جلو و با مامان میثم دست دادم.

مخیواستم سلام کنم اما انقدر هول شده بودم که حتی صدام در نمیومد.

به زور سلام کردم و حالشو پرسیدم.نمیخواستم بی احترامی کرده باشم.

دلم واقعا براش تنگ شده بود.نمیدونم چرا انقدر مامان میثمو دوس دارم با این که اون از من متنفره.

اونم خداییش به من بی احترامی نکرد اما قشنگ از رفتارش معلومه که دوسم نداره.

قرار بود مامانشو برسونیم دم خونه ی دایی میثم تو مارلیک.

تملم طول راهو میثمو و مامانش با هم حرف میزدن و من به حرفاشون گوش میکردم.

با این که موقعیتش بود که منم صحبت کنم اما نتونستم.تمام طول راهو سرمو انداختم پایین و ساکت موندم.

دستام یخ کرده بود.انقدر دکمه ی کیفم بازی کردم که کنده شد!

مامان میثمو رسوندیم دم خونه ی داییش.تا از ماشین پیاده شد منم زود از ماشین پیاده شدم.

دستمو بردم جلو و بهش گفتم از دیدنتون خیلی خوشحال شدم.اونم گفت منم همینطور.

چقدر دلم میخواست بغلش کنم.

بهش بگم آهای کسی که به من میگی هرزه!من دوستت دارم.تو مامان عشق منی..بهت احساس خوبی دارم...

موقع خداحافظی بهش لبخند زدم از ته ته دلم.میثم دستمو کشید و زود نشوند تو ماشینو رفتیم.

بهش گفتم چرا بهم نگفتی که مامانت هست من خیلی هول شدم.

گقت همین هول شدناتو دوس دارم دیگه کوچولوی من....وقتی زبونت بند میاد و نمیتونی دو کلمه حرف بزنی.بعد خندید.منم خندیدم...

رفتیم میثم مواد بخره.ساعت شش بود.وقتی از ماشین پیاده شد نمیدونم چرا یه جوری شدم.

ترسیدم.معمولا میترسم اما امروز حس بدی داشتم.نمیدونم چرا...

بهم گفتم میثم منم باهات بیام میترسم آخه...گفت بیا...

رفتیم دم خونه ی مادر حسن!حالم بدتر شد وقتی اونجارو دیدم.یاد یه خاطره ی بد افتادم.

به میثم گفتم بذار من برم بگیرم.دوس ندارم دوباره مثل اون دفعه بهت بی احترامی کنه.

گفت نه و من وایستادم دم در ومیثم رفت که بگیره.

احساس میکردم همه ی مردم کوچه دارن نگام میکنن.داشتم میلرزیدم.حالم خوب نبود.

از تصور این که مادر حسن به خودش اجازه بده به میثم من بی احترامی کنه داشتم دیوونه میشدم.

دستمو گرفت و برگشتیم سمت ماشین.

رفتیم تو یه کوچه ی خلوت تر.ماشینو پارک کرد و شروع کرد کراک کشیدن.

خیلی هم حرف زدیم.امروز برای خونه برگشتن هیچ کدوممون عجله ای نداشتیم.

همینجوری حرف میزدیم و میثم هم داشت کراک میکشید.

فکر کنم حدود یک بسته سیگارم تموم شد.انقدر دور سیگار رفته تو چشمم تو هر دوتا چشمم باد کرده و قرمز شده.

نمیدونم چرا میثمم انقدر نا امید شده این روزا.اصلا نمیدونه باید چی کار کنه.

یه لحظه میگفت میرم کمپ.یه لحظه میگفت نمیرم کمپ.یه لحظه میگفت تورو میخوامت.یه لحظه میگفت نمیخوامت و ما به درد هم نمیخوریم.

امروز کلا حالش خوب نبود.صد مدل حرف میزد...انقدر کراک کشید که من دیگه داشتم دیوونه میشدم.

ارنجش رو پام بود انقدر فشار داد که الان پام کلی کبود شده.برام مهم نبود..مهم نبود..

مهم اینه که دارم آب شدن میثممو به چشمم میبینم.دارم زجر میکشم خیلی بیشتر از میثم.

میثم همش بهم میگه اوا تو با من خوشبخت نمیشی برو..برو درستو بخون و خوشبخت شو.

بهش گفتم میثم بدون تو خوشبختی؟؟؟؟چی داری میگی؟؟؟؟

کدوم آدمی بدون عشق خوشبخت شده که من بشم؟

قلبمو از یخ کنم و تمام احساسمو تف کنم بیرون اون وقت برم خوشبخت بشم؟انصافه؟

امشب میثمم خیلی نا امید بود.

میخواستم داد بزنم آخه میثمم منم که جز تو امیدی برام نمونده.تورو که اینجوری میبینم دیگه کلا نابود میشم که.

نمیدونم چرا امشب اینجوری شده.اونقدر غمگین بود که...

طفلک بازم تمام سعیشو کرد که خیلی منو اذیت نکنه.شوخی میکرد.میخندید.

ولی میثم خودتم میدونی که من این خنده هاتو نمیخوام.من میفهمم همش دروغه.به خدا میفهمم.

میخندی که دل منو خوش کنی؟دل منو خوش کنی به چی آخه؟

دل من بدتر میگیره وقتی میبنیم میخندی اما خنده هات پر از درده.

از ماشین پیاده شد که سیگار بخره.تمام ماشین پر از خاکستر سیگار شده بود.

تمیز کردم همه رو.نمیخوام میثمم اینجوری زندگی کنه.

وقتی برگشت تو ماشین دستامو که دید کثیف شده محکم گرفته بود تو دستشو میبوسید.

میگفت آخه من این دستارو باید طلا بگیرم اما حیف که نمیتونم.چی کار کنم...چی کار کنم...

سرشو گذاشت رو فرمون.دستمو گذاشتم رو دستش.گرفت دستمو.

یه ربعی نازش کردم.اون ساکت بودو من باهاش حرف میزدم.درست مثل یه بچه شده بود.

بعد کیسه ی خوراکیا رو از دستش گرفتم و براش شیرکاکائو باز کردم با کیک دادم دستش.

ازصبح هیچی نخورده بود.گفتم تا تو نخوری من هیچی نمیخورم.

ساعت بیست دقیقه به هشت بود.برگشتیم طرف خونه.منو رسوند خونه ی مامان منیر اینا.

خودش هم رفت خونه.گفت یک ربع دیگه میام دنبالت دوباره با هم بریم بیرون.

گفتم باشه.ساعت هشت بود که داشت بوق میزد.بدو بدودویدم پایین.

تا رسیدم تو ماشین هی لیوان آب زرشک داد دستم.میدونه که خیلی آب زرشک دوس دارم.

رفته بود برام خریده بودو بعد اومده بود دنبالم.

دوباره رفتیم مارلیک.تا اوجا حالش خوب بود.میگفتیم و میخندیدم...

من با این که حالم زیاد خوب نبود اما پابه پای میثم شوخی میکردم و میخندیدم....

تمام طول راه دستم تو دستش بود.دستمو حتی یک لحظه هم رها نکرد.

گفت آوا دوباره داره پاییز میشه و تو دستات یخ کرده.

گفتم میثمم اما جای من تو دستای تو گرم گرمه.خندید.

رسیدیم مارلیک.دوبار از ماشین ژیاده شد بره مواد بخره.ساعت نه بود.ترسیده بودم.

چند تا پسر اومدن نزدیک ماشین.زود درارو قفل کردن.

فقط میخواستم زودتر برن.اگه میثم میومد دعوا میشد.خدارو شکر بیخیال شدن رفتن.

آخه قیافه ی من چه دیدنی داره؟انقدر داغون شدم که...

رنگم پریده.دقیقا شبیهه روح شدم این روزا.

میثم اومد.حالش اصلا خوب نبود.نشست تو ماشین.داد میزد.میگفت خسته شدم.از این زندگی خسته شدم...خسته شدم...

دستاشو گرفته بودم.مشت میزد رو فرمون.محکم دستاشو گرفته بودم.

فشار داد دستامو.همون دستم که شکسته بود درد گرفت.چشمام پر از اشک شد.انگار فهمید.دستمو ول کرد...

گفت آوا مگه بهت نمگم منو ول کن برو.مگه نمیبینی دارم اذیتت میکنم.مگه نمیبنی داری داغون میشی؟

گفت من دیگه تموم شدم.همه جی تموم شده...زندگیم تموم شده...

گریه میکرد.میثم من داشت گریه میکرد.آخ خدایا چقدر بدبخت شدم که نمیتونم کاری بکنم.

دارم عجزشو میبینم  و نمیتونم کاری بکنم.حقارت تا این حد؟؟؟

گفتم میثم تورو خدا اینجوری نگو.گفت میگم.میگم میگم.توام باید حرفشمو گوش کنی..

میثم اسم باید که میاری میترسم.میثم نکنه جای من تمصمیم بگیریا؟؟؟؟؟

من که به چیزی اعتراض نکردم.میثم من دوستت دارم.

اینجوری که میبینمت دیوونه میشم میثم.میفهمی؟دیوونه میشم.

دارم به مرز جنون میرسم دیگه.دیگه واقعا نمیدونم چی کار کنم.خدایا...خدایااا صدامو میشنوی ؟؟؟؟؟؟

تا ساعت ده با هم بودیم.ساعت ده و ربع منو رسوند خونه.

موقع خداحافظی دستشو گرفتم.گفتم میثم زندگی من تویی.نخواه که خط بکشم رو کل زندگیم.

لبخند زد و دستمو فشار داد...

ساعت یک شب بود که میثمم بهم زنگ زد.با خط مامانش.

جواب دادم.یکمی حرف زدیم.گفت که گوشیشوداده دست خواهرش چون گوشی خواهرش خراب شده.

گفت چند روزی گوشی نداره تا گوشی خواهرش عوض بشه.

گقفتم باشه میثم فردا بشیا من گوشیمو میدم به تو.تو میریبیرون لازمت میشه من که همش تو خونه ام.

گفت نه مرسی و کلی هم نازم کرد.با هم خوب بودیم نمیدونم یهو چی شد که سرم داد کشید.

یهو عصبی شد.واقعا من دلیلشو نفهمیدم.بعدشم گوشیو قطع کرد.

بغض گلومو گرفته بود داشتم خفه میشدم.هاج و واج مونده بودم همینجوری..

تا ساعت دو فقط تو اتاقم راه میرفتم و فکر میکردم که من واقعا چی کار کردم؟

ساعت دو میثمم بهم زنگ زد.جواب دادم.کلی ناراحت بودم.

صداش که پیچید تو گوشم که گفت آوا همه چی از یادم رفت.

گفتم نخوابیدی عزیزم؟گفت مگه انقدر بی شعورم که تورو ناراحتت کنم و بعد بگیرم بخوابم؟

نذاشتم دیگه ادامه بده.گفتم میثمم اصلا اینجوری نیس عزیزم شرایطت خوب نیست.من درک میکنم.

گفت آخه کوچولوی من چرا تو همیشه باید همه چیزو درک کنی؟تو چه گناهی کردی که باید منو تحمل کنی؟

گفتم میثم حرفات خیلی ناراحتم میکنه ها دیگه از این حرفا نزن.

بعدشم به هم شب بخیر گفتیم و میثم رفت بخوابه.

من خوابم نمیاد.فکرم خیلی مشغوله.اصلا شبا خواب ندارم.نمیدونم با این وضعیت چه جوری میخوام برم مدرسه.

امسال شیفت صبح هم هستم.نمیدونم....

میثمم من دوستت دارم.هیچ وقتم از دستت ناراحت نمیشم...اینو مطمئن باش گل من...

امشب خیلی حرفای دیگه هم داشتم دلم میخواست بنویسم اما نشد.

دستم شدید درد میکنه و دیگه نمیتونم تایپ کنم.چشمامم میسوزه.

خنده داره اما بازم نا تموم موندم امشب با یه دنیا درد.

میثمم امیدوارم الان خوب خوابیده باشی عزیزم.تورو خدا انقدر نا امید نباش.همه چیز درست میشه میثمم...باور کن...تو بخواه...تو محکم باش...به خدا همه چی درست میشه...

دوستت دارم میثم.هیچ وقت به عشق من شک نکن.

تاريخ دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1390سـاعت 3:7 نويسنده آوا| |

MiSs-A